پوچی ... به معنای واقعی کلمه پوچی
من میخوام همه چیز باشم
در عین حال میخوام هیچی نباشم
به نظرم تو ریاضیات به من میگن ( تعریف نشده )
تو فرهنگ لغت فارسی امروزی هم میگن ( دیووانه )
اما من دیوونه نیستم پس خیلی فن لغت نیستم و تو حیطه بیان و تایپ و رسوندن مفهوم به ذهن شما هم
مثل این میمونه تو خونه ی حریف با جو سنگین ورزشگاه میخوای بازیه سه هیچ باخته با وجود ساوینیو تو تیم کامبک بزنی ..
همینقدر دشوار
همینقدر غیرممکن ..
چرا انسان ها با هم متحد نمیشن بیخیال زمین بشن برن تو فضا کشفیات جدید انجام بدن انرژی جدید کشف کنن ؟
عین حرف بیورن تو وایکینگ ها که میگفت آیا جای دیگه ای برا فتح کردن نیست؟ ( فصل ۵ )
چرا انسان ها باید به جون هم بیوفتن ؟ چرا جنگ ؟ چرا تنفر ؟
وقتی اینقدر بی ارزشیم وقتی اینقدر اطلاعاتمون از جهانی که توش هستیم کمه
من میخوام صلح بیارم به این جهان و در عین حال
افرادی رو میبینم که با من سازش نمیکنند .. آیا باید خودم صلحی که راجبش حرف میزدم رو بشکونم؟ یا اینکه بزارم تو سرم بزنن؟
صلح اصلا معنایی داره؟ وقتی همه اینقدر حس بزرگ بینی دارن ؟ تو ساده ترین مسائل زندگی هم فکر میکنن خودشون از همه فهمیده ترن .. چه چیزی جلوشون رو میگیره که تبدیل به فاشیست نشن؟
این مسائلی که دارم بهش فکر میکنم در حالی که یه بچمو هنوز خیلی چیزا رو ندیدم و درکی ازشون ندارم
من میخوام به همه چی فکر کنم و دنیا رو جای بهتری کنم
در عین حال میخوام یه زندگی عادی عین همه داشته باشم