ویرگول
ورودثبت نام
حباب
حبابعلاقه‌مند به نویسندگی، دانشجوی ادبیات، معلم آینده.
حباب
حباب
خواندن ۱۰ دقیقه·۶ ماه پیش

دیگر مرد نیست.

کلمات. از این موجودات لزج بی‌معنی متنفرم!

آن شب را به یاد می‌آورم. اگر آن شب می‌خواستم داستان را روایت کنم، می‌گفتم که باز هم سکوت شده. زنم از دستم عصبانی است. برادرهایش به خانه‌ی ما آمدند و من کل مدت از اتاقمان بیرون نیامدم. صدایشان را می‌شنیدم که از زنم می‌پرسیدند من کجا هستم‌. زنم هم راستش را گفته بود. با دلی چرکین خانه را ترک کردند. بعدش هم زنم مثل اجل معلق بالای سرم ظاهر شد و شروع کرد به پرسیدن سوال‌های پشت سرهم. که البته فکر نکنم واقعا هم تمایلی به شنیدن جوابشان داشت. او همیشه همینطور بود. پشت سر هم حرف‌هایش را می‌زد و تکرار می‌کرد و اصلا کاری نداشت که پاسخ طرف مقابل چه چیزی است. فکر کنم این اخلاقش از این ناشی شده بود که امسال دهمین سال است که یک کارمند در یک اداره است. در اداره‌ها با روشی به غیر از این کارهایت جلو نمی‌رود.

سکوت شده بود. از آنجایی که این زن مدام در خانه صحبت می‌کرد، تنها وقتی که سکوت نصیبم می‌شد وقتی بود که می‌خواست به اصطلاح تنبیهم کند. افکارمان چندان با هم جور درنمی‌آمد. اشتباه نکنید. ما سنتی ازدواج نکردیم. بلکه سه سال قبل ازدواج همدیگر را می‌شناختیم. قبل این که عقد کنیم، حتی جای تک تک خال‌های روی پوستش را می‌دانستم.

آن روزها ما دو دانشجو بودیم با کله‌های پرباد. با توهم مهاجرت به خارج از کشور. هر دو اقتصاد می‌خواندیم. شروع آشناییمان همان داستان کلیشه‌ای همیشگی بود. من خرخوان کلاس بودم که آرام و بی‌صدا یک گوشه می‌نشستم و جزوه می‌نوشتم. او هم دانشجوی باهوشی و برونگرایی بود که با یک شب خواندن همه چیز را یاد می‌گرفت. ولی خب، جزوه‌ای نمی‌نوشت. با خودش دفتر و خودکار می‌آورد، ولی خب سر کلاس بیشتر کاریکاتور می‌کشید. من سوژه‌ی بخش بزرگی از کاریکاتورهایش بودم که یکی دیگر از دلایل ما برای آشنایی بود.‌ من عاشق نقاشی بودم. عاشق کشیدنش نه، عاشق دیدنش. همانطور که عاشق کتاب‌ها بودم ولی از نویسندگی متنفر بودم.

شب امتحان از من جزوه خواست و بعد هم سر صحبتمان باز شد و بحث به کاریکاتورها کشید و وقتی به خودم آمدم دیدم شب‌ها با لبخند پیام رد و بدل می‌کنم و دیگر فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته. بچه‌ها می‌گفتند خوش‌شانسم که کسی مثل او به من «پا داده». و می‌گفتند اخلاقم تغییر کرده. پرحرف شده‌ام، جسورتر شده‌ام، من هم از این تغییر این برداشت احمقانه را کردم که عاشق شده‌ام. عشق یعنی تبدیل به آدم بهتری شوی، نه؟

قبل از ازدواجمان همه چیز گل و بلبل بود. همدیگر را می‌دیدیم، برای زندگیمان تلاش می‌کردیم، شب‌ها بهم زنگ می‌زدیم و اتفاقات روز را تعریف می‌کردیم و در مورد زندگی پس از ازدواجمان رویاپردازی می‌کردیم. ولی بعد از این که زیر یک سقف رفتیم، ناگهان همه چیز برعکس از آب درآمد و من به مرز جنون رسیدم. دیگر او آن انسان جالب و قوی نبود. بلند بلند فکر می‌کرد. و چون افکارش هیچ گاه قطع نمی‌شد،کل روز بدون توقف حرف می‌زد. گاهی اوقات مجبورم می‌کرد به حرف‌هایش گوش بدهم. گاهی اوقات هم کلا برای خودش صحبت می‌کرد. آن مواقع داخل گوشم پنبه می‌گذاشتم و از آنجا که موهایم کمی بلند بود و روی‌ گوش‌هایم را می‌گرفت، هیچ وقت متوجهشان نشد.

آن جسارتش هم رفته رفته تبدیل به دردسر شد. با مدیر ساختمان کل کل می‌کرد، به مادرم زنگ می‌زد و بعد از احوالپرسی‌های معمول، ناگهان بحث می‌پیچید و تن صدایش بالا می‌رفت و می‌دانستم دوباره بحث افتاده سر این که مادرم چرا به برادر بزرگم اهمیت بیشتری می‌دهد و این حرف‌ها. من در این دعواها طرف کسی را نمی‌گرفتم. آن‌ها خودشان دو آدم بالغ بودند. تا وقتی که پای من وسط کشیده نشده بود، خودم کاری نمی‌کردم.

هر چه زمان بیشتر گذشت، عصب‌های عشق خاموش‌تر شدند. نمی‌دانستم برای توجیه خودم چه بگویم. از قبل نمی‌شناختمش؟ سه سال زمان کافی‌ای برای شناختن یک زن بود. زن من برخلاف باقی زن‌ها زن پیچیده‌ای نبود. طلبش معین بود. احترام می‌خواست، علاقه می‌خواست، اتاق خواب پررنگی می‌خواست و کمی هم تلاش برای گرداندن مسائل مالی زندگی. اما خب حس می‌کردم از تامین کردن نیازهایش عاجزم. هر چقدر بیشتر عشقم را از دست می‌دادم، ناتوان‌تر می‌شدم. چه جسمی، چه عقلی، چه احساسی و چه جنسی. ولی دلیلش را نمی‌دانستم. فکر کنم من کسی بودم که پیچیده بود. و این من را می‌ترساند.

قبل از او چندبار عاشق شدم و شکست خوردم. هر بار توسط زن‌هایی که با علاقه برخورد می‌کردند، اما ناگهان طردم کردند. وقتی ازشان توضیح می‌خواستم، یا توضیحی نمی‌دادند، یا توضیحشان خیلی طولانی بود. مادرم این قضایا را می‌دانست. او به من می‌گفت آن دختر ها از اول هم با احساسات من بازی کرده‌اند؛ می‌گفت که آن‌ها عوضی‌اند. کسی که برای توجیه خودش بیش از حد کلمه دست و پا می‌کند، آدم عوضی‌ای است. حالا هم من داشتم همین کار را می‌کردم. منظورم این است که آدم خوب بودن که توضیح نمی‌خواهد. ببین دیگران چه می‌خواهند، بهشان بده. و ازشان توقع نداشته باش. همین و بس. این آدم بد بودن است که توضیح می‌خواهد. قتل‌های زنجیره‌ای، نسل‌کشی‌های عظیم و سیاست‌های تندرو هستند که نیاز به کلمات دارند؛ نه نان دادن به یک گدای گرسنه.

نمی‌توانستم در مورد مشکلاتم با کسی حرف بزنم. منظورم این است که زن‌ها همه چیز را با دوستانشان به اشتراک می‌گذارند. دوست‌های زنم احتمالا رنگ لباس زیر من را هم می‌دانستند. ولی خب کدام مردی را دیدید که در مورد مشکلات زناشویی‌اش با دوستانش حرف بزند؟ بگویم ناتوانی جنسی دارم؟ یا بگویم زنم به من بیش از حد فشار می‌آورد که صحبت کنم؟ اگر باهاشان صحبت می‌کردم احتمالا به این تشویق می‌شدم که «افسار زنم را بکشم». بعضی‌هایشان حتی من را به این تشویق می‌کردند که زن دیگری بگیرم. گاهی اوقات فکرش وسوسه‌برانگیز به نظر می‌رسید. شاید می‌توانستم دوباره آن عشق روز‌های اول را با کس دیگری تجربه کنم. ولی خب آنقدر ها هم احمق نبودم. افسرده بودن آدم را به سمت این چیزها سوق می‌دهد که خودت را در لذت غرق کنی. بعضی از دوستانم با سیگار خودشان را آرام می‌کردند، بعضی‌هایشان با مشروب. ولی اگر لذت بیاید، بعدی نوبت درد است. اگر این درد را با یک لذت دیگر ساکت کنم، چیزی جز یک موجود رقت‌انگیز نیستم.

