دروغ می گوییم .
دروغ می گوییم به حقیقت ،دروغ می گوییم.
دروغ هایی که از مکر حقیقت ، فغان سر می دهند .
و دروغ می گوییم ،دروغ…
دروغ هایی مترادف با تضاد دروغینمان
…و بعد …
و بعد حقیقت گم می شود. اینجا تضادی وجود ندارد که دروغ را به حقیقت برساند .
حقیقت در دل دروغ ها جان می دهد ، جان می گیرد و جان میبخشد.
اینجاست که دروغ هم حقیقت می شود و حقیقت یک دروغ …
اینجا کسی نمیداند حلقه ی خون روی زمین ،خون خودش هست یا دشمنش .
اینجا خون میرود و می رود و می رود از لابلای خون ها چیزی دیده نمی شود چیزی بوسیده نمی شود چیزی شنیده نمیشود اینجا فقط خون است .خون من … خون تو… و الان خون هایمان در آغوش یکدیگر می خزند و شاید این فقط خون ِ ما باشد که جریان خوفناک روزگارمان را به آرامی فریاد میکشد …و در پایان ابدیت می ماند و جریان ناشیانه ی خونِ ما :)
