ویرگول
ورودثبت نام
محمد دیابی
محمد دیابیاینجا محل درج حرف هایی است که درکش برهمگان اجبار نیست:)
محمد دیابی
محمد دیابی
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

حرف های گفته نشده

این روزا یه جورایی حس می‌کنم به پوچی رسیدم و واقعاً نمی‌دونم باید چیکار کنم. بیشتر روزم توی درمانگاه می‌گذره و کار اونقدر وقت و انرژی آدم رو می‌گیره که وقتی به خونه می‌رسم دیگه حال و حوصله‌ای برای انجام دادن کارای دیگه نمی‌مونه. بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم که دارم فقط روزا رو پشت سر هم می‌گذرونم، بدون اینکه به چیزی که واقعاً دوست دارم نزدیک بشم.

از یه طرف همیشه توی ذهنم این بوده که یه روزی صاحب یه استارتاپ بشم، یه کسب‌وکار برای خودم راه بندازم و روی ایده‌هایی که دارم کار کنم. دوست دارم چیزی بسازم که هم برای خودم ارزش داشته باشه و هم بتونه روی زندگی بقیه تأثیر مثبت بذاره. ولی وقتی شرایط ایران رو می‌بینم، از مشکلات اقتصادی گرفته تا محدودیت‌های مختلف، بعضی وقتا حس می‌کنم رسیدن به این هدف خیلی سخت‌تر از چیزیه که تصور می‌کردم. همین باعث می‌شه گاهی ناامید بشم و فکر کنم شاید هیچ‌وقت نتونم به اون چیزی که توی ذهنم دارم برسم.

با این حال هنوز یه گوشه‌ای از ذهنم امید هست. هنوز دوست دارم یاد بگیرم، تجربه کسب کنم و برای آینده‌ام تلاش کنم. شاید الان شرایط ایده‌آل نباشه و مسیر سخت به نظر برسه، ولی نمی‌خوام رویاهام رو کامل کنار بذارم. امیدوارم یه روزی بتونم از این شرایط عبور کنم و به جایی برسم که احساس کنم برای زندگی‌ای که دوست داشتم، واقعاً جنگیدم و تلاش کردم.

دوستآشناجوانکار
۲
۰
محمد دیابی
محمد دیابی
اینجا محل درج حرف هایی است که درکش برهمگان اجبار نیست:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید