ویرگول
ورودثبت نام
آشنا
آشنا«من آنِ توام.…مرا به من باز مده»
آشنا
آشنا
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

آخرین (اولین)لبخند…

آن روز پلک هایش برای اولین بار از این جهان پرده برداری کرد…

چشمانش را باز کرد…(صحنه ی اول):

هیاهو و غوغا جماعتی وحشی تبار با جنجال های خونی …فریاد می کشند …می خندند… می نالند…فغان سر می‌دهند…از هم دزدی می‌کنند…"دوست" نامی را می کشند…فخر می فروشند…مِی می خورند …و در تباهی …در تباهی راه خود را گم می‌کنند …

او هنوز به این ول وله های پوچ و کثیف عادت نکرده بود او هنوز پاک بود…

ناگهان …صدای جیغ مهیبی به گوش های لطیفش تجاوز کرد…

«کشتار بیگناهان»
«کشتار بیگناهان»

پلک هایش را بر هم فشرد …(صحنه ی دوم):

دستش در دست زن غریبه ای که او را “پسرم” صدا می کرد گره شده بود …به آرامی سرش را بالا آورد به امیدی که چهره ی زن در آن شلوغی برایش آشنا باشد………..خیلی عجیب بود….گویی چشمان پر درد زن به نقطه ای نه چندان بالا تر از جمعیت دوخته شده بود…در تعجب از این که در آن نقطه چه می‌گذرد سرش را در راستای نگاه زن چرخاند…قد کوتاهش دید را محدود کرده بود …روی نوک انگشتان نحیفش ایستاد…چیز زیادی دیده نمی‌شود جز پوتین هاییی خاکی که روی هوا تاب می خوردند …برقی در چشمانش افتاد و با تمام وجود فریاد کشید:«اون داره پروا…» … صدایش خفه شد و کلمات در گلو جان باخت… پلک هایش ناخودآگاه بر هم کوبیده شدند…

پلک زد… چندین بار …تا صحنه برایش واضح تر شود…(صحنه ی سوم):

گریه….

فریاد…

غم…

تمسخر…

خنده…

کینه…

و حالا “گومب” …صدای چکش عدالت…حکم اعدام…

*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”

… پلک می زند…(صحنه ی چهارم):

پارچه های سفید …اشک…خون…

ترازو ی بر زمین افتاده….آخرین نفس جاستیتیا (فرشته ی عدالت)…

قبر امید…

*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”

دیوان حافظ عزیزم …چه تصویری را فریاد می زدی…
دیوان حافظ عزیزم …چه تصویری را فریاد می زدی…

پلک میزند…(صحنه ی پنجم):

قمار خانه… بلیط های قرمز و طلایی روی زمین…خنده های اهریمنی…چشم های خون خوار…

صدایی می اید:«من روی زندگی فلانی شرط می بندم…»…

حمله…

*”کافیه دیگه نمی خواهم چیزی ببینم”

«بلوف شجاعانه»
«بلوف شجاعانه»

…پلک می زند…(صحنه ی ششم):

گودالی از گِل… صدای شادی… آتش بازی های پر صدا…برف خاکستری…

صدایی معصومانه ای به گوش می‌رسد :«خدا جون … تو هم با ما بازی می کنی…گِل بازی …یا قایم موشک…»

*” همینجا …همینجا…دیگر نمی خواهم چشم ببندم..”

صدای خنده ای ژرف…

و…

“بوووومب”

سیاهی…پلک ها باز نمی شوند…نه نه نه…نور دیده می شود …پلک ها سوختن…پلک باقی نماند… در پی عدم پلک ها لحظه ای نور دیده می‌شود…آتش به مردم ها می‌رسد..و … و دیگر هیچ چیز دیده نمی شود …(:

تاریکی ی خام…

*”خوشحالم آخرین صحنه این بود “

_نه ..نه نه نه نه…چی داری می‌گی احمق تو زیر بمب مردی چرا هذیان می‌گی؟….دیالوگ تو این بود( “ای کاش چشم نمی گشودم”)…زود باش …زود باش … تو باید این دیالوگ رو بخونی…

*خوش گذشت استاد…خوشحالم که تونستم اینجا رو ببینم…(:

…نقطه سر خط.

تاریخ به این سبک جالبه؟…
تاریخ به این سبک جالبه؟…

پ.ن: دوستان …پیشنهادات شما در رابطه با عنوان رو دوست دارم بشنوم چون به نظرم عنوانش خیلی مناسب نیست نه؟…

امیدجنگصحنهبشر
۲۵
۲۶
آشنا
آشنا
«من آنِ توام.…مرا به من باز مده»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید