ویرگول
ورودثبت نام
Ava Fatehian
Ava Fatehianبا ذهنی آرام قلبی باز خود را به دستان قدرتمند خدا می سپارم ❤️
Ava Fatehian
Ava Fatehian
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

از منِ ناجی تا منِ حامی

تا حالا برات پیش اومده یه روز وسطِ شلوغی‌های زندگی یهو از خودت بپرسی:

«اصلاً کی قرار بود هوای منو داشته باشه؟»

مدت‌ها فکر می‌کردم آدم قوی‌ای هستم ، از اون آدم‌هایی که از پس خودشون برمیان، از اون آدم‌هایی که همیشه یه راهی پیدا می‌کنن، از اوناییکه وقتی همه به هم می‌ریزن، هنوز سرپا می‌مونن و راستش، همه هم همین تصویر رو از من داشتن.

هر جا مشکلی بود، من دنبال راه‌حل می‌گشتم ، هر جا کسی به هم ریخته بود، من گوش می‌دادم.

هر جا باری روی زمین مونده بود، ناخودآگاه خم می‌شدم و برش می‌داشتم.

آنقدر این نقش رو زندگی کرده بودم که خودم هم باورم شده بود وظیفه من نجات دادنه.

نجات آدم‌ها ، نجات رابطه‌ها ، نجات شرایط و حتی نجات خودم

زمانی در من، یه میل پررنگی بود به کمک کردن ، نه از آن کمک کردن‌های معمولی ، از اون مدل کمکهایی که واقعاً دلم می‌خواست باری از روی دوش آدم‌ها بردارم، حالشون رو بهتر کنم، نذارم تنها بمونن ، نذارم درد بکشن اگه از دست من کاری برمی‌آید.

اون موقع، این بخش از خودمو خیلی دوست داشتم ، هنوز هم دوستش دارم.

چون ریشه‌اش بی‌رحمی نبود، بی‌تفاوتی نبود، خودخواهی نبود. یک جور حساس بودن بود به رنج آدم‌ها.

یک جور نخواستنِ اینکه کسی در سختی تنها بماند.

اما چیزی که بعدها کم‌کم فهمیدم این بود که همیشه همه‌ی این کمک کردن، فقط کمک کردن نبود!

یک جاهایی، من در نقش ناجی می‌رفتم.

یعنی قبل از اینکه ببینم طرف مقابلم واقعاً چه می‌خواد، یا اصلاً کمکی می‌خواد یا نه، درون خودم آماده‌ی نجات دادنش می‌شدم.

انگار مسئولیتی حس می‌کردم که شاید مال من نبود.

انگار اگر می‌تونستم کاری بکنم و نمی‌کردم، باید عذاب وجدان می‌گرفتم.

فکر می‌کنم اون نسخه‌ی من، خیلی وقت‌ها مرز بین همدلی و مسئولیت‌پذیریِ افراطی را گم می‌کرد.مرز بین «کنارت هستم» و «باید تو را از این بیرون بکشم» رو

اما یه چیزی رو نمی‌دیدم. اینکه هر بار که داشتم کسی رو نجات می‌دادم، یه نفر دیگه داشت زیر فشار این همه مسئولیت له می‌شد.

خودم

یا دقیق‌تر بگم، " کودک درونم" همون بخش آسیب‌پذیر، خسته و تنهای وجودم.همون دختری که فقط دلش می‌خواست یکی یه بار ازش بپرسه: «تو چطوری؟»

اما من حتی به اون هم فرصت حرف زدن نمی‌دادم.

چون ناجی‌ها عجله دارن

ناجی‌ها باید راه‌حل پیدا کنن

ناجی‌ها نباید خسته بشن

ناجی‌ها نباید کم بیارن

ناجی‌ها نباید گریه کنن

و من سال‌ها داشتم با همین قانون‌ها زندگی می‌کردم.

امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم ناجیِ درون من کم‌کم تبدیل شده بود به ظالمِ درون من.

هر وقت خسته می‌شدم، بهم می‌گفت: بیشتر تلاش کن.

دلم که می‌شکست، می‌گفت: قوی باش.

اونجاییکه نیاز به حمایت داشتم، می‌گفت: خودت از پسش برمیای.

وقتی زمین می‌خوردم، دستم رو نمی‌گرفت فقط ازم انتظار داشت بلند بشم.

دوباره

و دوباره

و دوباره

تا جایی که یه روز دیدم کودک درونم گوشه‌ای نشسته و دیگه حتی تقلا هم نمی‌کنه.

نه چون ضعیف شده بود چون خسته شده بود.

از اینکه همیشه باید قوی می‌بود.

از اینکه همیشه باید خودش رو نجات می‌داد ، بدون اینکه کسی واقعاً کنارش بشینه.

حقیقت اینه که آدم‌های اطرافم هم من رو همین‌طور می‌دیدن.

یه کوه ، کسی که بلد بود خودش رو جمع کنه.بلد بود راهش رو پیدا کنه.

بلد بود از پس خودش بربیاد

برای همین کمتر کسی فکر می‌کرد شاید من هم گاهی به یک تکیه‌گاه احتیاج دارم.

شاید من هم گاهی نیاز دارم کسی فقط کنارم بشینه.

نه برای حل کردن چیزی، فقط برای بودن.

اما نقطه تغییر زندگی من از جایی شروع شد که فهمیدم قرار نیست همیشه ناجی باشم

و مهم‌تر از اون، فهمیدم خیلی وقت‌ها ناجی بودن اسم قشنگی داره، اما نتیجه قشنگی نداره.

نه برای خود آدم و نه برای اطرافیانش.

درک دردناک دیگه این مسیر این بود که فهمیدم که ناجی بودن فقط برای خودم خسته‌کننده نبود.گاهی برای آدم‌هایی که دوستشون داشتم هم آزاردهنده بود،نه از روی بدخواهی ، نه از روی کنترل‌گری.

از روی عشق

اما عشقی که لباسِ نجات‌دهنده به تنش کرده بود.

من آنقدر عجله داشتم که گره‌ها باز بشن، دردها کمتر بشن و همه چیز درست بشه که بعضی وقت‌ها فراموش می‌کردم آدم‌ها بیشتر از راه‌حل، به شنیده شدن احتیاج دارن.

بیشتر از نجات پیدا کردن، دلشون دیده شدن میخواد

بیشتر از اینکه کسی بارشون رو برداره، لازم دارن که کسی کنارشون راه بره.

کم‌کم یاد گرفتم حامی بودن قشنگ‌تر از ناجی بودنه.

حامی بودن یعنی به توان آدم‌ها احترام بذاری.

یعنی باور داشته باشی که می‌تونن مسیر خودشون رو طی کنن، حتی اگر زمین بخورن.

یعنی به جای اینکه جلوتر از عزیزانت راه بری و مسیر رو براشون هموار کنی، کنارشون قدم بزنی.

یعنی به جای اینکه بارشون رو از روی دوششون برداری، وقتی خسته شدن کنارشون بشینی.

به جای اینکه مدام بگی «بذار من حلش کنم»، بگ«اگر کمکی از دستم برمیاد من کنارتم.»

و قشنگی داستان اینجاست که از وقتی کمتر ناجی شدم، رابطه‌هام هم سبک‌تر و واقعی ترشدن

انگار آدم‌ها بیشتر از یک قهرمان، به یک همراه احتیاج دارن.

الان میدونم کودک درون من هم به یک قهرمان نیاز نداره یه حامیه که کارشو راه میندازه .

کسی که وقتی می‌ترسه، سرزنشش نکنه ، وقتی خسته‌ست، مجبورش نکنه بدوه.

وقتی زمین خورده، نگه «بلند شو، چیزی نشده.»

کنارش بشینه ، دستش رو بگیره و بگه:

«می‌دونم سخته

می‌دونم خسته‌ای

اشکالی نداره.من اینجام.»

این روزها هنوز دارم این مسیر رو تمرین میکنم.

هنوز هم گاهی ناجیِ قدیمی سر و کله‌اش پیدا می‌شه ، گاهی دلم می‌خواد همه چیز رو درست کنم.

اما حالا بیشتر از قبل می‌فهمم که قرار نیست وظیفه من نجات دادن همه باشه.

نه آدم‌های اطرافم.

نه رابطه‌هام.

و نه حتی خودم.

گاهی کافیه کنار خودم بمونم

گاهی کافیه دست روی شونه کودک درونم بذارم.

گاهی کافیه به جای ناجی بودن، حامی باشم.

و شاید بزرگ‌ترین هدیه این سفر همین بود:

اینکه فهمیدم آدم‌ها بیشتر از یک ناجی، به یک حامی نیاز دارن.

و من هم، بیشتر از اینکه قهرمان باشم، دوست دارم همراه باشم، یه شنونده تمام قد بدون ایده و نظر

هم برای عزیزانم.هم برای کودک درونم.و مهم‌تر از همه...

برای خودم

#دنیای آوا #ناجی #حامی

#کودک درون #خوددوستی

#همدلی #سفر درونی #شنونده

۰
۰
Ava Fatehian
Ava Fatehian
با ذهنی آرام قلبی باز خود را به دستان قدرتمند خدا می سپارم ❤️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید