
خب درود بر همگی.
آقا ما یه روز داشتیم که همزمان درس میخوندیم و همزمان تو ویرگول یه نوشته خیلی طولانی مینوشتیم، چشمم به پست این حسین آقا خورد.
این بنده خدا اومد یه چالش راه اندازی کرد، به اسم وات ایف، اگه شما هم اون انیمیشن مارولی دیدین، باید بگم اون رو حالا نه، ولی کلی شبیه به اون. حالا اگه انگلیستون لنگ میزنه، عیب نداره، وات ایف یعنی چی میشد اگه.
خلاصه اینجا کلی چی میشد اگه داریم. اول اینکه آقا حسین بنده هم با دزد بی مزد خاطره دارم. حالا هیچوقت بازی نکردم و تموم نکردم ولی چیز عجیبی بود.
حالا بریم سر چالش مالش ما.
اگه من تو یه مولتی ورس دیگه بودم، احتمالا الان تو ایران نبودم! یا حالا جا عمو ترامپ با اون لیموزین تیتانیومی این ور اون ور میرفتم، یا که اصلا هیچ، میشدم یه دیکتاتور خفن که قبل از ناسا توانایی سفر در سرعت نور رو اختراع میکردم و مثل جنگ ستارگان به کهکشان لشکر کشی میکردم و سیارههای معترض رو مثل بادکنک میترکوندم!
خدا رو چه دیدین، شاید هم اصلا من جای ایلان ماسک با اون رقص مضحک رو صحنه افتتاح یه کارخونه جدید رو جشن میگرفتم. یا اصلا که هیچ و دیگر هیچ.
راستش چیز زیادی برای ارائه ندارم، چون زیاد وات ایف تصور نمیکنم. بلکه تصوراتم رو واقع گرا برای این زندگی فعلی متصور هستم.
اما بزارید بگم اگه دنیا وات ایف بود، کاش اون ارتش جنگ ستارگان طور رو داشتم، یه کهکشان رو فتح میکردم. نمیدونم چرا ولی تشنه اکتشافات فضایی و کهکشانگشایی هستم و حالا شاید بخوایم بگیم، یکمم دل رحم باشم، سیارهها رو بجای ترکوندن، مسموم کنم!
بگذریم که داره دارک میشه...
اگه من یه برنامه نویس اون موقعی بودم، اول اینکه سعی میکردم با ترکیب سی و اسمال تاک و لیسپ، یه زبان برنامه نویسی خفن جدید ایجاد کنم و با اینکار پشت دنیس ریچی محترم رو به خاک بمالم و قبل از اینکه ریچارد استالمن پاشه بیاد مفهوم متن باز رو ایجاد کنه، یه جامعه مشابه ولی با یه الیگارش خاصتر ایجاد کنم تا بتونم اینکار رو بکنم، بهترین نسخههای یه نرم افزار در اختیار شرکتها باشه، نسخههای پروتوتایپ و کامل نشده متن باز باشه. ای بابا اینم که دیکتاتور گونه شد. بریم سراغ یه موقعیت دیگه...
خب. تو این موقعیت بزارید براتون بازش کنم. چی میشد به جای نیل آرمسترانگ رو ماه قدم میذاشتم! یعنی یکاری میکردم، یجوری میترکوندم که اصلا اولین جایگاه آپولو یازده رو بدن به من! (منظورم از ترکوندن خیالتون راحت و نه ترکوندن ماه و زمینه و نه ترکوندن معده خودم! نمیدونم چرا آخری رو گفتم؟) بگذریم که آره. و وقتی رو ماه فرود اومدم، میومدم جلو پخش زنده میگفتم های هیتلر! و جلو نیم میلیارد نفر باز آلدرین رو هل میدادم تا به سمت فضا پرتاب بشه و بجا پرچم آمریکا، پرچم نازیها رو میزاشتم و دستم رو به نشانه احترام دراز میکردم!
عه اینم که دیکتاتور طور شد.
خب. تو این موقعیت فرضی، احتمالا یه موتور سیکلت خفن مثل اونی که تو عکس از انیمه معروف آکیرا میبینید داشتم، و باهاش میرفتم دور دور و اونقدر تند میرفتم که نه تنها پلیس، بلکه ارتش یا حتی اصلا ناتو هم بیفته دنبال من!!! یعنی برای توقف من تو اتوبانها دنیا مجبور بشن به من بمب اتم بزنن.......
آقا هیچی ولش کن. هرکاری میکنم تو ذهنم پارازیت میاد و مینویسه پیلیز استند بای. خلاصه هیچ جذابی به ذهنم نمیرسه و هرکاری میکنم، آخرش نابود شدن دنیا رو متصور میشم.(باید یه رمان بسازم ازششش!)
خلاصه که شما رو به "علت مرگ: خنده زیاد" دچار نکنم، همینجا خاتمه میدم.
بردیا زیبابافی
پ.ن: خب دوستان امیدوارم از این طنز و بداهه گویی خوشتون اومده باشه.
واقعیتش به وات ایف فکر نمیکنم و سعی کردم یکم علایقم رو غیر واقعی و با پایان تلخ دیکتاتوری نشون بدم تا خنده رو لبهاتون بیارم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
آقا حسین دمت گرم بابت چالش. :)