دوباره زنگ هواخوری خورد و کلی دیوونه ریختن تو محوطه آسایشگاه،اما خب همه این دیوونه ها میدونن که اون نیمکت آهنی بنفشه که روبرو درخت چناره مال منه!
دیوونه ها بیشتر از عاقلا حواسشون هست به دل آدما!
حریم آدما رو بهتر از عاقلا میشناسن حتی اگر هم آدما رو بفروشن به قیمت خوب میفروشن،نه به قیمت یه نیمکت کهنه آهنی بنفش که دلبستگی یه دیوونه اس.
یهو،بوی عرق خورد تو ذوقم اما خب ما دیگه عادت کرده بودیم به این بوها؛از بوی فاضلاب که بدتر نیست!!
تا حالا هیچ کدوم از دیوونه ها نیومده بودن پیش من،فقط اون پرستار بداخلاقا میومدن...
+سلام دیوونه!
با اون دستا و انگشتای ضعیف که مثل پیچک های خونه روبه روییِ آسایشگاه پیچیده شده بودن بهم زد تو سَرم و قهقهه زد کپی دیوونه ها...
+تو هم مث من مُخ نداری نه؟
جواب ندادم،یعنی خب جوابی نداشتم که بدم ظاهرا اینجوری بود به خوشید خیره شدم انقد که چشمام کلا همه جارو سیاه میدید،اینم خاصیت خوشیده دیگه!...گاهی امید میبندی بهش که روشنت کنه،میزنه کلِ دنیاتو سیاه میکنه...
+آروم دَر زدم،ولی کسی خونه نبود...
_خونه کجاست؟
اَه،دوباره قهقهه زد.منو یاد غارغار وحشتناک اون کلاغ بدترکیبه میندازه که شبا میاد پشت پنجره کثیف اتاقم یا مثلا یاد شخصیت های منفی کارتونا که میخندن...
+خونه ای نبود اصن...اون پرستاره میگف:با آب ها رفته...هم خونمون و هم اونا...
_اونا کین؟
+اونا دیگه،اونا...
خیره شد به خوشید انگاری اونم از سیاه شدن چشماش خوشش میومد،منم خیره شدم به مورچه قرمز گندهه که همچنان با پوزخند لعنتیش بهم خیره شده بود.
+آب ها،ای آب های لعنتی،آب ها اونارو بردن..من از آب متنفرم..این آب های قاتل اون موجود تو شیکمم رو بردن..آبا اونو بردن...
دیگه گوشام درد گرفته بود،دیوونه ها خیلی طاقت ندارن..شروع کردم جیغ کشیدن،،هرچی هم جیغ میکشیدم این دیوونه بیشتر آب آب میکرد...خب من که دارم جیغ میشکم پس چرا این خفه نمیشه؟
چی میتونه آب رو خفه کنه؟سد؟نه بابا،چند شب پیشا اون اخبارگو خوش صدائه میگفت سد شکسته و کل شهرو آب برده...یا شایدم مثلا آتیش!!!!
خندم گرفت،وسط جیغ های ارغوانیم شروع کردم خندیدن...عجیب نیست که...دیوونگی یعنی پارادوکس...یه پارادوکس مطلق...
دیوونه ام دیگه خب...نمیفهمم آب دشمن آتیشه،نه آتیش دشمن آب...
میگم که،،،خب شاید باید قربانی کنیم.
بابا همیشه میگفت:باید خون کرد...گوسفند قربونی کنید
اما خب ما که پول نداشتیم،بخاطر همین مامان با کلی قرض از همسایه ها یه خروس میخرید....
ولی،ولی اینم کارساز نیست...مگه این دیوونه نمیگف که اون موجود توی شیکمش رو کشته...خب دیگه!...پس دیگه چی میمونه؟
آدما؟....
جیغام تموم شد...فک کنم باید بزنم خودمو به برق...همونجوری که دکترا دیوونه های خیلی دیوونه رو میزنن به برق...
اما نه.آمپول زدن بهم...آروم شدم مث اینکه این مورفین رسیده به شاهرگم و جنجالی به پا کرده...بدنم کپیِ این چرخ و فلک بزرگا که از ارتفاع میانپاییت هری ریخت رو زمین....خندیدم...حالا کی میاد جمع کنه پیکر این دیوونه رو؟
میگم که...خب،خب،شاید اون آب ها بتونن نه؟
آب ها؛بیایین منو ببرین دیگه،بیایین منو به جای موجود توی شیکم اون دیوونهه ببرین...
بیایین منو قربانی کنین،عاقلا رو نبرین...عاقلا گناه دارن...اگه این عاقلا نبودن که ما دیوونه نمیشدیم!
دیوونگی هم عالمی داره....
دیگه مورفین اثر خودشو کاملا کرد...وقت واسه خیالات نبود...وقت افتادن بود....وفت قربانی شدن واسه موندن عاقلا....
ادامه دارد...