دست خودم نیست

دست خودم نیست. لطافت ماه مرا به گریه می‌اندازد. مرا به گریه می‌اندازد و اشک‌هایم در گودال‌های ریز و درشتش فرود می‌آیند. به خیالم سرم را در سیاهی آسمان شب فرو می‌کنم و ستاره‌ها در دام موهایم می‌افتند. از آن بالا می‌درخشم ولی هیچ موجود زمینی‌ای برایم دست تکان نمی‌دهد. دست خودم نیست. دلم می‌خواهد گل‌برگ‌های تک تک گل‌های روییده‌شده در دنیا را روی گونه‌هایم بکشم. دلم می‌خواهد روی همه‌ی چمن‌ها دراز بکشم و به همه‌ی ابرهای سفید پشمکی ناخنک بزنم. دلم می‌خواهد زیر سایه‌ی همه‌ی درخت‌ها کتاب بخوانم. دوست دارم به هر چشم زیبایی که می‌رسم، سوژه‌ی عکاسی‌ام بشود و بعد هم غرق بوسه‌اش کنم. دوست دارم دست‌ها را بفشارم و موها را نوازش کنم. دوست دارم آدم‌ها را بغل بگیرم و بغل گرفته شوم. می‌خواهم همه‌ی بچه‌گربه‌ها از سر و کولم بالا بروند. می‌خواهم همه‌ی زرد‌ها و زرشکی‌ها بر تنم باشند. دست خودم نیست. هر نوع ارتباط نزدیکی بین دو یا چند موجود زنده و یا حتی غیرزنده، چشم‌هایم را خیس می‌کند. هر عکس قدیمی‌ای دیوانه‌ام می‌کند. می‌توانم برای کودکی همه‌تان بمیرم. می‌توانم برای جوانی ازدست‌رفته‌ی پدر و مادر تک تک‌تان ضجه بزنم. می‌توانم برای هر گلدان ترک‌خورده‌ای خودزنی کنم. دست خودم نیست. دلم می‌خواهد خودم و همه‌ی این احساسات افراطی‌ام را بردارم و به ماه سفر کنم و همان‌جا هم از شدت زیبایی‌اش به کما بروم.