وقتی در هذیان زندگی می کنی نوشته هایت هم بوی هذیان می گیرند میخواستم چیز درخوری بنویسم ولی همه اش هذیان است همه اش اوهام...
دفتر را برعکس گذاشتم روی دسته ی صندلی و خواستم کمی بنویسم. روی صندلی خوابم برد و افتادم در جهانی ماورای تمام آبی های دنیا.در انتهای آسمانِ خودمان فرو رفتم در ابری که بوی گازوئیل میداد.
تو شمع ها را چیدی روی قبر ها و همه مان به آتش خشک روی ریش و ریشه ات خندیدیم.من سرم را با دستمال بستم که کسی خواب هایم را نبیند و تو گفتی: «گربه ها خواب همه را دزدیده اند.» خیال ها روی هوا چرخیدند و یک میووی بلند و بعد همه شان رفتند در کیسه های سیاه.
گلدان را در دست هایت دیدم و گفتم:« که من گل را با ریشه هایش دوست دارم.»همان را گرفتم که بگذارم جلوی پنجره که گربه ها نیایند تو ولی گل ریشه هایش را نشانمان نداد. عجب گل بی برگی بود!من جایش را با ظرف شکلات عوض کردم.
زمین غلتید و چمباتمه زد.گربه ها کمی تکان خوردند و شاید رویاهای زبل توانستند فرار کنند که یک خوشه انگور افتاد روی دامن من.دامنم خیس شد و انگور چکید توی گلدان و عجب شرابی شد. حالمان را جابهجا کرد. روی صندلی جا برای هیچکس نبود که گفتم:« تابم بده، جهانم را عوض کن،من را از این طرف بوم به آن طرف بینداز که دلم برای خیال هایم تنگ میشود،دستمال را بگیر مال خودت.گلم را بده و گربه ها را بشور،خواب هایم را هم اگر آزاد کنی دیگر چیزی از تو نمی خواهم.»