ویرگول
ورودثبت نام
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافییه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
خواندن ۳۴ دقیقه·۱۹ روز پیش

32 اردیبهشت

ساعت 17:17 دقیقه بود. از اینکه مدام روزی حداقل سه بار عدد رند میبینم، کلافه شدم. چند سالیه که اعداد رند میبینم. یه چیزایی تو اینترنت دربارش خوندم. ولی هیچوقت نفهمیدم معانیشون چیه. بدتر، نمیدونم دیدن این همه عدد رند، اونم هر روز به چه معناست.

با اینکه اردیبهشت هست، هوا حالت عجیبی داره. آسمون ابریه، ولی مثل شب سیاهه! دیروز هوا اصلا ابری نبود، ولی بارون نم‌نمی اومد! اصلا هوای شهری که توش زندگی میکنم، مجیکاله! مثل این میمونه که، آسمون شهرت تحت تاثیر مواد و توهم زا باشه!

هه. فکرش رو بکن... آسمون شهر خودش یه موجود هوشمند مثل انسان باشه و دست به انتخاباتی مثل مواد زدن بکشه...

یاد یه داستان عجیبی افتادم. دانشمندی بود که برای دخترش، که یادم نیست دخترش نابینا بود یا کور رنگی داشت، ولی یه لنزهایی درست کرد دخترش نه تنها ببینه، بلکه چیزهایی خارج از برنامه و فراتر از انتظار دید. در یکی از مصاحبه‌های بصری دختر اون دانشمند، هوا رو به یه معده غول پیکری تشبیه کرده بود، که مثل انسان نفس میکشه. اصلا یعنی چی؟ هوا هم مگه زنده هست؟

هه. واقعا مسخرست... هوووفف. خسته شدم از اینکه همش تو ذهنم اینجوری حرف میزنم. درباره هر چیز رندومی حرف میزنم ولی هیچی به هیچی. علاقه‌ای ندارم پرده رُسی رنگ رو کنار بزنم و نور بیرون وارد اتاق بشه. خسته‌ام، جسمی و روحی. ذهنم از فکر کردن متوقف نمیشه. مدام کلمه تولید میکنه. انگار ذهن رو ساختن تا فقط به شکل خستگی ناپذیر کلمه تولید کنه. کلماتی که هیچوقت بر تار و پود هستی تاثیر ندارن.


از جام بلند شدم و با خودم گفتم زندگی دو روزه. پاشو پسر تو بیست و سه سالته! برو بیرون یکم هوا بخور!

رفتم دستشویی و آب سردی رو به صورتم زدم. شیر آب رو بستم و به چشمای قهوه‌ایم که به خاطر بازتاب نور لامپ دستشویی میدرخشید، تو آینه زل زدم. صورتم خیس بود، و آروم نفس نفس میزدم. چشمام نیمه باز و خشک و بی‌احساس بود. انگار داشتم به یه ربات انسان نما فوق پیشرفته که با یه انسان واقعی و زنده مو نمیزد، نگاه میکردم. نفس گرم ولی بی‌احساس و ماشینی طور بیرون دادم و سپس از دستشویی اومدم بیرون.

شلوار جین سرمه‌ای تیره و تیشرت سفید نخی با طرح امضایی در سینه و ژاکت بیسبال سبزرنگ با آستین سفیدم رو پوشیدم. گوشیم و ایربادزم رو برداشتم. چک کردم، پول و کلید هم همرام باشه. کفش اسنیکر رو پوشیدم و در رو بستم و قفل کردم و سپس خونه رو ترک کردم. با آینکه هوا ابری بود، به طرز معجزه آسایی داشت روشن‌تر میشد و کنار میرفت، تا بذاره از آخرین لحظات زیارت با خورشید در اون روز لذت ببرم.


کوچه پس کوچه‌ها خلوت بود، تقریبا کسی نبود. به سر کوچه و سپس خیابون رسیدم. تو پیاده رو، مردم در رفت و آمد و صحبت کردن بودن. همه شاد و خوشحال در حال صحبت. یسریا فقط اومدن بیرون گردی، یسریا هم اومدن خرید، یسریا هم که مثل من تنها بودن، ولی برخلاف من اثری از افسردگی تو چهره‌اشون نبود. به راه ادامه دادم، تا اینکه رسیدم به در ورودی حیاط موزه تاریخی شهر. حتی خود ساختمونش هم از خیلی از مردم، پیرتر بود. معماریش خیلی خوشگل بود. یه معمار آمریکایی طراحیش کرده بود و یه زمانی این ساختمون شهرداری شهر بود، و سپس امروزه شد موزه شهر. ولی حیف که بسته بود.


چند ماه پیش به این موزه رفتم، ولی بازهم تنها. هر بخش درباره یه موضوعی بود؛ از باستان‌شناسی و قدیمی‌ترین اسکلت کشف شده در شهر ما، تا نقاشی‌هایی انتزاعی که توسط دانشجوهای هنر کشیده شده بود. روبه روی یه نقاشی یک و نیم متر در یک و نیم متر وایسادم. اون نقاشی، چیزی بود که بر خلاف بقیه توجهم رو بیشتر جلب کرده بود. یه انسان بی چهره با پس زمینه‌ای سیاه پشت سه تا میله که تداعی کننده زندان بود. شرح موضوع این نقاشی به زبان هنرمند، زندان ذهن بود. یاد نقاشی‌های خودم افتادم که از دوران دبیرستان میکشیدم. نمیدونستم چرا اینطوری میکشیدم ولی میکشیدم. با مداد، یا هرچیزی که مغز پررنگ سیاهی داشته باشه، رو یه کاغذ سفید، انقد خط خطی دایره‌وار میکشیدم تا شکل یه چهره مخدوش بگیره. یه جورایی یه انسان ولی به جای چهره یه ماز رو صورتش بود، که این هم منو یاد یه عکسی انداخته بود که یه دختربچه جنگ زده در جواب کشیدن خونه، تخته رو خط خطی کرده بود...


به خودم اومدم و دیدم سه دقیقه هست که مقابل در بسته موزه وایسادم. قبل اینکه کسی درباره‌ام چرت و پرت فکر کنه به راه میفتم و به قدم زدن ادامه میدم. گوشی رو در آوردم تا ببینم ساعت چنده. 18:18 دقیقه بود. اخم کردم. با عصبانیت گوشی رو فرو کردم تو جیبم. اصلا معلوم نیست چرا انقدر رندوم اعداد رند میبینم. انگار مرگم نزدیکه! با خودم گفتم، چه اشکالی داره؟ من که عاشق آهنگ مورد علاقه‌ام for ever young هستم. چی میشه جوون بمیرم و اینطوری بتونم برای همیشه جوون بمونم؟

ایربادزهام رو در آوردم و به گوشم زدم. گوشیم رو در آوردم و آهنگ رو پخش کردم. یه آهنگ دهه هشتاد آمریکایی، که آهنگ مورد علاقه‌ام بود و به لطف همین آهنگ دووم آوردم. اولین آهنگی بود که این گروه پاپ ساخته بود. از یه خواننده آلمانی. یادمه اولین بار که این آهنگ رو دیدم، تو یوتیوب که کاملش رو از رو کنجکاوی گوش کردم تا ببینم خوشم میاد یا نه، کاربرای زیادی رو دیدم که میگفتن، کسی رو داشتن که قبل از پیری مردن و عاشق این آهنگ بودن. یکیشون میگفت پدر چهل و اندی سالش عاشق این آهنگ بود و در جوونی در گذشت. من عاشق این آهنگ بودم. دیگه مهم نبود تو زندگیم هدف و رویایی چه دست یافتنی چه دست نیافتنی نداشته باشم، بلکه یه چیزی دارم که با احساساتم همانگه و میتونم بهش تکیه کنم. اگر هم دنیا خواست، تو جوونی میمیرم.


انقدر این آهنگ رو با جزئیات لحن خواننده حفظ بودم که در تمام لایه‌های روحم رسوخ میکرد. آهنگ رو تو حالت بازپخش خودکار گذاشتم تا کل روز بهش گوش کنم. هربار که تکرار میشد، قدرتمندتر میشد و منم بیشتر قدم بر میداشتم. تو حین راه تصمیم گرفتم به جاهایی از شهر برم که تا حالا نرفتم. تا اینکه رسیدم به یه کوچه که اسمش توجهم رو جلب کرد. کوچه 32 اردیبهشت. همونطور که آهنگ پلی میشد، تصمیم گرفتم برم تو کوچه‌. کوچه پر بود از خونه‌های قدیمی و تاریخی با دیواره آجر نمای خشتی، و یه راه باریک و تنگ، و تو در تو که انگار داخل یه ماز بودم. هیچ کس تو این کوچه باحال نبود و من چون تاثیر موسیقی زیاد شده بود، پس با تمام قدرت به هر سمتی که قلبم فرا میخوند، دویدم. انقدر دویدم و دویدم تا که نفسم بند اومد و وایسادم تا یه استراحتی بکنم؛ خم شدم و دستم رو به زانوهام تکیه دادم و با صورت عرق کرده که به کفشام نگاه میکردم، نفس نفس میزدم. بعد از چند ثانیه وایسادم، و آهنگ رو قطع کردم. ایربادزهام رو در آوردم و گذاشتم تو جیبم و دور و برم رو نگاه کردم. یکم مضطرب شدم و دیدم که گم شدم. حالا باید چیکار میکردم؟ دور رو برم رو با دقت بیشتری نگاه کردم و یه خیاطی قدیمی دیدم. روم نمیشد که برم و با این سن و قد، با این ریش رو سبیل برم به یه نفر بگم که گم شدم و راه خروج از کدوم طرفه. ولی در لحظه به ذهنم اومد که الکی بگم، از شهرستان دیگه اومدم خونه آشنا و با ماشین پیاده شدم و میخوام حالا پیاده برگردم. رفتم تو خیاطی و سلام کردم. خیاط یه مرد عینکی، با موهای سفید مرتب شده با جلیقه سیاه و پیراهن نخی سرمه‌ای بد رنگی بود. سنش به اواخر شصت می‌خورد و در آستانه هفتاد سالگی. وایساده بود، پشت میزش که داشت پارچه‌ای رو اتو میکشید. ولی از اون عجیب‌تر، بوی سوختگی و حرارت مغازه بود که توجه من رو به اتو قدیمی‌ای که داشت باهاش اتو می‌کشید جلب کرد، و از اون عجیب‌تر، از اون اتو ذغالی‌های خیلی قدیمی و منسوخ شده بود که هیچ جا جز موزه پیداش نمیکردی. خیاط نگاهش رو از کارش برداشت و با پیشونی چروکیده‌اش به من نگاه کرد و با لهجه رسمی گفت سلام. اما طرز نگاهش به لباسم عجیب بود و گفت: اگه دنبال یه طراح لباسی، من اینکاره نیستم!

تعجب کردم و با خودم گفتم مگه این مرده بیرون نمیره که بدونه امروزه ملت چجوری میپوشن؟! حتما افکار خیلی قدیمی‌ای داره.

گفتم: نه قضیه این نیست. من از شهرستان دیگه میام، اینجایی نیستم، خواستم بدونم کدوم مسیر کوتاه‌تره به مرکز شهر.

خیاط اتو رو گذاشت رو سینی مخصوصش، و سپس با کمی اخم که نشان از تعجب بود گفت: مرکز شهر دیگه کجاست که تو میگی؟ این همه پلازا نمیبینی؟

پلازا؟! این به پاساژ میگه پلازا؟! دیدم حرف زدن باهاش بی‌فایده هست بنابراین گفتم: هیچی آقا ولش کن، یادم اومد گوشی دارم و به آشنام زنگ میزنم.

پیرمرد گفت: گوشی دیگه چیه؟ نکنه منظورت تلفنه؟

گفتم: آره تلفن. شما مگه خودتون موبایل ندارین؟

گفت: پسر جان، تو از کدوم روستایی میای که حرف از چیزای عجیب میزنی؟

با خودم گفتم، این پیرمرده اصلا سیاه و سفید ندیده!

سپس پرسیدم: ببخشید، الان مگه چه مورخیه؟

خیاط گفت: 1331/2/32!

من اولش خیلی استرس گرفتم. سپس سریع گوشی رو درآوردم و تقویم رو باز کردم، یهو یادم اومد تقویم گوشی رو که استفاده نمیکنم و به میلادیه.

پس سریع از خیاطی بدون هیچ حرفی اومدم بیرون و یکم تند تند راه رفتم تا ببینم اطرافم چخبره. یهو یه مایباخ سرمه‌ای تیره رنگ با چرخ‌های سفید دیدم که داره از رو خیابون سنگ فرش شده رد میشه. خیلی شوکه بودم. اطرافم رو نگاه کردم و یه ساختمون سه طبقه هم پیدا نکردم. بلندترین ساختمون‌ها دو طبقه بودن و هیچ لامپ نئون و یا بیلبورد تلویزیونی نبود. همه تابلوها با فونت کلاسیک بودن. گاری و اسب دیدم. اینجا که اصفهان نیست! خیلی گیج و ترسیده بودم. یه پسره هجده نوزده ساله دیدم که داشت با فریاد میگفت: روزنامه روزنامه! آی روزنامه دارم!...

رفتم سمتش و گفتم: آقا پسر، امروز تاریخ چندمه؟

پسره هم روزنامه‌هایی که می‌فروخت رو نگاه کرد و گفت:1331/2/32. چطور مگه؟

خیلی تعجب کردم. سی و دو اردیبهشت دیگه چه زهرماریه؟! گوشی رو در آوردم و ساعت 20:20 دقیقه بود، و بر اضطرابم بیشتر اضافه شد. تنها کاری که کرده بودم، اینبود که تو خیابون با تمام قدرت دویدم. مردم با تعجب بهم نگاه میکردن. مردها کلاه مخملی و زنان چادری! من فقط به یه نتیجه رسیده بودم. سفر در زمان!


خسته، و هوا تاریک، به مقابل ساختمون موزه رسیدم. حسابی به نفس نفس افتادم. به ساختمون که نگاه کردم، نوشته بود، شهرداری...!

دیگه مطمئن بودم که سفر در زمانه! با خودم گفتم نکنه از اون خواب‌هایی باشه که انقدر واقعین و من توش تصور میکنم بیدارم؟ ولی چیزی که غیر ممکن بود اینبود که من بر خلاف اون خواب‌هام چیزای غیر منطقی‌تر کمتری میدیدم و خستگی ذهنی و یا حس بیهوشی نداشتم و کاملا آگاه و هوشیار بودم. خیلی ترسیده بودم که ناگهان، دست گرمی رو شونه‌‌ام احساس کردم. سریع برگشتم و یه مرد هم قد خودم، با عینک و ریش و سبیل مرتب و کوتاه سفید و کلاه شاپو با پالتویی مشکی مرتب و تمیز با کفش‌های مجلسی واکس زده دیدم. بهم لبخند زده بود و دستش رو از شونه‌ام برداشته بود. گفتم: بله؟

گفت: گم شدی؟

چاره‌ای نداشتم و گفتم: کلا متعلق به اینجا نیستم!

بدون تعجب و با لبخند بیشتر بهم گفت: آره میدونم. آقا تقی به من گفت.

-کی؟

-همون خیاطی که امروز دیدی.

نفس راحتی کشیدم و گفتم: آها. من یجورایی...

حرفم رو قطع کرد و گفت: میدونم، از آینده میای!

تعجب کردم و گفتم: شما از کجا میدونید؟

دستش رو گذاشت رو پشتم و همونطور که راه میرفت، من رو به همراهی دعوت میکرد و گفت: سوال خوبیه. بیا بریم دفتر من، تا اونجا درباره‌اش صحبت کنیم. میتونم به همه سوالاتت جواب بدم.

بدون گفتن چیزی قبول کردم و تا دفترش همراهیش کردم.


به دفترش رسیدم، و معلوم شد تو کار مطبوعات هست. رفتیم طبقه بالا و کسی نبود. لامپ‌ها رو روشن کرد و لامپ‌های زرد، کل فضا با دیوارهای چوبی از جنس درخت بلوط و موکت‌های سبز تیره، که کل فضا رو از هم به چند اتاق مجزا جدا میکرد، روشن کرد. رفتیم به بزرگترین اتاق و با اشاره به من تعارف کرد که بشینم.

رو یه صندلی اروپایی دسته دار با پارچه زرشکی نشستم. ساکش رو گذاشت رو میزش و سپس پالتو و کتش رو در آورد و بعد از کلاهش، از آویز لباس، آویزون کرد. دفتر خیلی مرتبی بود. خیلی ساکت و آرامش بخش.

بهم گفت: چیزی میل داری؟

گفتم: نه واقعا. نه. فقط میخوام برگردم خونه.

بهم لبخند زد و گفت: کاملا درکت میکنم. میدونم که در زمان سفر کردی و این کاملا اتفاقی بود. تقصیر تو هم نیست.

سپس رو صندلی چرمدارش نشست و اضافه کرد: ولی تو اولین آدمی نیستی که چنین چیزی رو تجربه میکنه!

با تعجب گفتم: مگه کس دیگه‌ای هم بوده؟

با جدیت تو چشمام نگاه کرد و گفت: بیشترهاشون نتونستن برگردن!

ترس زیادی سراسرم رو فرا گرفت و با صدای بلند گفتم: یعنی ممکنه منم اینجا برای همیشه گیر بیفتم؟!

بهم گفت: آروم باش. اول اینکه موندنت حتمی نیست، ولی قطعی هم نیست.

گفتم: من باید همین الان برگردم!

از جام بلند شدم و اون هم همزمان بلند شد و گفت: بشین! هوا تاریکه، فردا مشخص میکنیم.

با داد و فریاد گفتم: چی رو مشخص میکنین؟ شما کی هستین؟ از کجا راجب این چیزا میدونین؟ اصلا چرا امروز رو میگین 32 اردیبهشت؟

بهم گفت: مثل اینکه دوستداری کل شب برات توضیح بدم.

سپس نشست و بهم با لطافت گفت: لطفا بشین.

نشستم و منتظر شدم شروع کنه.

سپس به میزش نگاه کرد و گفت: نزدیک به ده سال پیش، زمانی که تازه سردبیر شده بودم، همین اتفاق برای یه نفر به سن تو اتفاق افتاد. از تفاوت جهان خودش با ما گفت. اون هم از تفاوت تقویم ما با شما گفت و به من میگفت، هر ماه سی روزه و بعضی وقت‌ها در پایان سال، برای اعتدال و جبران پنج سال، یک روز به تقویم اضافه میشه. منم گفتم که مگه زمان در جهان اونا چقدره، اونم گفت که بیست و چهار ساعت. منم تعجب کردم و گفتم، تو جهان ما که بیشتره!...

تا این رو گفت با چشم‌های باز گفتم: یعنی چی بیشتره؟

بهم گفت: انجمن ستاره شناسی سازمان ملل در سوئیس، تصمیم گرفته از سال 49 شمسی، تقویم رو به سی و یک روز کاهش بده! زمان نسبت به قبل سریع‌تر شده!...

با این حرفش، یاد یه مقاله علمی‌ای افتادم که وقتی کلاس دهم بودم خوندم، که میگفت، زمان درحال سریع‌تر شدن و کوتاه‌تر شدن، نسبت به قرن پیش شده!

به خودم اومدم و فهمیدم قضیه چیه. زمان در گذشته طولانی‌تر یا کندتر بود. حداقلش اینو فهمیدم. ولی هنوز دو سوال بی جواب داشتم که یکیش اینبود که چطور در زمان سفر کردم، و این آقا کیه.

ازش پرسیدم: شما خودتون رو معرفی نکردین!

بهم لبخند بزرگی زد و گفت: فکر کردم منو میشناسی!

من گفتم: چطور؟

گفت: جدی؟ تو زمان شما معروف نشدم؟ چقدر بد! من دکتر...

ناگهان صدای کوبیده شدن در از پایین اومد!

هردومون سراسیمه به سمت راهرو چشم دوختیم. سریع از جاش بلند شد و آروم و شمرده شمرده به من گفت: از مسیر پشت بوم برو و از تو سایه‌ها بدو و برو سمت ساختمون شهرداری. دیوارش کوتاهه و مطمئنم میتونی ازش رد بشی.

برو طبقه بالا و تو دفتر شهردار، دنبال نقشه کوچه‌های منطقه یک بگرد. تو نقشه، یه مسیر قرمز مشخص شده، حفظش کن و برگرد.

سپس از جام بلند شدم و گفتم: چرا تا الان نمیخواستین کمکم کنین؟

گفت: چون شهردار دوست نزدیک من هست و الان شب هنگامه و حتی ممکنه موفق به برگشتن نشی.

سپس رفت سمت بالکن و در رو باز کرد و گفت: زود باش، قبل اینکه بریزن تو فرار کن.

با عجله رفتم سمت بالکن و گفتم: اونا کین؟

گفت: فقط فرار کن. زود باش!

از نردبانی که تو بالکن بود و به سقف ختم میشد رفتم بالا، و سپس قبل اینکه در شیشه‌ای بالکن رو ببنده بهش گفتم: خودت رو معرفی نکردی!

لبخند زد و سپس در رو بست. منم به ناچار به سقف رفتم.


روی سقف بودم و صدای شکسته شدن وسایل رو شنیدم و صدای مردهایی بود که فریاد میزدن. به حرف دکتر گوش کردم و از رو سقف ساختمون‌ها به سقف دیگه میرفتم، و سپس به یه سایه بان کم ارتفاع رسیدم، با احتیاط از اون پریدم رو زمین و از تو پیاده رو خلوت و تاریک شهر، به سمت ساختمان شهرداری دویدم. موقع دویدن، برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم و سپس به دویدن ادامه میدادم. از لامپ‌های خیابونی اجتناب میکردم. این چهارمین باری بود که امروز دویدم. خسته شدم. رسیدم به ساختمان شهرداری و از دیوار کوتاهش بالا رفتم.

در ساختمان قفل بود، چاره‌ای نداشتم، پس مجبور شدم به قفل در شکننده‌اش لگد بزنم. لگد زدم و اتفاقی نیفتاد. پنج بار دیگه پشت سر هم لگد زدم، سپس دست زدم به قفل در، ولی بازهم نشکست. دوباره اینبار محکم‌تر و با تمام قدرت و پیوسته لگد زدم، تا اینکه در یهو باز شد و با شتاب به عقب رفت و وقتی محکم به انتهای لولا رسید، بر اثر واکنش، برگشت به محل خود و سپس با کمی قیژ قیژ وایساد. در‌ها رو کنار زدم و با ترس، وارد سالن شدم. شانس آوردم که به قفل خود در بسنده کرده بودن و قفل اضافه‌ای نذاشته بودن. همه‌جا تاریک بود و بوی فرش میومد. پله‌های مقابلم رو دیدم و ازش بالا رفتم. تابلوهای اتاق‌ها رو چک کردم و رسیدم به دفتر شهردار. در به طرز معجزه آسایی قفل نبود! رو میزش یه نقشه تا شده بود. به زحمت نقشه بزرگ رو باز کردم و گیج و منگ سعی می‌کردم رو زمین نکشم، ولی آخرش چیزی شد که نمیخواستم. سر انجام نقشه رو سر هم کردم و قسمت‌های اضافه رو به پشت تا کردم تا نقشه رو سطح میز جا بشه و قسمت مدنظرم رو در مرکز نقشه ببینم. گشتم، ولی از شماره گذاری‌ها سر در نمیاوردم. کمی ناامید شدم و یادم اومد که تو دردسر هستم و باید سریع‌تر از این خراب شده برم. پس با دقت دفتر رو گشتم تا شاید نشانه‌ای پیدا کنم. تو قفسه کتاب یه دفتر روزنامه به اسم، شمارگان نقشه خوانی توجهم رو جلب کرد. رفتم سمتش و باز کردم. عدد یک رو پیدا کردم و سپس تبدیلش به مختصات جغرافیایی. برگشتم سمت نقشه و مختصات رو دنبال کردم. از تمام خطوط باریک قرمز روشن، خط قرمز مدنظرم رو پیدا کردم. مسیر ماز و پیچیده‌ای بود، اما تصمیم گرفتم حفظش کنم. یهو یادم اومد که گوشی دارم. سریع درش آوردم و ازش عکس گرفتم. آره. همیشه ذهن در تنگنا در باهوش‌ترین و فعال‌ترین حالت خودش میشه و خلاقیت در این لحظه به وجود میاد.

بدون درنگ و اهمیت به نقشه، و دفتر روزنامه رها شده رو نقشه رو میز، فقط اونجا رو ترک کردم و برای بار پنجم دویدم سمت اون کوچه‌هایی که در انتهاش، سر از اینجا در آوردم. پس از بیست دقیقه بدون توقف دویدن، که واقعا پاهام از کار افتاده بود، رسیدم درست مقابل همون خیاطی. سپس رفتم تو گالری گوشی و عکس نقشه رو آوردم. سپس با دنبال کردن خط، تو کوچه‌ها رفتم. پس از نزدیک چهل دقیقه، صدای خشن موتور سیکلت و بوق ماشین شنیدم. بیشتر دویدم و...

نزدیک بود گریه‌ام بگیره! من برگشته بودم دنیا خودم! دوباره تکیه به زانو و نفس نفس میزدم و به کفشام نگاه میکردم. بلند شدم و گوشی رو چک کردم دیدم که عکسه تو گالری نیست! یهو چیشد، کدوم گوری رفت! همینطور که داشتم کل گالری رو زیر و رو میکردم، با خودم گفتم، احتمالا چون الان باید به زمان خودم برگشتم، از نظر زمانی و فیزیکی، اون عکس از بین رفته و نمیتونه تو زمان حال وجود داشته باشه. من یه چیز رو فهمیدم. هیچ چیز نمیتونه از سفر در زمان پایدار باقی بمونه، ولی مغز انسان میتونه و حتی وقایع رو ثبت میکنه. ساعت گوشی رو چک کردم، ساعت 22:22 دقیقه بود.


بعدش برگشتم خونه و دیدم هیچ چیز تغییر نکرده بود. همه چی سرجاش بود. خسته بودم. خیلی هم خسته بودم. لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه، تا شام درست کنم. از فریزر، برای خودم نون در آوردم و سپس گذاشتم رو سفره پهن شده رو کانتر تا یخش آب بشه.

مادامی که نون یخش آب بشه، بلافاصله رفتم سمت یخچال و کره و سه تا تخم مرغ در آوردم و سپس تابه رو گذاشتم رو اجاق. اگه زودتر رسیده بودم خونه، شاید یچیزی کوکویی، یا عدسی یا یه چیزی واسه خودم درست میکردم. اما خسته بودم، و همین یه نیمرو درست کردن هم خارج از توانم بود. شیش بار دویدم. پس از پنج دقیقه شروع کردم به میل کردن شام. اونم ایستاده پشت کانتر. اصلا به خودم زحمت ندادم که سفره رو بزارم رو زمین و سپس غذا بخورم. به زور میخوردم. سفره رو تو لگن تکون دادم و سپس تابه رو کج گذاشتم رو گوشه اجاق تا روغن هدر نره و فردا ازش استفاده کنم. مسواک زدم و تخت رو مرتب کردم و رفتم خوابیدم. گوشی رو برداشتم تا ساعت کوک کنم و دیدم ساعت 00:00 دقیقه هست. بازدم تلخی دادم و سپس گوشی رو کوک کردم و خوابیدم.

صبح یک ربع به هفت، بدون تایمر و بی اختیار از جام بلند شدم. ساعت رو هفت صبح کوک کردم ولی من از ساعت پنج صبح بیدار بودم و به سقف اتاق تو حالت گرگ و میش زل زده بودم. روزهام رو گذروندم. سال‌ها از اون روز عجیب گذشت و هیچوقت این تجربه رو برای کسی تعریف نکردم. سال‌هاست که مهاجرت شغلی به تهران کردم و ساکن اونجا هستم. چند روز دیگه، 44 سالم میشه. بزودی.

انگار اون فقط یه خواب تلخ همیشگی بود. انگار اصلا یه تجربه واقعی نبود. یه خواب دیگه بود که مغزم در خواب براش شبیه سازی یه موقعیت احتمالی تو آینده ساخته بود تا با تمرین دادن من تو اون موقعیت هرچند که همیشه تو خواب میمیرم، برای آینده واقعی و با رویکرد مشابه آماده باشم. اینو هم تو یه مقاله راجب خواب‌های ساخت مغز خوندم.


مثل همیشه روز دوشنبه، به جای رفتن به شرکت که تو دوشنبه مرخصی هستم، رفتم جلسه مشاوره روانشناسی پیش دکتر دهقان. خانم صبا دهقان، نزدیک ده سال سابقه مشاوره داره و فقط پنج سال اختلاف سن داریم. اونم مثل من مجرده. اما نسبت به سنش جوون‌تر جلوه میکنه. انگار اوایل سی سالشه. همیشه یه شال آبی آسمانی رنگ متمایل به سفید میپوشه. مانتوهای سفید و گاها طوسی و طرح‌های زیبا و گاها بی طرح همراه با یه جین دمپا گشاد سرمه‌ای خوش رنگ و زنده که آدم رو سرحال میکنه. موهای سیاه نرمش، از گوشه صورتش از زیر شالش، مثل یه درخت بید آویزونه و یه زیبایی خاصی به صورت سفید با چشمای آبی و بدون آرایشش داده. دفترش تو طبقه بیست و سوم و رو به منظره ساختمان‌های شهر هست، و اگه خوش شانس باشم و گردو غبار تو هوا کمتر باشه، میشه برج میلاد رو هم دید. پنجره دفترش از سقف تا کف، یه دیوار کامل هست. خیلی بزرگ و تمیز. تنها چیزی که قانعم میکنه برم پیش مشاورم، همین دفتر بزرگ و سفید خالی با اون پنجره‌اش هست که میتونم حین حرف زدن با دکتر، به بیرون خیره بشم. دفترش خیلی ساکت و آرامش بخشه، حداقل بعد از خونه خودم و روزایی که همسایه‌ها مهمونی و پارتی نمیگیرن.

من هیچ علاقه‌ای به رفتن به پیش مشاورم ندارم، حتی اگر بر فرض بگیریم که از شانسم، یه مشاور با سابقه و زیبا نصیبم شده و دفترش تو یه جای خوب و آرامش بخشه، اما به اجبار و برای اینکه تو جامعه بهم برچسب آدم سالم رو نگه دارن و شغلم رو تو شرکت از دست ندم، به رفتن پیش دکتر، اونم هفتگی، که به زور میرم ادامه میدم. اما همیشه به سوالاتش ناقص جواب میدم، چون علاقه‌ای ندارم ملت درباره خودم و روتین زندگیم بدونن. همیشه بدون اینکه اصلا به خودش نگاه کنم جواب میدم. هیچوقت با کسی حتی اون چشم تو چشم نمیشم و همیشه به بیرون از پنجره نگاه میکنم. اما اون همیشه با جدیت سعی میکنه سر صحبت رو با منی که خیلی در مقابل صحبت کردن مقاومم، باز کنه. عزم و اراده‌ای که داره تحسین برانگیزه. کاش خودم هم در این حد آدم قوی‌ای بودم. همیشه بیماراش رو با اسم کوچیک مورد خطاب قرار میده و حتی از اونها میخواد که خودش رو با اسم کوچیک خطاب قرار بدن. درست مثل رابطه نیچه و یوزف برویر، پزشک اتریشی و پیشگام پزشکی و کاشف عصب روانشناسی، و استاد زیگموند فروید در کتاب و نیچه گریه کرد. حداقلش بر خلاف داستان، دکتر دهقان زیاد در مسائلی که از گفتنش احساس راحتی نمیکنم، اجتناب میکنه. اما چون دوشنبه‌ها به مشاوره میرم، باعث شده تنفرم از دوشنبه‌ها نسبت به شنبه‌ها به عنوان اولین روز بیشتر بشه. ساعت رو چک کردم و 13:31 دقیقه بود.


پس از نزدیک یک ساعت رانندگی، رسیدم مطبش و خواستم تو صندلی انتظار بشینم که منشی‌اش گفت: آقای پولادین بفرمایید داخل.

با قیافه خشک و بی روحم و با پیشونی اخم کرده‌ام به منشی تازه لیسانس گرفته نگاه کردم و تو دلم خیلی عصبانی بودم، به ناچار که هنوز خم بودم و رو صندلی ننشسته بودم، صاف شدم و با بی‌قراری و بی میلی رفتم سمت در. قدم‌های آهسته بر میداشتم. رسیدم به در سفید با دستگیره کرومی براق و در زدم. دکتر گفت: بفرمایید!

آهی که بیشتر به هوف شبیه بود کشیدم و سپس با قیافه ترشم در رو باز کردم. رفتم داخل و دیدم تازه تماس تلفنیش رو با یکی از بیماراش تموم کرده بود و نسخه رو نوشت و سپس تماس رو با یه خداحافظی گرم خاتمه داد. سپس از پشت میز شیکش که خیلی به میزش حسودیم میشد، بلند شد و با یه لبخند همسرانه، به من گفت: سلام بهنام! خوبی؟ خوش اومدی!

من هنوزم با اون پیشونی اخم کرده و چهره خشک و خسته بهش نگاه میکردم و سپس روم رو برگدوندم تا در رو ببندم و در عین این کار گفتم: سلام.

سپس به سمت دو مبل سیمانی رنگ و جلو مبلی دایره‌ای که روش میشینیم و صحبت میکنیم راه افتادم. با این حال اون با لبخند به مبلی که همیشه از جلسه اول مینشستم، با اشاره گرم که انگار تعارف به نشستن میکنه، اشاره کرد و من نشستم. همیشه حتی اگه خودم با میلم راه بیفتم و انجام اون حرکتش بی‌فایده باشه، باز هم انجامش میده. اون همیشه هر چند بار جای نشستن خودش با بیماراش رو عوض میکنه، چون تجربه نشستن در جای جدید، ذهن رو بازتر میکنه. همیشه به بیماراش میگه که موقع ناهار و شام در جای تکراری نشینن و جاشون رو با اعضای خانواده عوض کنن. اما من هیچوقت علاقه به عوض کردن جام با اون ندارم و برای همین با این قضیه کنار اومد و احتمالا تنها مشتریش هستم که جام رو عوض نمیکنم. من آدم سالمی هستم و اصلا بیمار نیستم. این مردم هستن که فقط چون متفاوت زندگی میکنی، متفاوت فکر میکنی، سلایق متفاوت داری و برخلاف بقیه به مد و ترند جذب نمیشی و چون درونگرا هستی، بهت برچسب مریض بودن، بیمار بودن، دیوانه بودن و نیاز به مراقبت داشتن رو بهت میزنن. مشکل از طرز تفکر این جامعه مسموم هست، نه آدمایی مثل من. ترجیح میدم به خودم بگم مشتری اجباری. به زور مجبورم کردن که بیام این دکتر رو پولدار کنم.

مثل همیشه که نشستم، با حالت زانو از هم جدا و رها کردن دستام رو دسته مبل و زل زدن به منظره بیرون از پنجره سمت چپم. هیچوقت به چشماش از نزدیک نگاه نکردم. به زور میدونم آبیه، ولی نمیدونم متمایل به چی. گاهی وقت‌ها که از سوالات و صحبت‌هاش ناراضی میشم و تنش بین من و اون شدت میگیره، حالت نشستنم رو با دست به سینه حفظ میکنم، اما با وجود اینکه نگاهم رو از پنجره بر میگردونم، اما باز هم به خودش نگاه نمی‌کنم و به هرچیزی که تو اون دفتر بزرگ و لخت وجود داره نگاه میکنم. انگار نگاه کردن به چهره مخاطبت و بدتر نگاه کردن تو چشماش، مثل زل زدن به خورشید با چشم باز اونم تو وسط ظهر هست. همیشه وانمود میکنم که دارم به چهره مخاطبم نگاه میکنم، اما بدون اینکه بدونه، به هرچیزی درست در مرز صورتش نگاه میکنم، تا فکر کنه دارم بهش نگاه میکنم و در نتیجه دارم به حرفاش گوش میدم. اما من هرچند که به مردم نگاه نمیکنم، باز هم به حرفاشون گوش میدم و یادم میمونه.

از این متنفرم که توی اولین جلساتش گفت، که باید تا آخر عمر به مشاوره روانشناسی برم، و احتمالا تا آخر مشاورم میمونه. تو دلم آرزو میکردم هر دلیلی به وجود بیاد که دیگه مجبور نباشم بیام به دفترش و اون قیافه زیبا و شادابش رو ببینم.


رو مبل نشست و سپس پاهاش رو ضربدری رو هم گذاشت و کف دستاش رو رو هم گذاشت و خم شد و به زانوهاش تکیه داد تا بتونه به منی که چشمام به سمت بیرون بود، با لبخند نگاه کنه.

سپس برگشت و به مبل تکیه داد. و سر صحبت رو مثل همیشه باز کرد: بهنام؟ تو همیشه هروقت میای اینجا، طی این نه ماهی که اومدی هیچوقت ندیدم غیر از سیاه چیز دیگه‌ای بپوشی. همیشه تو رو با شلوار کتان و کت سیاه میبینم. روزهای سرد هم پالتو میپوشی. حقیقتا خوشتیپ‌ترین بیمار من هستی! کنجکاوم تو دنیایی که دیگه کسی اینطوری که تو میپوشی نمیپوشه، چی باعث شد اینطوری بپوشی؟

همینطور که به بیرون و منظره ترافیک نگاه میکردم و تو دلم بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره. سپس دهنم رو باز کردم و همینطور که به بیرون نگاه میکردم گفتم: یه دوستی که سال‌هاست مرده، اینطوری میپوشید، منم به یاد اون اینطوری میپوشم. ساعت چنده؟

گوشیش رو درآورد و برام خوند و گفت: 14:14 دقیقه. خب. نمیخوای از این دوستت خاطره‌ای تعریف کنی؟ چطور باهم آشنا شدین. اون موقع چند سالت بود، و درباره چه موضوعی حرف زدین؟

هیچی نمیگفتم و فقط با رصد کردن ماشین‌ها تو دلم به عدد ساعت فکر میکردم. دلم می‌خواست آهنگم رو گوش بدم.

سپس بعد از نزدیک یک دقیقه سکوت گفتم: مال خیلی وقت پیش بود، چیز زیادی یادم نمیاد.

علاقه‌ای نداشتم اون تجربه رو تعریف کنم. چون وگرنه برچسب فعلیم رو از پیشونیم بر میداره و جاش برچسب بیمار روانی و نیاز به تیمارستان میزنه.

گفت: چیزی یادت نیست؟ این خیلی بده. من کمکت میکنم آروم آروم یادت بیاد...

- علاقه‌ای ندارم! ندیدم بهم احترام بزاری!

پس اینکه اینو گفتم، سکوت کرد و برای اولین بار تو چشم همدیگه نگاه کردیم. چشمای آبیش، منو به یاد یه آهنگ از سینا سرلک به همین اسم انداخت. آهنگ مورد علاقه مادرم بود و خودم گوش نمیکردم. مثل همیشه با اون قیافه، که انگار ترکیب اضطراب و نگرانی، با پیشونی اخم کرده بهش نگاه کردم. بهانه کردم که باید قبل ساعت سه ظهر فلان جا باشم. بدون هیچ اجازه و حرفی از اون از جام بلند شدم و رفتم سمت در که گفت: بهنام! بشین! قول میدم جلسه راس 14:41 دقیقه تموم بشه و ازت هزینه امروز رو نمیگیرم! باید راجب یه موضوع مهمی با هم صحبت کنی.

تو جای خودم رو به در، پشت به اون ایستاده بودم. مکث کرده بودم. سپس بدون باز کردن دهنم بازدم اعصاب خوردکنی بیرون دادم و چشمام رو باز کردم و برگشتم سمت مبلم و نشستم. پاهاش رو از حالت ضربدری در آورد و به حالت زانوهای کنار هم چسبیده در آورد و خم شد و به زانوهاش تکیه داد و به چشمام نگاه کرد. چشم‌هایی که بهش نگاه نمیکرد. سپس گفت: بهنام. من و تو روزهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم. ولی روزهای خیلی بیشتری در انتظارمون هست. من بهت احترام میذارم ولی، باید یسری حقایقی رو بدونید و بپذیری.

بدون اینکه بهش نگاه کنم، چشمام رو مثل گنجشک از اون شاخه به اون شاخه میپره، از رو چیزهای مختلف تو اتاق عوض میکردم و سرم رو آروم و محکم به نشانه تایید تکون دادم. سپس گفت: من ازت سوالاتی رو میپرسم، و تو باید بهشون جواب کامل و واضح بدی. باشه؟

دوباره با همون حرکت تایید کردم. سپس دفتر یادداشت با جلد چرمیش رو برداشت و قلمش رو به دست گرفت و دوباره پاهاش رو ضربدری کرد و سوال اول رو پرسید: بهنام. میدونی اسکیزوفرنی چیه؟

کمی از این سوال به خودم اومدم و توجهم به حرفاش بیشتر شد، ولی بدون اینکه نگاهش کنم و حرفی بزنم، با سر گفتم آره.

گفت: اسکیزوئید چی؟ اسکیزوئید هم میدونی یعنی چی؟

به جایی رسیدم که تو چشماش با اخم نگاه کردم و همین قیافه براش کافی بود که بفهمه گفتم آره.

لبخند زد و تو دفترش چندتا کلمه نوشت. سپس دوباره رو به من کرد و به تکان سرش به سمت راست، موهای نرم سیاهش رو به گوشه هدایت کرد و سپس با احتیاط و شمرده شمرده گفت: بهنام، تا حالا... شده چیزهایی ببینی که بقیه نمیتونن ببینن؟

قیافم جدی شد و گفتم: منظور؟ میخوای بگیری اسکیزوفرنی دارم؟

گفت: نه نه نه نه! معلومه که نه! فقط میخوام بدونم، تو هم چنین چیزایی میبینی؟ دیدن این چیزا اشکالی نداره!

گفتم: آره! کمکت میکنه راحت‌تر پی ببری و بتونی از هزینه امروز چشم پوشی کنی، و ببینی دیوونه هستم یا نه!

گفت: بهنام. تو آدم زود رنجی هستی و سریع احساساتی میشی. ازت میخوام آروم باشی و فقط به سوالاتم تا جایی که میتونی جواب بده.

هیچ واکنشی نشون ندادم و به خودکار و دفتر تو دستش نگاه میکردم، و سپس نگاهم رو به چشماش برگردونده بودم. نمیدونم چه بلایی سرم آورد، ولی بالاخره بعد از مدت‌ها، حداقل درخصوص اون، نگاه کردن به مخاطبت دیگه مثل زل زدن به خورشید نبود، بلکه مثل نگاه کردن به ماه بود!

سپس ادامه داد: بهنام، یادته اولین جلسات بهت گفتم باید تا آخر عمر پیش من بیای؟ در‌واقع، امیدوارم از این حرفم آزرده نشی، ولی تو به اسکیزوئید مبتلا هستی!

خندیدم. شبیه یه شخصیت خاکستری تو فیلما. و بهش گفتم: مسخرست. من چیزی که تو گفتی نیستم.

سپس صورتم دوباره جاش رو به اون قیافه خشک و بی‌احساس داد و از جام بلند شدم و رفتم سمت در. اون هم چیزی بهم نگفت.


شب چهارشنبه بود، و من ماشینم رو برای خلاص شدن از ترافیک نیاوردم و داشتم با مترو بر میگشتم خونه. تو یکی از ایستگاه‌ها بود که دکتر دهقان رو خیلی اتفاقی دیدم. زد به سرم که تعقیبش کنم. سوار خطی شدم که اون شده بود. ساعت اطراف یازده شب بود. داشت تو واگن کتاب میخوند. انقدر تو کتاب عمیق شده بود که حتی متوجه نشد همه مسافرا رفتن و فقط من و اون تو فاصله کمتر از ده متر هم بودیم. من وایساده بودم و میله رو گرفته‌ بودم. تو ذهنم افکاری خیالی از کشتنش با دستای خودم داشتم. از ته دلم ازش بیزار بودم. از سوالات و حرف‌هایی که دوشنبه بهم زده بود، خیلی عصبانی و ناراحت بودم. تو مسیر بودیم. که کتابش رو بست و تازه متوجه شد که قطار خالیه. از جاش بلند شد تا برای ترک واگن تو ایستگاه بعدی آماده بشه.

وقتی بلند شد، دید مقابلش در فاصله سه متریش وایسادم. تعجب رو با قیافه بی حالتش نشون داد. هیچی نگفتیم. سپس من گفتم با چهره‌ای انگار خسته و همیشه نیمه بازم گفتم: فرار نکن!

این حرفش اونو ترسوند. دو قدم عقب رفت. قطار هنوز در حال حرکت بود. تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم. سپس به تمام سوالاتی که تو این نه ماهی که بهش جواب ندادم، گفتم: آیا اسکیزوئید هستم؟ آره. آیا تنها زندگی کردم؟ آره. آیا هیچ دوستی ندارم؟ آره. آیا هیچ علاقه‌ای به ارتباط ندارم؟ آره. آیا از مردم متنفرم؟ گاهی وقت‌ها. آیا شامل تو هم میشه؟ نمیدونم. ولی اسکیزوفرنی ندارم!

پس از کمی مکث گفت: تو همیشه قبل از بقیه و زودتر همه چیز رو میفهمیدی؟

سرم رو با بی میلی تکون دادم و گفتم: حتی از سن پایین. ولی هیچوقت توهمات مسخره ربطی به صحبت کردنم با خودم نداره. به کسی هم مربوط نمیشه.

گفت: میدونم. هیچ کس بی‌نقض نیست. خوشحالم که بهم اعتماد کردی.

با مخالفت گفتم: اووو نه نه نه! از این خبرا نیست! من هیچوقت به تو اعتماد نمیکنم. هیچوقت هم به کسی اعتماد نکردم. اینطوری زنده موندم.

گفت: بچگی سختی داشتی. مگه نه؟ روابطت با پدر و مادرت سرد بود. دوستای کمی داشتی. ولی از این زندگی راضی بودی. تقصیر تو نیست.

در حین گفتن اینها قدم بر میداشت و آروم آروم به مقابل من رسید. تو فاصله بیست سانتی من بود. قدش به سختی به چانه‌ام میرسید. چشمای آبی زیباش رو از نزدیک دیدم. زیباترین چشمایی بود که دیدم. بهم گفت: بهنام. صرف نظر از مشکلاتی که داری و باهاشون دست و پنجه نرم میکنی، تو آدم خیلی قوی‌ای هستی. نام خانوادگیت با آدمی که هستی عجين شده.

سپس دستی رو شال گردن سیاهم کشید و گفت: نمیخوام تصورت رو خدشه دار کنم. ولی از وقتی دیدمت، من عاشقت شدم. هروقت میومدی، سرحال میشدم و خستگی روز طولانیم رو فراموش میکردم.

سپس دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت: تو چی؟ تو هم منو دوست داری؟

دست خودم نبود که هنوز چهره‌ام مرده از احساسات بود. من اسکیزوئید داشتم. کاریش نمیتونستم بکنم. برای من لبخند زدن حتی از سخت‌ترین مشکلاتم تو زندگیم، سخت‌تر بود. ولی آیا من هم عاشقش بودم؟ با خودم ادامه دادم، که لایق این زن نیستم. من اسکیزوئید دارم، و ممکنه این مشکلم، به رابطه بعد از ازدواج صدمه بزنه. پس گفتم: من تو زندگیم فرصت‌های زیادی داشتم و همه اونها رو تباه کردم. نمیخوام تو رو هم تباه کنم!

با تعجب به چشمام نگاه کرد. لب‌هاش از تعجب از هم فاصله گرفتن. قطار وایساد و اون هنوزم در حال هضم حرفم بود. از مقابلش رفتم و از مترو پیاده شدم. اون شب، آخرین دیدار ما، چهره به چهره، چشم در چشم، قلب به قلب همدیگه بود. دیگه هیچوقت اون رو ندیدم.


یک سال از اون شب میگذره. ناتوان شده بودم و از کار افتادم. دچار ناراحتی گلو و قلبی شده بودم. تو یه اتاق مکعبی تماما سفید، با تختی راحت با ملافه سفید، با پیراهن سفید، و پنجره‌ای که بیرون از آن معلوم نبود، اما نور سفیدی به داخل می‌تابید. موهای مشکیم، به سفید جو گندمی متمایل شد. یک هفته به 45 سالگیم مونده بود. ولی امید زیادی بهم نبود. من بعد از 44 سال و 358 روز هنوز با خودم، تو دلم حرف میزدم. هیچوقت نتونستم اسم اون دکتری که در 23 سالگی در زمان سفر کردم رو بفهمم. هیچوقت نتونستم صبا رو خوشحال کنم. اما حداقل، به تنها خواسته والا خودم رسیدم. دلیلی بر ناراحتی نداشتم. من میتونستم جوان مرگ بشم. مثل یه پیرمرد هشتاد ساله از کار افتاده و عاجز، رو تخت دراز کشیده بودم و دستام رو سینه گذاشته بودم و چشمام رو تو اون سفیدی بسته بودم. از پرستارم درخواست کردم، یک هفته قبل از تاریخ تولدم، راس ساعت 11:7:14 ثانیه، آهنگ مورد علاقه‌ام رو بدن اینکه مزاحمم بشه، برام پخش کنه. اونا هم قبول کردن. موقعش شد. آهنگ پخش شد. و من در حین اینکه تمام وجودم در اختیار آهنگم بود، همه چیز، تمام زندگیم از جلو چشمام گذشت. اما هرگز اشک نریختم...


- آقای بهنام پولادین، متولد 1382، در سال 1426 مورخ 26/3/5، راس ساعت 11:11 دقیقه، دیده از جهان فرو بست. ایشان، تنها بودن. هیچکس و اقوام نزدیک نداشتن. هرگز ازدواج نکردن. با وجود کیفیت بالا زندگی و نبود نگرانی‌های مالی، اما از جامعه دوری میکردن. ما، همکاران او در شرکت، با او به ندرت حرف میزدیم. او با ما جز مسائل کاری صحبت نمیکرد. همیشه تنها بود. اما هیچوقت ندیدیم غمگین باشه. کسی رو نداشت. آدم قوی‌ای بود. و در عین حال جوان مرگ شد. من و همکارانم، خودمون رو موظف میدونیم که هر هفته، بر سر قبرش بیایم و برای روحش، فاتحه بخونیم و آرامش ابدی سفرش رو بخوایم...


پس از مراسم، همه رفتن. قبر بهنام، آخرین خانه او، درست در وسط قطعه آرامگاه، کنار هزاران قبر بی صاحب قرار گرفته بود. صبا، با دسته گلی از رز سفید، با لباس مشکی اومد پیشش. گل رو پرپر کرد و رو قبرش ریخت. سپس اشک‌هاش رو پاک کرد و رفت... بدون گفتن هیچ چیز...

زندگی بهنام، فقط در سه دقیقه خلاصه شد، اما کوتاه نبود، بی معنی نبود، تنها هم نبود...

بردیا زیبابافی

پ.ن: سپاس از اینکه از اوان تا اختتام این داستان همراهی کردید. خواندن کامل این داستان از طرف شما گرامیان، به بنده انرژی میده و جبران زحماتم طی سه چهار روز نوشتن میشه.

پ.ن2: اگر از میان شما گرامیان، نوشته بنده، چه در فقط پایان و چه در کل داستان، کیفیت پایینی دارد، پوزش، و همچنین پوزش که داستان رو پارت پارت نکردم، بنابر به دلایلی نمیشد، شما ما رو به بزرگی خودتون ببخشید. :)

پ.ن3: بنده پس از آخرین مطلبم، ویرایش و خود سانسوری از یکی از اولین مطالبم را خواستم برای بار دوم منتشر کنم که باز هم اجازه آن داده نشد و مخاطب آن هم ویرگول بود. اما پس از آن مجبور شدم نگارش این داستان را از سر بگیرم.

پ.ن4: اگر دوستانی به بنده کامنت دادند، پوزش که هنوز ندیدم و یا واکنش ندادم، این چند روز اخیر، بخصوص امروز 18 اردیبهشت، باگ به شدت، به شدت و باز هم به شدت اعصاب خوردکنی به من اجازه دسترسی از ویرگول رو نمی‌داد.(همه چیز از دست رفت، ویرگول تنها چیزیه که مونده)

پ.ن5: آهنگ و نقاشیم رو برای اون دوستانی که کنجکاو هستند میزارم. درخواست نقاشی‌های بیشتر نکنید لطفا :)

پ.ن6: این دومین باریه که پ.ن‌ها رو مینویسم و یه چندتاشون یادم رفت که بخاطر همون باگ بود که از دسترس خارج شد و ویرگول اونا رو ذخیره نکرد. بنابراین ممکنه ویرایش کنم.

پ.ن7: روایات و صحنه‌های این داستان واقعی نیست و ترکیبی از تجربیات و تخیلات نویسنده میباشد. در نتیجه از هرگونه موقعیتی که داستان شما را یاد افراد یا خودتان انداخته است، معذوریم.

پ.ن8: دوستانی که در جنبش کتابخانه من شرکت کردید، کاربر گرامی و محترمی به نام مبین، که خودش هم یکی از شرکت کنندگان بود، زحمت کشیدن و بجای بنده انتشاراتی را با این نام ایجاد کردن.(البته اسمش همون نیست ولی ویرایش میکنن و خیلی مهم نیست) دمشون گرم واقعا. البته ممکنه به دلیل باگ انتشار نشه و یا با تاخیر انجام بشه، پس بدونید، چون برای من بعد از سه روز هنوز اتفاقی نیفتاد. اگه بهتون درخواست انتشار داد، قبول کنید تا زحمات ایشان پایمال نشه. سپاس از شما آقا مبین.

نقاشی بنده که در سال یازدهم کشیدم. اطلاعاتی در دسترس نیست. صرفا گذاشتم برای اونایی که کنجکاو بودن. چیز خاصی نیست. فقط یه خط خطی الکیه.
نقاشی بنده که در سال یازدهم کشیدم. اطلاعاتی در دسترس نیست. صرفا گذاشتم برای اونایی که کنجکاو بودن. چیز خاصی نیست. فقط یه خط خطی الکیه.

مشاوره روانشناسیآهنگساعت
۲۸
۱۸
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
یه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید