
احساس میکنم روحیهم نازک شده. نخ کش شده. حوصلهم سر رفته. یعنی چی سر رفته؟ چرا شیر که سر میره بخاطر اینه که حجمش زیاد شده، ولی حوصله که سر میره چون کم شده سر میره؟ نمیدونم باید برم درمورد سر رفتن حوصله تحقیق کنم. یه حالیام. خستگی؟ نه نه هنوز نا دارم. کلافگی؟ شاید. دیشب داشتم به این فکر میکردم چرا هنوز سر پام؟ رسیدم به نمیدونم. با خودم فکر کردم شبیه اون مریض بدحالی که آخرین روز عمرش حالش خوبه و همه فکر میکنن خوب شده و امیدی بهش هست و میمیره منم دارم آخرین تلاشهای زنده بودن روانم رو میبینم و بعدش دیگه تموم. ناامید نیستم ولی خب دیگه توانِ ادامه دادن رو تو خودم نمیبینم. با خودم فکر میکردم اگه مشغول چیزای تازه بشم خودمم تازه میشم. نشدم. کتاب خوندم. فیلم دیدم. رفتم بیرون دور دور. دوستای جدید پیدا کردم. دوستای قدیمیم رو دوباره پیدا کردم. جمع جدید. نه. فایده نداشت. فایده نداره. نمیدونم شایدم روانم زنده موند.
شما هم حالتون همینه؟
راستی چند روز پیش فیلم The Words رو دیدم. فیلمه انگار داستانِ داستانِ یک داستان بود.(شایدم یه داستان کم گفتم)
فکر میکنم فیلم ایتالیا ایتالیا که حامد کمیلی و سارا بهرامی توش بازی میکردن یه کپیِ فلجِ مغزی شده از داستانِ زندگیِ پیرمردیه که تو فیلمِ The Words نویسندهست. نمیدونم شایدم اشتباه میکنم.