.
خوب یادم هست؛ خیلی باهوش بود، آنقدر که گاهی به هوشش حسادت میکردم. بچهها اذیتش میکردند. خانوادهی فقیری داشتند و مادرش وسواسی بود؛ هر روز کل خانه را میشست. تمام لباسهای مدرسهاش از فرط شستوشو تغییر رنگ داده بودند و سرمهایشان به سفیدی میزد.
توی حیاط کنارم نشسته بود و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود. روی دستهایش پر از ترک بود؛ از رطوبت زیاد... معلوم بود که خیلی با آب درگیر است. سرش را گذاشت روی شانهام و گفت: «میدونم پشت سرم چی میگن، واسم مهم نیست؛ ولی بعضیوقتها دلم میخواد با یک نفر صحبت کنم.»
گفتم: «با من صحبت کن.»
گفت: «میدونم بچهها قراره سرزنشت کنن.»
جواب دادم: «اونها نمیفهمن. تو یک جواهری، واقعاً ارزشمندی...»
سرش را بالا آورد و لبخند زد. کتابِ پارهاش را از کیف بیرون کشید و ورق زد. روی صفحات کتاب، نقاشیهای عجیب ولی زیبایی کشیده بود؛ مجذوبشان شدم. کتاب را از دستش گرفتم و روی نقاشیها دست کشیدم. همه را با همان تنها خودکاری که داشت، با جوهر سیاه کشیده بود.
برگهی امتحان ریاضیاش لای کتاب بود؛ نمرهاش ۲۰ شده بود. میدانستم کتاب ریاضی ندارد! مادرش گفته بود کثیف است و دورش انداخته بود...
پرسیدم: «از کجا یاد گرفتی؟»
نام برادرش را آورد؛ رادیولوژی دانشگاه تهران میخواند. چقدر باهوش بودند! ژنتیک لعنتی!
گفت: «دلم میخواد دندانپزشکی بخونم، ولی فکر نمیکنم بشه.»
داشتم دیوانه میشدم. دستهایش را گرفتم، سمت خودم چرخاندمش و گفتم: «میشه دیوونه! معلومه که میشه...»
.

.
... حالا پیام داده است. عکس پروفایلش خودش بود؛ یک دختر بینهایت زیبا. خط چشمِ شدیداً صافی که کشیده بود، مرا یاد نقاشیهایش میانداخت. قرمزیِ زیر چشمانش، مرا یادِ بغضها و گریههایش میانداخت... با همان موهای کوتاه و لبهای باریکی که حالا ژل زده بود.
گوشی را پرتاب میکنم آنطرف. دراز میکشم و زل میزنم به سقف. برمیگردم به سال ۹۷... ۹۸...
صدایش توی گوشم میپیچد:
— من میدونم که نمیشه، اما میشه با تو دوست باشم؟
— من واقعاً خوشحال میشم.
— هر وقت دلم گرفت، میتونم باهات حرف بزنم؟
— البته.
— تو هم میتونی. البته من به اندازهی تو شنوندهی خوبی نیستم. راستی، اگه رفتیم و از هم دور شدیم چی؟ بازم میتونم پیدات کنم؟
— حتماً. هر چی شد، دوست میمونیم.
ناخودآگاه یاد نظریه نیچه در مورد زمان میافتم. هر لحظه بینهایت بار تکرار میشود! خاطراتم... مخصوصا خاطرات شدیدی که به تازگی تجربه کردهام، تماما از جلوی چشمانم میگذرند!
دنیا دور سرم میچرخد...
گوشی را برمیدارم...
.
گوشی را برمیدارم...