جیک جیک مجنون گنجشک در جنب جنوب جبر جغرافیا…جان جلاد جوک های نجس جمع را از برِ جسارت جسد جاه طلب به خاک مینشاند…و دیگر صدای خنده و خِر خِرِ خار حنجره ها با خنجر خفه نمی شد… حکم محرم را در زیر حرف های حاکی از حرام زادگی ،بی حرمت میکردند و حلال می شمردند…
همه محکوم به مرگ محرم خویش می مردند …در فِس فِسِ نفس هایشان افسوسِ فساد را می خوردند …
و در نهایت …ما که مخلوق خالق خلق خود بودیم …خجل از خرامیدگی خنده ی خامِ ماه دُخت …خمِ خون به ابرو می آوردیم … و او را زیر خروار ها بد خویی می خواباندیم…
و هنوز گوشه ای گیتاری در گره های انگشتان گرم مرگ گیر می کرد.
