نفس ، نفس ، بازهم نفس؛ اصن چیه این لعنتی؟.... نفس!....نفس بیوفاس ، اصن بیوفاتر از نفسم مگه دیدی؟...با هزار سختی و مذلت خودشو جا میکنه وسط جیگر سفید ما ، تهشم به ثانیه نکشیده میره...
خب بمون دیگه بیوفا! سفید دوست نداری؟...
باشه ؛ تو بمون اصن زردش کن ، آبیش کن ولی بمون!...بمون و موندن یاد بده... نفس...نفس...بازهم نفس... بازم نفس..دکتر جدیده قصد کرده مارو عاقل کنه انگاری...این دکتر کُرد که شبا زیر درخت بیدمجنون سیگار میکشه و از ترس اینکه رئیسِ دیوانهکُشِ آسایشگاه بفهمه سیگار میکشه ، فرو میکنه سیگارشو لای روزنامه مچاله شده و بعدشم جا میده توی جیب سمت راست شلوارش...
+پیسسسسسسسس دیوونه خوشگله!.. پیسسسسسسسسسسسس.
برگشتم ؛
این دیوونه اتاق ۶ بود ، دیگه از روی صداش میشد تشخیص داد کیه ، بس که میبرنش وصلش میکنن به برق بعضی وقتا هم برای اینکه یادش بره که آسایشگاه رو بزار رو سرش ، بدنش رو زخم و زیلی میکنن و یکمم ابلیمو میریزن روش...
اینجوری عین گنجیشک که یه گوشه گدایی میکنه چمبره میزنه گوشه اتاقش. الانم دست راستش با پارچه طرح گلابی و سیب اشپرخونه اسایشگاه پیچیده بود....
+خوشگله! ... شنیدی میگن که اگه دیوونه های دیگه رو اذیت کنی رئیس و زنش میبرنت پشت باغ آسایشگاه خونتو میدن به بچهاشون که بخورن و دیوونه نشن و بعدشم گوشتمونو میدن سوسیس کنن؟....
تو محلمون همسایه زیاد داشتیم ، یکی میگفتن از ژاپن اومده ، ژاپنی که توش خلافکارا تتو میکردن رو بدن هم دیگه و بعدشم میرفتن تو قفس... خلاصه که از ژاپن همیشه یه کلمه یادش بود همیشه "فودوشین" میگف یعنی قلبتو را بیحرکت نگه داری، پابرجا در مقابل شادی و اندوه.
این فودوشین رو تبدیلش میکنیم به "دلبرشین" و تهشم فکر دلبرو بیحرکت نگه میداریم... کاری نداره که... میزارمش توی پارچ آب بالای سرم و شبا هروقت آرامش نیاز داشتم یه قطره ازش رو میریزم توی گلوم.... -میایی همدیگه رو اذیت کنیم که مارو بکشن؟. چشای بی رمق گنجشگ گدای زخمی برق زد ؛ کلاغ بدصدا هم همین زمان غارغار کرد ، دکتر کُرد هم به نفس نفس گفتن ادامه میداد...
+حاضرم دیوونه خوشگله!
حاضر بود!
سختی ماجرا این بود که دیوونهها ازار نمیرسونن ، فقط آزار میبینن... پرستارا اومدن دیوونه پرسر و صدا رو بردن ،توی راه هم باز اون کمربندهای لامروت رو بستن دور کتفهای نحیفش...
آزاد میشه...!
منم آزاد میشم؛
از این خستگیها و تلاش برای عاقل شدنها...
بابا به پیر ،به پیغمبر ، ما مثل معلمی میمونیم که میدونیم دانشآموز میز اخر داره تقلب میکنه ولی خودکار قرمزمون رو سفتتر میچسبیم و سرمون رو بیشتر میبریم توی صحیح کردن ورقه های امتحانی کلاس قبلی...
ما میخواهیم!....
میخواهیم بیمارِ غمِ دختری باشیم که لکنت زبونش همه شیرینیهای دنیا رو طولانیتر میکنه. مثه " ب ب ب ب بوسه" ، " ب ب ب بغل" ، "ن ن ن نوازش" ، "د د د دیوونگ گ گ گی" . دیگه چی از این بهتر؟... مثه دواتِ گلِ سرخ با قلم میشینه خوشیهارو طراحی میکنه.
ما میخواهیم...!
بجای اینکه سرمون رو گرم کنیم به شمردن تعداد لغمههای اندک بچمون و نداشتن پول برای خریدن شیر خشک نوزاد ۳ ماهمون و نگاههای حسرتبرانگیز به داروخونههای شهر تصمیم گرفتیم دیوونه باشیم!
میخواهیم بجای دویدن و دویدن برای رسیدن به فرسودگی ، ندویده فرسوده بشیم...
ما انتخاب کردیم که مملو از خیال آدما باشیم در مقابل خیال خالی اونا از ما...
انتخاب میکنیم حین دوست داشتن بمیریم و هزاران بار بمیریم.
انتخاب میکنیم هممون کنج یه باغ جمع بشیم و نفس بکشیم و یه سرزمین وسط سینمون زار بزنه.
سخته برای دلبر لکنت زبونیمون ایهام و استعاره و تمثیل و بجا بزاریم رو کاغذ ؛ آسون نیست که مدیون چشمهای عسلیش میشیم، بجاش دیوونه میشیم...
دیوونه میشیم و دیوونه میمونیم دیوونگی درمون نداره که...
چارهاش اینه که یه دسته عکس رنگی بگیری از چشماش و با چسب رازی که از دفتر پرستارا میدزدی بچسبونی به تک تک تنه درخت ها....
بشینی رو نیمکت پوسیده با خرسهای زمستونی به خواب عمیق چشاش بری و با زنده شدن درختهای بیدمجنون بیدار بشی... وگرنه دیوونگی چاره نداره که...