
بالاخره سد بغض شکسته شد و گریهم گرفتتتتتت.
از آخرین باری که گریه کردم (قبل سال تحویل) دیگه گریهم نگرفته بود تا امروز. این فاصلهیِ یک ماه و بیست و هفت روز، بدونِ گریه، سخت گذشت.
دیشب داشتم فیلم The Whale 2022 رو میدیدم. داستان مردی بود (چارلی) که بخاطر عشقی که به شاگردش (پسری به اسم الن) داشت از همسرش جدا شده بود. «چارلی» سالها تنها زندگی میکرد و چاقی باعث شده بود که حتی موقع تدریس آنلاین خودش رو به دانشجوهاش نشون نده. فقط یه دوست صمیمی داشت که اسمش «لیز» بود. لیز خواهرِ «الن» بود. خواهرِ پسری که چارلی باهاش در ارتباط بود و سالها پیش مرده بود...
فکر میکنم بقیهشو اگه بخوام بگم انقدر ضایع توضیح بدم که همه چی لو بره همینجا.
این یه ماه و چند روز مثل دیوونهها به هر دری زده بودم که گریه کنم، آهنگهای غمگین، فکر کردن به نشدنها و شدنها. ولی انگار فایده نداشت. تا اینکه دیشب داستان فیلم و حس و حال چارلی باعث شد آخر فیلم گریهم بگیره. همینجوری که داشتم اشکامو پاک میکردم یهویی یه صدایی وسط قلبم گفت: «شد. شد. بالاخره گریه.» تو اون لحظه نمیدونستم ناراحتم بخاطر چارلی یا خوشحالم که بالاخره گریهم گرفته :)
پ.ن: من از این سایت دیدم:
https://namako.fun/