صدای بارون میاد...وقتی بارون میباره بوی نَم آسایشگاه بیشتر میشه...!...
وقتی بارون میباره جیغ و داد دیوونه ها اوج میگیره...
وقتی بارون میباره...:)...بیشتر یاد دلبر می افتم...
همش تقصیرِ بارونه دیگه...من که میخوام فراموشت کنم ولی خب میباره...میباره...میباره...بارون هم مثه غمِ...هردوشون ناخواسته میبارن...ولی با یک تفاوت...غم میمکه عمق وجودتو...بارون میدمه...اما خب...جهنم...!...هردوشون نخواسته میبارن...
ولی این عدالته؟...اینهمه بهمون برق وصل کردن،اینهمه قرص و دَوا وصله جونمون کردن؛تهش چیشد؟؟؟...یه بارون بارید و مثه سُرخیِ چشای مامان که هر ثانیه انگاری آدمای بیشتری توش غرق میشن و دست و پا میزنن توی تلاطم اشکاش،بارون لاکردار هم هرثانیه یادِ دلبر رو بیشتر چاقو چاقو میکنه تو دلمون...
بیخیالِ این حرفا...گوش کن؛میشنوی؟؟؟....پژواک جیغ های بچگیش لا به لای قطره های بارون پراکنده شدن...
بعد از تو سر به راه میشوم. به کجا؟ نمیدانم.! میروم، میروم و میروم تا تمام شود، راه، خاطرات، یا خودم...
میشنوی؟؟؟...دِ نمیشنوی دیگه!!!!....نمیشنوی..دیوونه نیستی...یا شایدم هنوز دیوونه نشدی...فکر میکنی چرا دیوونه ها اینجوری دارن فغان میزنن؟...نه،،حدس نزن...حدس زدن شما عاقلا به درد خودتون میخوره...!..میدونی چرا؟؟؟..چون روحشون عریانِ...راحت گُم میشن بین اَبرای باران زا...مثه کلاغِ زال...اسم کلاغ رو فقط یدک میکشن ولی رنگ و حال و هواشون از از اون کبوترهایی که دلتونو خوش کردین بهش قشنگتره...تونسته توی این کثیف بازار و سیاهی و نقاب،خودشو سفید نگه داره...
آخ آخ...دیدی چی شد؟؟..نکنه گُل خشکیده ای که دلبر برام آوورده زیر این بارون خیس بشه؟...آخه میدونی؛دلبرِ ما عاشق بوی کتاب و گل خشکیده وسطشه...۱۳ سالم بود که شب چِله وسط برف و سرما واسه به دست اووردن دلِ دلبر رفتم کل شاخه های شاه توت خونه آق معلم رو زدم که بهم کتاب بده...وقتی به خانومش گفتم واسه دلبرمون داریم این کار رو میکنیم ۲ تا کتاب داد....یکی من،یکی دلبر...ولی من کتابمو دادم به دلبر!...آخه....آخه........نمیدونی که خط های سیاه کتاب چقد قشنگ میشه وسط چشمای روشنش...حالا که اینطور شد؛؛؛؛؛؛؛؛؛قربون چشاش...!
میگی چیکار کنم دلبر؟...قطره های بارون دارن دَر و دیوار رو میکَنَن که بیان گُلِتو خیس کنن،،،که بیان بویِ خوش نفسات رو که ورقه های کتاب رو نفس کشیدی و هدیه دادی بهم رو ازم بِدُزدَن...
نترسی هااا!...الان پنهونش میکنم وسط رَگام...ولی میگم نکنه خیس بشه و دیگه دوست نداشته باشی که بزاریش وسط کتاب و نفس بکشیش...!...حالا عب نداره...قول میدم انقد از اون دکترِ که هرشب زیر درخت سپیدار آواز لُری میخونه و سیگار میکشه،سیگار قرض کنم که دودِ رگام گل رو خشک کنه...دوست داری اینطوری دلبر؟...راضی ازم؟...
بارون قطع شده دلبر...ولی دیگه کار از کار گذشته...حالا دیگه گلِت داره تو رگام دود میخوره...فداسرت دختره چشم رنگی...حالا بگو ببینم؛کِی میشه دوباره چشاتو بغل کنم؟؟...

"هیچ وقت"..!...آره...دیگه هیچ وقت نمیشه...ما دیوونه ها که مثه عاقلا الکی خودمونو گول نمیزنیم....به قول شاعر که انگاری مثه ما دیوونه ها مُخش پُر بوده از یار...:من و عشق و دل دیوانه بساطی داریم/عقل هی فلسفه میبافد و ما میخندیم....:)..
حالا شما عاقلا هی فلسفه بافی کنین و نسخه بپیچین ...هی روی اون کاغذ های نسخه رو پُر کنین از قرص و دَوا...بابا!...یک کلوم...اسم یار رو بنویس و خلاص!...چرا الکی کاغذ هدر میدین...عمر ما اندازه جیرجیرکه،،،۳ روز...توی نسخه هاتون واسمون خواب زمستونی ننویسین...بزارین شبا با دل و جون جیر جیر کنیم کنار یار...قربون جیر جیر کردناش...اصلا میدونی چیه؟؟؟جیرجیک ها فقط یه کلمه میگن:"دوستت دارم"....وگرنه خب کدوم عاقلی بخاطر دو کلوم،اونم توی ۳ روز عمرش تا صب بیدار میمونه و اینهمه تکرارش میکنه؟ ...اما انقد فسلفه نبافین ایهاالناس...اسم یار رو با رنگ چشاش و صدای خنده هاش و اون بوسه یواشکی که عصر بهاری توی درکه ازش گرفتین که مزه هندونه میداد بهم ببافین...اگر خوب نشدین!...بیایین و گل دلبرم رو ازم بدزدین...خوبه؟؟؟؟...
حالا میخوام یه خبر بهت بدم چشمون رنگی...!...گُلت تو رگام خشکید...دیگه غم نخوری ها...این دکترا تو سالن آسایشگاه زیر اون مهتابی که خاموش و روشن میشد داد و فریاد میکردن و میگفتن که کلی خون ازم رفته...دروغ میگفتن..این دکترا که چیزی حالیشون نیس...فقط خوشگلن...همین!...یه کیسه پر از خون ریختن وسط رگام...ولی بازم غمت نباشه...خونش قرمز بود...خونه و رگای منو که دیدی!....سبزن...سبزِ سبز...رنگِ،،،رنگِ چشاتن دیگه!...خلاصه که ریختیم بیرون خون هارو...به جای اون خون قرمزها، کُلی دود جا کردیم تو رگامون...تازه...فیلترهاش هم جمع کردیم کنار هم که پیدام نکنی...یادته؟....یادت نیس دیگه!...میگفتی: آخه دیوونه؛من هرجا فیلتر سیگار ببینم دنبالش رو عین ردپا میگیرم که به تو برسم،اما چون این شهر سیگاری زیاد داره،گم میشم؛نذار گم بشم...:)...خیالت تخت دلبر...
آره خیالت تختِ تخت دلبر...هروقت دیدی عاقلا دوستت ندارن،سریع دیوونه شو...اینجوری دیگه سقوط نمیکنی...اینجوری دیگه قلب خوشگل و بنفشت خسته نمیشه از تپیدن...یا نه نه ... دیوونه نشو...میارنت اینجا...اینجا سرده..تو هم سرمایی...من طاقت دیدن دماغ سرخت و گونه های لبو شدت رو ندارم که،،،طاقت ندارم ببینم توی خوابت بین ابروهات جنگ میشه...دارم؟؟؟...ندارم!...من که بُت روبه رو ابراهیم نیستم...دیوونه ام...شاید تو هم مثه اون گلِ،تبعیدت کردم به حبس ابد تو رگام...