تجربه‌ی شخصی

بعضی وقتا انقدر همه‌چیز سریع و عمیق پیش میره که تا میای خودتو بهش برسونی تموم شده.حالا باید برگردی و مرور کنی تا ببینی چه اتفاقاتی افتاده و چه درسایی رو باید بگیری.البته در همین حین کافیه یه‌سری خاطره هم به وجود اومده باشن،اون‌وقته که لابه‌لای مرور کردنا قلبت می‌سوزه اما باید تحمل کنی که نخوای این راه رو دوباره تکرار کنی.

چند وقت پیش از خدا عمیقا دوچیز رو خواستم و بعد از مدتی هردوش رو در یک نفر به من داد.اون‌قدر شیوه‌ی وارد شدن اون آدم به زندگی من و البته شبیه بودنش به خواسته های من عجیب بود که مطمئن شدم اومدنش خواسته‌ی خداست.پا روی عقایدم گذاشتم و اعتماد کردم و در اون حل شدم و در لحظاتی که احساس میکردم همه‌چیز درسته،اون به جای هردومون تصمیم گرفت که جلوی آسیب های احتمالی آینده رو بگیره و همه چیز رو تموم کنه.دقیقا در لحظاتی که من تکیه کرده بودم و به فکر موندن و ساختن مسیر بودم اون رفتن رو برنامه ریزی می‌کرده.

حالا من بار دیگه محکم تر بهم ثابت شد هیچ آدمی ارزش نداره که وارد تنهایی من بشه و من رو از مسیر اهدافم خارج کنه.و بار دیگه بهم ثابت شد اگر من نتونم برای خودم نیازی رو برطرف کنم،هیچ کس دیگه‌ای هم قادر به این کار نخواهد بود.من اگر نتونم قوی باشم و خودم رو دوست داشته باشم،هیچ کس دیگه‌ای نمیتونه برای من این کار رو بکنه.