در انتهای پیک زمین
نشسته بودم داخل اتاق و داشتم برای پیک زمین پست آماده می کردم که دختر خاله ی 5 سالم از راه رسید . . .
در حالی که شگفت زده شده بود با هیجان میگفت: منم میخوام بنویسم و از اونجایی که سواد نوشتن نداره من دست رد به سینش زدم چون واقعا حوصله نداشتم اون بگه و من تایپ کنم خواستم سرگرمش کنم که خودش از بین گزینه هایی که بهش پیشنهاد کردم نقاشی کشیدنو انتخاب کرد و من هم مداد شمعی بهش دادم و فرستادمش داخل یک اتاق دیگه که اذیت نکنه. بعد از نیم ساعت اومد داخل و نقاشیشو بهم نشون داد که . . . میدونم شما هم دوست دارید ببینید چی کشیده پس منتظرتون نمیزارم.

به مامانم گفته بود یک عکس واسش بیاره تا بکشه و برای پیک زمین هم مناسب باشه و مامانم شبیه این نقاشی که تخریب محیط زیست توسط ما انسان هارو نشون میده پیشنهاد کرده و اونم کشیده.
با کمک مامانم این نقاشی کشید و از من خواست که کمکش کنم تا توی مسابقه شرکت کنه منم با جون و دل پذیرفتم.

بالاخره موفق شدم یک نفرو ترغیب به دوست داشتن زمین کنم اون هم یک دختر 5 ساله.
چند روز که اومد خونمون دائما میگفت حوصلم سر رفته و من با خودم میگفتم چی بهتر از کتاب خوندن و آشنا کردن فردی با کتاب از سنین پایین. به همین دلیل شروع کردم به خوندن رمان شازده کوچولو برای دختر خاله کوچکم. از اونجایی که هضم مفهوم کتاب براش سخت بود مجبور بودم به زبان ساده و عامیانه توضیح مختصری برای هر صفحه بهش بدم بلکه از کتاب چیزی یاد بگیره . امروز وقتی داشتم ازش عکس میگرفتم بهم گفت عطیه به نظر تو گل شازده کوچولو هم مثل درخت نقاشی من نابود شده یا گوسفند شازده کوچولو یاد گرفته بود بدون پوز بند هم گلو نخوره! واقعا برام جالب بود که داستانو فراموش نکرده منم در زمان کوتاهی که در اختیار داشتم سعی کردم پستو درست کنم و از حرف های خودش نسخه صوتی آماده کنم.
عطیه اسکندری
13 فروردین
"1400"