ولی خب گاهی اوقات زنم مستاصل می‌شد. از اداره که به خانه برمی‌گشت، ساکت بود. معمولا در آن زمان که کار من زودتر تمام شده بود، من شام را گذاشته بودم و مشغول خواندن کتابم بودم. از سکوت لذت می‌بردم. می‌دانستم که سکوت از جانب او نشانه‌ی خوبی نبود، ولی خب چیزی هم نمی‌پرسیدم. بعضی شب‌ها بعد یک سکوت طولانی می‌آمد و به پر و پای من می‌پیچید. وقتی واکنشی نشان نمی‌دادم، گاهی اوقات متهمم می‌کرد که به او خیانت می‌کنم. از این که چنین فکری می‌توانست به سرش برسد، برای خودم احساس تاسف می‌کردم. ولی جوابی نمی‌دادم.

آن اواخر دیگر می‌گفت که باید برویم پیش دکتر. که من یک مشکلی دارم. وگرنه «مردها» اینطور نیستند. به عنوان یک مرد باید واکنشی داشته باشم. یا اینکه «همه‌ی مرد‌ها با دیدن او چنین واکنشی دارند.» ازش پرسیدم که منظورش چیست. ولی ناگهان ساکت شد، و بعد فریاد بلندی کشید از این که من او را فقط زمانی می‌بینم که باقی مردها بهش توجه می‌کنند. او متهمم می‌کرد که من او را مثل گنجی می‌دیدم که با به دست آوردنش احساس افتخار کرده‌ام، چون باقی مردها نتوانسته بودند او را به دست آورند. اول حرف‌هایش را دروغ می‌دانستم. ولی هر چه گذشت بیشتر حس کردم که او چیزی جز حقیقت نگفته. این که من چه انسان فلاکت‌باری هستم. از همان اول هم چیزی از عشق نمی‌دانستم. همه‌ش همان غریزه‌ی مردانه است که زنم ازش صحبت می‌کرد. آن رغبت به قوی بودن و بهتر بودن از دیگران. پرمدعا بودن «مردانه».

این که گاهی اوقات او چطور من را بهتر از خودم می‌شناخت، من را می‌ترساند.

اوایل دوستانم در مورد این حرف‌ می‌زدند که جذاب‌ترین دختر کلاس را به دست آورده‌ام و من هم سینه جلو می‌دادم و با افتخار تایید می‌کردم. اما وقتی ازدواج کردم، آن‌ها دیگر تعریف نکردند. دیگر نگفتند که من چیز تازه‌ای به دست آورده‌ام. آنها گفتند که من دم به تله داده‌ام.
بعد ازدواج ارتباطم با همه‌شان قطع شد. نمی‌دانم از مشغله‌های کاری بعد از ازدواج من بود، یا این که آن‌ها دیگر علاقه‌شان را به من از دست دادند. به هر حال، جز فامیل‌ها هیچ کس برای دیدن من نمی‌آمد، و فامیل را هم که خودم نمی‌خواستم ببینم.

تنها همدم من کتاب بود. من از کلمات متنفر بودم. به عنوان چنین کسی کتابخوان بودن چیز عجیبی بود. ولی خب در واقع من از خود کلمات متنفر نبودم، از آن‌ها وقتی متنفر بودم که از دهان انسان‌ها بیرون می‌آمدند. می‌توانم شب‌های سفید داستایوفسکی را به راحتی بخوانم و لذت ببرم. ذهنم آن را با صدای یک مرد عاجز عاشق تصویر می‌کند. اما اگر همین داستان عاشقانه را کسی مثل زنم یا برادرم بخواند، از آن منزجر می‌شوم. آن موقع ریاکارانه‌ترین داستان دنیا به نظرم می‌آید. انسان‌ها حق ندارند داستان‌ها را با زبان‌هایشان آلوده کنند.

یک زمانی خودم را از این قاعده مستثنی می‌دانستم. فکر می‌کردم من برخلاف دیگران، واقعا عاشق شده‌ام. فکر می‌کردم مردم همه‌اش گیر آینده و مال و منال‌اند. آن‌ها پوست زندگی را چسبیده‌اند و عشق را نمی‌فهمند. یا فکر می‌کردم مردها فقط عاشق ظاهر زنان‌اند و من آدم متفاوتی‌ام که انگیزه‌ام برای عشق چیز دیگری بود. ولی من هم درگیر غرایزم بودم. چقدر انسان بودن به تنهایی چیز فلاکت‌باری است.

وقتی زنم پیامی بلند بالا و احساساتی برایم فرستاد، اولین بار بود که واقعا چیزی را از زنم می‌خواندم و او را می‌فهمیدم. معمولا وقتی صحبت می‌کرد، گوش نمی‌دادم. آدمی نبود که هر روز پیامک‌های احساسی از او دریافت کنی. پس توجهم را جلب کرد.

ولی دیر آن را خواندم. خیلی دیر. دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد، جز تحقیقات پلیس. می‌گفتند که من در «قتل» او دست داشته‌ام. چون غیرمعمول است که کسی با راندن ماشین و پرت کردنش از صخره بخواهد خودش را بکشد. معمولا مردم با قرص خودشان را می‌کشند، یا با باز کردن شیر گاز. تصادف با ماشین به احتمال زیاد صرفا یک قطع نخاع روی دستت می‌گذارد. علاوه بر این، چرا چنین روش خودکشی پرخرجی؟ چرا یک ماشین را هم با خودش به پایین دره برد؟ می‌خواست از من انتقام بگیرد؟ پس چرا در پیامش طوری رفتار نکرد که انگار من او را مجبور کرده‌ام؟ شاید اگر این کار را می‌کرد حتی پدرمادرش هم وکیل می‌گرفتند که من را قصاص کنند. هر چند حالا پدر مادرش هم در مرگ دخترشان خود را مقصر می‌دانستند. برخلاف پدر مادر من، که خود زنم را مقصر می‌دانستند.

در آن پیام آخرش گفت که من را دوست داشته ولی در خانه حس خفه بودن کرده. و آن اولین بار بود که حس می‌کردم چیزی اصیل و واقعی بین ما وجود داشته. اگر چیزی بوده که او را به مرز مرگ کشانده و او را از صخره پرت کرده، باید واقعی بوده باشد، نه؟

اما افسوس که دیگر برای فهمیدنش دیر شده بود.
از آن روز به بعد چهره‌ای که در آینه می‌دیدم، بیشتر شبیه پدرم بود تا خودم. نه. از آن متنفر بودم. نمی‌خواستم ببینمش. با اینکه پدرم نسبتا آدم متمولی بود و همیشه در مسائل مالی من و برادرم را کمک می‌کرد، ولی نسبت به خواهرهایم کاملا بی‌توجه بود. وقتی هم کودک بودیم، بسیار معتقد به خانواده‌ی پدرسالار بود. عادی بود که گاهی اوقات وقتی مادرم غذا را دیر آماده می‌کرد یا اعتراضی می‌کرد، کتک می‌خورد. من پسر کوچک‌تر بودم، قدرتی نداشتم. فقط گریه می‌کردم.

من از پدرم متنفر بودم، ولی وقتی کمکی از لحاظ مالی می‌کرد، دستش را پس نمی‌زدم. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردم را او خریده بود. ماشین زیر پایم، که زنم با آن از صخره پایین پرید هم کار او بود. از او متنفر بودم ولی کمکش را چون مفت بود پس نمی‌زدم. این هم جنبه‌ی دیگری از زندگی یک انسان عوضی مثل من است.

من هم در مرگ زنم مقصرم، نه؟ اگر همان شب امتحان جوابش را نمی‌دادم، حالا او زنده بود. شاید همسر مردی بود که لیاقتش را داشت. شاید او زنده و خوشحال بود، چندتا بچه هم داشت، شوهرش حتما مثل من عقیم نمی‌بود.
من فقط ایستادم و تماشا کردم. اگر دعوایی بود، می‌توانستم امیدوار باشم که همه چیز درست می‌شود. حتی بدترین کینه‌ها هم احتمال دارند که از بین بروند. ولی حالا پاچه‌های شلوار من به خونی آلوده بود که هرگز پاک نمی‌شد.

اگر من به جای او این کار را می‌کردم، الآن او یک بیوه‌زن ثروتمند آزاد بود.

کاش من این کار را می‌کردم.

آزاد کارشب امتحانپدر مادرعاشق
۳۰
۵
حباب
حباب
علاقه‌مند به نویسندگی، دانشجوی ادبیات، معلم آینده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید