ویرگول
ورودثبت نام
بی‌تخلص
بی‌تخلصراوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
بی‌تخلص
بی‌تخلص
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

استفراغ ذهنی من، هنر چیست؟

به نظرم هرچیزی که خلق شود هنر است، هر ترکیبی از اجزای موجود یعنی هنر.

هنر معنی خود را از بیخ گم کرده و با ترکیبی مستتر از دو مفهوم ارزش و تمایز آغشته شده و همین باعث می‌شود انسان هر چیزی را هنر و هر کسی را هنرمند ننامد.

تولد کودک هنر دو هنرمند است ولی چون به وفور دیده می‌شود تمایز خود را از دست داده و اساسا به ندرت فردی زاده می‌شود که رگه‌های تعریف جدید هنر را در خود داشته باشد و انتظار ما از تولد کودک یک کودک عادیست و معمولا کودک غیر عادی را معلول می‌نامیم؛ در واقع در اینجا وجه تمایز چون با زیبایی شناختی انسان همخوانی ندارد اتفاقا بر خلاف اینکه وی را اثر هنری برجسته بنامد، موجودی کم ارزش یا لایق ترحم تلقی می‌کند.

از اینرو برای درک هنر ابتدا باید به این سوال پاسخ داد که زیبایی چیست؟

چه شد که ما پروانه را مظهر زیبایی قرار دادیم و سوسک را کریح المنظر خطاب کردیم.

برای فهم بهتر هنر ستایش شده، ابتدا باید ریشه زیبایی را به معنی آنچه زیبا میخوانیم بیابیم.

وقتی میگوییم اثر هنری و یا شاهکار هنری در واقع ما هنر را در ذهن متبلور نمی‌کنیم و ارزش نمی‌نهیم بلکه به زیبایی درک شده می‌پردازیم.

از این روست که کسی کتاب را هنر نمی‌خواند (حداقل غریب به اکثر افراد) چون برای درک زیبایی کتاب فقط چشم و گوش کافی نیست، باید مطالب را خواند و چشم و گوش مغز را به کار انداخت.

گویی ما برای تعریف هنر عادت کرده‌ایم از حواس به ذهن راه پیدا کنیم در صورتی که این ذهن است که به حواس درک می‌دهد.

در واقع ما راه معکوس شده‌ی تعیین شده‌ای را طی برای درک زیبایی یک هنر می‌کنیم و آنرا اثر هنری ‌می‌نامیم.

هنر هر آنچه که هست از ذهن بازتاب می‌شود ولی گویی ذهن تنبل طبقه‌بندی خاص خود را در اختیار چشم و گوش و زبان و لامسه گذاشته تا خود را از تحلیل و درک رها سازد.

گرچه در مورد لامسه حس می‌کنم نیاز به پرورش ذهن و طبقه‌بندی هست، چون بازهم حس میکنم اکثر انسان‌ها هنر و زیبایی را از طریق چشم و گوش یاد گرفته‌اند و کمتر کس است که گل را با لمس کردن حس کند و برای زیبایی گل به ظاهر و بوی آن توجه دارد.

احساس می‌کنم پیوند بین حواس و ذهن و همچنین درک ذهن از جهان پیرامون شاید ما را قدمی به شناخت زیبایی نزدیک کند.

چه شد که ما دسته بندی خاصی از زیبایی (از بصری گرفته تا شنیداری و لامسه و مزه و بو) در ذهن، برای حواسمان تشکیل دادیم.

در همین ابتدا می‌توان به تمایز بین کسانی که زائغه‌های غذایی متفاوتی دارند نگریست ولی نکته عجیب این است که اکثر این افراد در نوع درک زیبایی بصری بسیار شبیه به هم عمل می‌کنند.

گویی زیبایی شناختی در حواس مختلف بسیار متفاوت ظاهر می‌شود. در عجبم از اینهمه تفاوت در آدمی که خود را از یک منشا می‌پندارد.

شاید توهم یکی شدن ما را از یکی شدن دور کرد؛ در صورتی که در ابتدا یکی‌تر بودیم.

هنرزیباییهنرمندفلسفه هنر
۱۰
۰
بی‌تخلص
بی‌تخلص
راوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید