رویا پردازی

کوچک تر که بودم از اسمم متنفر بودم. نه به خاطر معنایش یا درازای ادایش یا وقتی خودم را در آیینه برانداز میکنم کلنجار بروم که این اسم به چهره ی من می آید یا نه! به این دلیل که هروقت کسی من را در جمع صدا میزد ، حس میکردم بیش از حد جلب توجه میکند.

باور کنید که تقصیری نداشتم یا از روی توهم نبود یا چیزی نبود که خودم هم دلم بخواهد اصلا مگر اسم خودم را خودم انتخاب کردم؟

از جمعیت بیست و شش نفری کلاس دوم دبستان شهید بابایی شاید شش نفر محمد بودند. نزدیک به همین تعداد هم علی یا مهدی یا نام های مشتق دار و ترکیب شده با همین اسامی. اما در کل دوران دبستان یک نفر سینا بود و یک نفر نادر یا یک نفر ارسلان و همین کافی بود تا همه ی مدرسه اسم من را بلد باشند و این حس کشف نشده بودن و آتش سوزاندن قایمکی را از من بگیرد. آرزو داشتم کاش اسمم چیز دیگری بود یا میتوانستم با اسم دیگری خودم را معرفی کنم

زمان گذشت و با بالا رفتن سن و تجربه کردن محیط های جدید و اجتماع بزرگتر دوزاریم افتاد که این شهر ما و محله و مدرسه ی ما بود که همچین خاصیتی داشت و اصلا مگر این اسم من است که به من هویت می دهد؟ وقتی 14 یا 15 سالم بود درک تازه ای از تبعیض در ذهنم شکل گرفت که ایران رو به دو بخش تهران و بقیه ی شهر ها تقسیم کرد.

البته که منظور از تهران، تهرانِِ متوسط و رو به بالاست . شاید میشد بین منطقه ها و محلات ضعیف تر شباهت هایی با دیگر شهر های محروم پیدا کرد اما با خودم میگفتم خب! باز حداقل دسترسی برای اینها مهیاست تا شاید امیدوار باشند یک روزی خود را از جایی که هستند جدا کنند و بالا بکشند و یا اصطلاحا بادی به پرچمشان بخورد! اما فقط یک سفر جزئی به بهانه ی درس به شهر بم کافی بود تا بفهمم که ما انقدرها هم که ناله میکنیم وضعمان بد نیست. شهری با قبرستانی لا یتناهی و مردمی که از هر دری بهشان ورود میکردی ، پسِ خنده ها و لهجه ی شیرین، جز غمی عمیق چیزی نمیدیدی . یکی برادرش را ، آن یکی خواهرش را ، دیگری چند تن از اعضای خانواده اش را با دست های خودش چال کرده بود و شهری که هنوز پر بود از آوار و خانه های نو سازی که از ملاتشان معلوم بود قرار بوده سرپناهی موقت باشند و رکود خرخره شان را گرفته و به همان حال ابدی شده بودند.

شاید بتوان با ایجاد محدودیت یا هر متغیر منفی ای انسان ها را از رشد باز داشت. هر شکل از پویایی را سرکوب و تحقیر کرد اما امید را نمیتوان تا لحظه ی آخری که نفسی در ریه ی آدمیزادِ زنده ای هست ازش گرفت. اصلا من فکر میکنم این جزئی از ذات و طبیعت ماست. حتی دلسرد ترین و خسته ترین انسان هم که آرزوی مرگ میکند ،آرزویی دارد .

تصور ما از زندگی، جغرافیایی که در آن به جامعه خو گرفتیم ، الگو هایی که چه به اجبار داشتیم و چه به اختیار برگزیدیم ( من مرز بسیار باریکی بین این دو متصورم ) ، هر گونه پیشامد ناگهانی ای و ... می توانند آرزو های ما را شکل بدهند. رویا پردازی از چیزهاییست که سقف آرزوها را بلند و بلند تر می کند . رویا پردازی ای که به حد بسیار زیادی فراموش شده . این روزها بیشتر آدم ها در رویای دیگران زندگی میکنند تا اینکه خود رویایی داشته باشند . قشر جوانی که رویای کیم کارداشیان شدن دارد و دیگری دن بیلزریان و نوجوان و کودکی که جهانش از سوپر قهرمان های پوشالی ای که زور بازویشان عموما زیاد و گفتارهایشان سطحی و تهیست احاطه شده ، و دیگر کسی تنها نمیشود .

کسی چشم هایش را در خلوت خود نمیبندد بی آنکه در پس مغزش انتظار شنیدن زنگ گوشی موبایلش را داشته باشد . به خود فکر کند و لایه های خود را تا پس مغزش برانداز کند و بیرون بریزد و آینده ای برای آن خود بی نوا بی آنکه تصویری از قبل به آن تزریق شده باشد بسازد و خراب کند .

The Garden of Earthly Delights Triptych by Hieronymus Bosch
The Garden of Earthly Delights Triptych by Hieronymus Bosch