ویرگول
ورودثبت نام
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادیNutrition stu | mums
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادی
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

کلاغ دیوانه _۱_

غار غار کلاغ مزاحمِ لعنتی دقیقا مثل بوی فاضلاب های شهری آرامشم رو بهم زده بود،مگه دیوونه ها آرامش نمیخوان؟ آسایش حروم شده این روزا...


اَه،پس چرا این کلاغ سیاه بدترکیبه نمیره با خانوم بچه هاش خوشبگذرونه؟خب،خب،بره دیگه...!
اومده کنج درخت چنار ما که چی بشه؟؟انگاری نمیدونه کنج فقط تو تقدیر ما دیوونه ها نوشته شده!!!


حالا فرقی نمیکنه چه کنجی باشه هاا؛کنج اتاق،کنج حیاط،کنج همین دیوونه خونه و...اما...ما دیوونه ها عین قانون های شیمی یه استثنا داریم همیشه،ما دیوونه ها کنج دل جا نداریم!؟


بازم داری غار غار میکنی؟برو دیگه،مگه مثل ما مجبوری که بیایی اینجا بشینی و از روی ناچاری دلیل و برهان بیاری برای یه کلاغ که فرق مترسک و آ م و دیوونه رو نمیفهمه یا مثلا بشینی اینجا و فکر کنی که چی میشه اونایی که اون بالا بالاها میشینن و میگن صندلی هاشون برخلاف صندلی های دیوونه خونه ما نرم و گرمه بیان و یه نگاهی بندازن به این فاضلابا!!
انگاری مجبوره!برو خونه زندگیتو بچسب...شنیدم این روزا آب زیاده...شنیدم آب همه چیزو برده خونه زندگیتو بچسب که آب نبره...خونه،لونه،دونه و... رو برده ولی شنیدم‌ خیلی چیزا هم داده هاااا!!ما دیوونه ها نامردی نمیکنیم که...شنیدم هم دلی رو اوورده!


راستی کلاغ بدترکیب؛تو میدونی همدلی یعنی چی؟؟!


آخ آخ باز این پرستارِ اومد،حتی پرستار های پایین شهر هم متفاوت ان...میدونی!...آخه دیشبی اخبار نشون میداد همون آقا خوش صدائه که لباس های زرد و گلبهی میپوشه داشت اخبار میخوند،کلی پرستار خوشگل هم با لبخند نشسته بودن به دیوونه ها قرص و دارو میدادن...
اما خب پرستار های دیوونه خونه ما انگاری میخوان با همون پنبه الکی بدبو بزنن گردنمونو بزنن...
مث همیشه،،،حرفای همیشگیشو زد و رفت دیگه حتی این مورچه های کنار نیمکت آهنی هم حرفاشو از بَر شدن،،،باز چشمم افتاد به این مورچه قرمز گندهه،همش حس میکنم بهم پوزخند میزنه!
آخه یکی نیست بهش بگه: دیوونه،دیگه برا دیوونه ها دلی هم مونده که بهش پوزخند میزنی؟:)
تاحالا زیاد دعواش کردمولی کی به حرف دیوونه ها میکنه؟تا همین الان کلی به سرم زده با این دمپایی سفیدام که از ۴ جا پاره شده و شصت پام میزنه بیرون لهش کنم،ولی دلم نمیاد که! دل ندارم...:)بیخیالش میشم و دوباره درگیر میشم با صدای کلاغ و بوی متعفن و دود کامیون های پایین شهری...
زنگمون خورد....مجبور بازم مث زامبی هایی که اون دیوونه قدبلنده تعریف میکردبریم تو قفسامون و سرود ملی تنهایی رو باهم پشت درهای بسته فغان بزنیم...:)
خب البته حق دارنا!!!اینجا که دیوونه خونه بالاشهر نیس،پایین شهره دیگه،،،همونجایی که اگه سیل بیاد اول اونجا رو با کمال میل و خباثت میبلعه،همونجایی که مهتابی هاش پر پر میزنن یا همونجایی که هفته ای ۵ بار پوره سیب زمینی میدن به دیوونه ها...
دل نمیکَنَم از حیاط،یه پرستار اومد و دستاشو جای کبودی های قبلی گذاشت و پرتم کرد تو اتاق ۹۸...
چه اتاق نحسیه این اتاق...حالا باید بشینیم ایجا و غلت بزنیم میون دیوونگی هامون...
ادامه دارد...

۳
۱۳
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادی
Nutrition stu | mums
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید