ویرگول
ورودثبت نام
Azadeh
Azadehیه دستِ راست که شعرا رو می‌نویسه رو کاغذ...
Azadeh
Azadeh
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

نمای چپ.

.

گفت: "قلمت چقدر خوبه. بیشتر بنویس."

لبخند زدم! گوشه لبم کج شد. حواسم به ابروهام بود که افتاده بودن روی چشمام. یکی فریاد می‌زد توی سینه‌م. یکی گریه می‌کرد. یکی داشت رژه می‌رفت بین اونا. گُم شده بودم. یه تیکه از وجودم گرو این انتخاب بود. چرا بی‌فکر جونمو گرو گذاشتم؟!

زُل زدم تو تخم چشاش. داشت حرف می‌زد و منم واضح می‌شنیدم که چی میگه. ولی یکی تو سینه‌م داشت به این فکر می‌کرد که چرا باید مزخرفات اینو گوش بده؟!

مسلما سر در گمم. هیچوقت هم قرار نیست نباشم. مسلما غم دارم و هیچوقت هم قرار نیست نداشته باشم. مسلما عاشقم و هیچوقت هم قرار نیست از یادم ببرم. مسلما اون قراره بگه و منم هیچوقت قرار نیست بشنوم.

دنبال سر نخ می‌گردم. دنبال سرِ نخی که منو میرسونه به خونه‌ی خودم. دنبالِ سرِ نخی که من گمراه رو گمراه‌‌تر میکنه، تا همه‌چیزو گم کنم!

دنبال سر نخ می‌گردم. دنبال سر نخی که بتونه ابتدای قصه‌مو به انتهای اون گره بزنه، دنبال سر نخ می‌گردم! دنبال سر نخی که منو به اون چیزی که باید برسونه...

دنبال رد پای اونم!

اونکه راهو بهم نشون میداد.

اونکه اجازه می‌داد دیوونه‌ترین باشم...

دنبال رد پاش می‌گردم!

تو میگی خونه‌ش کجاست؟!

.


پ.ن: یه حفره‌ی سرتاسری دارم تو سینه‌م. نمای چپ منو نبین! خط ندید دارم!


.

۱۳
۲
Azadeh
Azadeh
یه دستِ راست که شعرا رو می‌نویسه رو کاغذ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید