ویرگول
ورودثبت نام
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادیNutrition stu | mums
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادی
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

کلاغ دیوانه _۳_

صبح تو حیاط نشسته بودم،روی همون نیمکت آهنی قراضه بنفش...که وانت قراضه ای که خرید میکرد اومد و در دیوونه خونه هم باز شد.همه دیوونه ها حمله کردن طرف دَر و نگبان پیر و معتاد دیوونه خونه هم سریع سعی داشت از چُرت دربیاد و دَر رو ببنده...
این دیوونه ها از آزادی چی میخوان؟ آزادی که سخته...خیلی سخته...بنظر من که همین‌اتاق نحس و تاریک ۹۸ که با رنگ‌ سیاه پنجره هاشو کور کردن بهتر از دنیا و روزمرگی هاش و بدتر از همه عاقلاس...
دیوونه ان دیگ... میبینی کلاغ؟...میبینی؟...تو که اون بیرون رو دیدی بهشون بگو،،،بگو که اون بیرون گُنجیشکا صدای لاشخورا رو میدن و درختا هم سیگاری شدن،بهشون بگو اون بیرون بوی تاکسی کهنه های ته شهر رو میده... بهشون بگو که اون بیرون برای دوست داشتن خیلی کوچیکه،دقیقا اندازه خطِ اخم همین مورچه قرمزه‌‌‌...:)
نگاش کن...!...مورچه لاکردار...همش خیره اس...اما خب بدون شک اختلات کردن با این مورچه اخمالو که مطمئناً اتمسفر دیوونه خونه روی روح و روانش تاثیر گذاشته،اندازه دیوونگیِ تمامِ دیوونه هایِ کیهان ارزشش بیشتره تا اختلات کردن با عاقلا...میدونی اینو از کجا یاد گرفتم؟
از خدا...!
حرف زدن با عاقل جماعت اگر فایده و لذتی داشت خدا اینجوری حرف زدن رو برای خودش حروم نمیدونست... وقتی هم که میخواد با دیوونه ها حرف بزنه،انقد بلند میگه که هممون مجبور میشیم دستامونو فشار بدیم روی گوشامون...:)
آخ...یه دیوونه از دَر رفت بیرون...چرا رفتی دیوونه؟ بلاخره این عاقلا گیر میارنت،اونوقت با اون ویلچرِ خشکی که یه روغن به چرخاش نمیزنن تا صداش سوهان روح ما نشه میبرنت اتاق برق...
شاد باش توی دیوونه خونه...
...
.
دیدی؟...مثل اینا شاد باش...وگرنه که مثل اون دونه ای که دیشب بُردَنِش اتاق برق و صدای فغان هاش کل دیوونه خونه رو میلرزوند،باید صدای توهم بشنویماا !!
ولی بزار یه رازی رو بهت بگم:هی دیوونه!...من از بقیه دیوونگیم بیشتره،،،من از برق بدم نمیاد!... وقتی بهم برق وصل میکنن اثر انگشت تمام آدما مخصوصاً[(دلبر)] _که کاشکی یه بار دیگه غرق بشم لا به لای خطوط انگشتاش_از بین میره...خاطرات از بین میره...لعنت!...لعنت!...لعنت!...لعنت به تیغِ کُند خاطرات که فقط زخمی میکنه...خدا برق رو نگه داره برای دیوونه هایی مثل من...:)دیوونه رو گرفتن‌...کُلی هم کمربند دردناک بستن به جسم‌ِ نحیفش...
آخه یکی نیست به این عاقلا گوربه گوری بفهمونه،،،،، بابا...ایهاالناس...اون دیوونه ای که لابه لای کمربند و زنجیر اسیر کردنینش،دیوونگی هاش بزرگه اما قلبش نحیف تر از کِتف هاشه...نمیگین قلبش بشکنه؟
اصلا من هیچ وقت کمربند نمیبندم؛بزار اصلا عاقلا بگن مَرد نیست،بزار بگن نمیتونه شلوارش رو بالا بکشه...
عاقلا ندیدن...عاقلا هیچ چیز رو نمیبینن... حتی اونا خورشید هم نمیبینن...اما ما دیوونه ها انقد خورشید رو دیدیم که کور شدیم،چشمامون سیاه شده اما عاقلا چی؟...انقدر کم میبینن که فقط راه برن و راه برن و راه برن که زمین نخورن...
زمین نخورن که روزای خوب زندگیشون بالاخره یه روزی بیاد...اما حیف،،،حیف که به خورشید خیره نمیشن که ببینن طلوع و غروب رو...ببین مشرق و مغروب رو‌... ببین که روزای خوب دارن میرن...
بخاطر همین عاقلا تا گلو پیر میشن و دیوونه ها هم جنین وار ادامه میدن...:)
.
ادامه دارد...

۳
۵
آرمیتا فرهادی
آرمیتا فرهادی
Nutrition stu | mums
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید