ویرگول
ورودثبت نام
آتنا
آتناتا حالا فکر کردی کی هستی؟ منم همونم که تویی
آتنا
آتنا
خواندن ۲ دقیقه·۷ سال پیش

شکستت می دهم، نوشته ی تازه!

برنامه ریزی کردن من!
برنامه ریزی کردن من!

هی این صفحه ی لعنتی نوشتن پست جدید را باز می کنم و به این صفحه ی سفید مظلوم که انگار همیشه ی خدا تسلیم است نگاه می کنم و با خودم می گویم هی دختر هزارتا کار نکرده داری! هنوز برنامه ریزی هفتگی را تمام نکردی استاد این برنامه رو ناقص ببینه شک نکن اخراجت می کنه!
همین یک تلنگر کافی ست که دستم را از روی کیبورد ببرم سمت موس و از جان این صفحه ی سفید بگذرم...

صفحه را می بیندم، تب گوگل شیت با آن قیافه ی شطرنجی اش خود به خود ظاهر می شود. حالا که فکر می کنم بنظرم خیلی شبیه زندان است.
هنوز هم به فکر نوشتن هستم نصف جانم آنجا مانده، در راستای خر کردن خودم ردیف روز جمعه را باز می کنم که مطمئن بشوم در آن، نوشتن در ویرگول را ذکر کرده ام یا نه! خُب نوشته ام و جمعه طبق برنامه، شکستش می دهم، تنش را زخمی می کنم و هر چه دوست داشته باشم روی سفیدی اش می نویسم... حواسم هست که این فکرها پر از خشم و سرکوب حس و حالم است اما با خودم می گویم اگر رو برنامه نباشی کارت عقب می افته... یک صدایی اما دست و دلم را می لرزاند کسی که می گوید: چرا نمی زاری آزاد بشم؟ چرا نمی زاری یکم بنویسم؟ مگه نوشتن یه تفریحه که گذاشتی برای جمعه؟ برای نوشتن زنده ام و تو داری منو مثل یه دیالیزی زنده نگه می داری...

راستش دلم برای خودم می سوزد که انقدر با خودم نامهربانم. این اولین باری نیست که این صداها را می شنوم و خودم را می زنم به کوچه ای که ظاهرا ته ندارد.
می دانی چند سال است که نمی نویسم؟ می دانی چند سال است که عاشق نوشتنم و از عشق خود جدا ماندم؟ لابد با خودت می گویی خُب چه کسی جلویت را گرفته بشین و بنویس. نوشتن که کاری ندارد...

حتی خدا هم نمی تواند عاشقی را که خودش، خودش را از عشقش محروم کرده به معشوق برساند.

نویسندگیبرنامه ریزیدوست داشتن خود
۹
۲
آتنا
آتنا
تا حالا فکر کردی کی هستی؟ منم همونم که تویی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید