...

https://aparat.com/v/Lgmd3



نمیدونم وقتی ترک تقصیر علی سورنا رو می شنوم احساس می کنم یه آدم که اصلا نمیدونه وجود دارم به بهترین شکل ممکن زندگی منو تبدیل به ترک کرده، داستان کسی که در آستانه ی بیست سالگی قرار دارد و توی آینه به خودش نگاه می کند، کسی که از اجتماع خشک و زننده ایی که در آن زندگی می کند متنفر است و دلش راه فراری میخواهد، نمی داند به کجا اما دلش میخواهد تمام هستی اش را در یک کوله بیاندازد و آن را بردارد و به جای دیگر برود، به جایی که او بتواند به حداقل آزادی های فردی و اجتماعیش برسد، اما او می داند راهی نیست به هیچ کجا. او از طبقه ی ساکن وسط اجتماع است، او از همه ی هم طبقه ایی هایش متنفر است، همان طبقه ی لعنتی ساکت همیشه خاموش، همان طبقه ایی که همیشه با سکوتش مقصر است اما همیشه هم بی گناه شمرده میشود.

و حال اینک که به بیست و هشت سالگی رسیده ام به آن پسرک دیروز ساکن طبقه متوسط در آینه نگاه می کنم او و من هنوز ساکن همان طبقه اییم گر چه طبقه ی مان چند طبقه آمده است پایین تر، به او که در جلوی آینه ایستاده است نگاه می کنم اما او که آنطرف آینه ایستاده است و دارد با نگاهی متعجب به من نگاه می کند و میدانم که مرا نمی شناسد، برای آنکه او مرا بشناسد آهنگ علی سورنا تقصیر را پخش می کنم و همراه علی سورنا زمزمه می کنم:

ما چند سالی می گذره که بینمون جنگه
اما جفتمون دلمون تنگه
وقتی یاد اون روزام می شکنم فقط همین
چپ و راست از اینور اونور میشنوم ازت رفیق
شنیدم هنوزم نسبت به اجتماع سردی
هنوزم تو لحظه دنبال یکی میگردی
هنوزم مثه قدیما نوشتهات بد نی

تلخیاتو می ریزی تو یه استکان تلخی

تمام تقصیر ها را گردن می گیرم، حال او کمی آرام می شود و به من لبخند میزند، یک لبخند معصمومانه این همان لبخندی است که وقتی او به سن بیست سالگی رسید و درست در شب جشن تولدش وقتی من او را کشتم و او همین لبخند را بر لب داشت قبل از انکه بمیرد.

پ. ن: علی سورنا جزو افرادی بود که از کارهاش تاثیر زیادی گرفتم.