ویرگول
ورودثبت نام
Arezo
Arezoجز من و خدا نداند راز دلم
Arezo
Arezo
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

پناه

یا امام رضا (ع)، پناهِ هر دردی، ضامنِ آهو که حالا خودت شدی ضامنِ ما.

دلم مدتها بود هوای حرمت رو کرده بود. روزها و شبها فکرش رو میکردم که کاش یک بار دیگه برسم به صحنت، برسم به اون جایی که دلم برای اون خلوتش تنگ شده. توی دلم گفته بودم که میام حرمت، یه دل سیر میایستم کنار ضریحت، هرچی درد توی سینهام جمع شده رو میریزم پای پات، گریه میکنم تا تهش، تا ته دلم سبک بشه.

حتی یه فکر دیگه هم توی سرم بود؛ گفتم میام اونجا، میشینم یه گوشهای، کتاب درسیام رو باز میکنم و درس میخونم، نه اینکه فقط درس بخونم، میخواستم بهت بگم که میتونم، میخواستم به خودم ثابت کنم که میشه کنار حرمت هم درس خوند و هم دل رو آروم کرد. با خودم عهد بسته بودم که اگه اون حوالی باشم، نمازهام رو اول وقت میخونم، سعی میکنم همش رو هوا باشم، هر روز بیام حرمت و تورو زیارت کنم.

داشتم توی دلم با خودم حرف میزدم که «یا امام رضا، خودت که میدونی دردای من چیه، تو که نیمهشبها که همه خواب بودن، من بیدار بودم و با تو حرف میزدم، زجه میزدم و به تو پناه میبردم. تو رو صدا کردم، از ته دل گفتم کاش منو به حرمت ببری، کاش یه راهی برام باز کنی که بیام پیشت. دلم خیلی واست تنگ شده بود.»

واقعاً که دعایم رو مستجاب کردی. منو طلبیدی حرمت، راه رو برام باز کردی و رسیدم. الانم که دارم این رو مینویسم، ایستادم جلوی ضریحِ خودت. ولی راستش رو بخوام بگم، وقتی رسیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد. زبانم بند اومد. نمیدونم چی شد که نتونستم حرف بزنم. نه اشکم اومد، نه حتی کلمهای توی گلوم جمع شد. همهی زائرایی که اطرافم بودن، هرکی یه جوری با تو حرف میزد، یه سجاده پهن میکرد، یه کتاب دعا باز میکرد، ولی من مونده بودم وسط جمعیت، انگار نه انگار که خودم آرزوی این لحظه رو داشتم.

همونجوری وایساده بودم و فقط زل زده بودم به ضریح. حتی کتابی که با خودم آورده بودم رو هم نتونستم درش بیارم. راستش نمیدونم چرا، ولی حس میکردم همه چیز از یادم رفته. انگار هاج و واج مونده بودم، نه میدونستم چی بگم، نه بلد بودم چطور شروع کنم.

تا اینکه یهو، وقتی رفتم توی سجده، انگار یه چیزی شکست توی وجودم. بیاختیار و بدون مقدمه، اشکام سرازیر شد. اولش آروم، بعد بلندبلند، جوری که دیگه نتونستم جلوش رو بگیرم. سرم رو از سجده بلند نکردم؛ همونجا موندم و گریه کردم، گریه کردم، انقدر که آخرش دیگه طاقتم تموم شد و از شدت گریه، غش کردم. وقتی به خودم اومدم، حالم خیلی بد بود، انگار نه انگار که توی حرم امام مهربونیها هستم؛ انگار توی مراسم ختم عزیزترین کسی که داشتم، شرکت کرده باشم.

اما خلاصهش اینکه، یا امام رضا (ع)، راستش رو بخوام بگم، اگه تو نبودی، اگه اون پناهِ همیشگی نبود، اگه نمیشد نیمهشبها رو به سمت تو گریه کرد، واقعاً نمیدونم توی اون شبهای سخت باید چیکار میکردم. تو موندی و موندی و موندی برای همهی ما، برای منِ بی پناه، برای اونایی که غیر از تو کسی رو ندارن.

خدا رو شکر که تورو داریم.

امام رضامشهد
۱
۰
Arezo
Arezo
جز من و خدا نداند راز دلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید