من، چی، کجا، کِی؟؟؟!!!


امروز ایده ای برای نوشتن ندارم. یعنی اینقدر دو روزه درگیر بیماری پسرم شدم که کلا به چیزی نمیتونم و نتونستم فکر کنم. دائم به این فکر بودم که کجای کار اشتباه کردیم که بچه بی گناه بیمار شده. البته همه میگن و می گفتن و خواهند گفت که بیماری برای بچه هست و از این حرفا. اما ما فکر می کنیم که این حرف اشتباهه.

دو روزه مغزم درد داره، از ناراحتی بچه و گریه کردناش، از بی حوصلگی خودمون، از بی خوابی و خستگی، از کارهای تلنبار شده و از حرفا و فکرای پوچ.

اگرچه بر این نکته آگاهم که هر بیماری همچون واکسنی برای بچه هست و بدنش رو مقاوم می کند اما خب سخته.

ساعت 3 نیمه شب بچه رو بردیم دکتر، میگه واویلا این همه عفونت در گوش بچه هست و یه سری داروی خفن داده برای رفع این عفونت ها و داستان خوراندن داروها به بچه هم مثنوی هفتاد من هست. فرداش دیدم بچه به نظر نمیاد بیمار باشه و رفتار کاملا عادی داره، تصمیم گرفتیم مجدد به دکتر دیگری مراجعه کنیم. دکتر پس از معاینه گفت عفونتی در گوش وجود نداره و احتمال داد که بچه به دلیل گریه زیاد در شب، دچار التهاب پرده گوش شده و دکتر اول تشخیص عفونت داده است. آخه یکی نیست بگه دکتر که اسم خودت رو متخصص اطفال گذاشتی، تفاوت عفونت و التهاب مشخص نیست واقعا؟

حالا بماند که همون داروهای خفن، بچه رو به مصیبت کشونده و دیگه لب به هیچی نمیزنه از ترس داروهای تلخ.


بگذریم، می خواستم کمی غر بزنم که زدم.

ویرگولی دیگر از منِ نوویرگول