ویرگول
ورودثبت نام
آشنا
آشنا«چرخ بر هم زنم گر غیر مرادم گردد.…من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»
آشنا
آشنا
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

او را کجا یافتی؟…

او چه بود؟…نمی دانم…شاید همه چیز …شاید هم هیچ چیز…

به قدر فهم تو کوچک…آنقدر کوچک که از میان سوزن زنان درزی سُر می‌خورد …

به قدر خواسته ی تو بزرگ…گویا بزرگ‌تر از خواسته ی تو هم بود….به اندازه ی جهانی که حتی انتهایش را نمی توان مرز کشید…

در شادی،…کودکی خورد سال با لبخندی به گرمای خورشید…در غم ،…دست نوازشی به لطافت گلبرگ…

او را کجا یافتی؟…

در برق چشمان غریبه ای؟…

در سپیدی پیراهن برفی کوهستان؟…

در سیاهی گیسوی ماه دخت؟…

در دستان سردی که لبخند گرمی روانه ات می کردند؟…

در سکوت تاکستان؟….

در اشک های طغیان گر؟…

در خشم دریا؟…

در دوستی با خار مغیلان؟…

در جنون؟…

در دین؟…

در کفر؟…

در شر؟…

در خیر؟..

در آغاز؟…

در پایان؟…

در مسجد؟…

در میکده؟..

در بت خانه؟…

هدف میکده و کعبه و بت خانه یکیست / هر کجا راه خدا بود خرابش کردند

اوه بیخیال عزیز من…کی خراب کرد؟… چرا دنبال مقصری؟…اگر راست می‌گید پاشی و آجر به دست هم بدید …مهم نیست چی می سازید اما با احترام بسازید…وقتشه از خودتون شروع کنید…وقتشه راه خدا را بسازید…(:

آسمون جنگ نمیشناسه ها…(:
آسمون جنگ نمیشناسه ها…(:

۰
۰
آشنا
آشنا
«چرخ بر هم زنم گر غیر مرادم گردد.…من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید