
خب.
درود بر تمامی خوانندگان گرامی.
صبحتون بخیر.
هم اکنون که در حال نگارش هستم، در اطرافم امواج وسیع و طویلی را شاهدم که به سمت من هجوم میآورند و دیگر چیزی نمانده تا این پاپیروسی را که در آن مینویسم، تبدیل به یک حوله خیس و مرطوب بشود.
بگذریم از بی مزه بودن.
من به بی مزه بودن و جوکهای با جنبه بیش از حد شناخته میشم. اما جدا از اون گاها شصت پام میخوره به لیوان سرنوشت و گندکاری.
داستان از اونجا شروع میشه که وقتی صبح از خواااب پاا شدممم، و دست و صورتم رو شستم، تا مثثثل گللل باااز بشمم، (امان از کور بودن و آسمان را نگاه کردن) شصت پام خورد به لیوان عزیزی که در آن چایی را ریخته بودم تا بعد صبحانه میل کنم، و چایی عزیزم در تمام کف اتاق پخش گردیده، گویی که مراسم گلاب پاشی باشد، در کسری از ثانیه، موکتها و قالیچه اتاق که به مانند برهوت میمانست، تبدیل به اقیانوس آرام شد.
اما درد اصلی اینجاست که حس آن مانند درد این است که گلاب رفته باشد در چشمت و کور شده باشی و از هرچه باقی مانده و نمانده، فقط خاطرهای از کودکیات است که به دیوار خیره شده باشی و در تصورت جن خانه پدربزرگ را که متعجب است، که چگونه میتوانی او را ببینی در صورتی که نمیبینی.
اما نگران نباشید من هرگز آنقدر ساده نبودم که به دیوار زل بزنم و یا تو چشمم گلاب رفته باشد و گلاب اصلا کورتان نمیکند، اگر از شدت خنده گلاب در چشمتان رفت؛ ولی واقعا درد زیادی دارد.
اگر مجدد برگردید بالا و عکس ماه را نگاه کنید، بیشتر میتوانید در آن لحظه من را درک کنید. که البته اگر واقعا هم درک کنید. اما خب، باز هم دلمان خنک نمیشود.
خلاصه که اکنون که حساسیتم نسبت به شصت پام بیشتر شده و ای کاش اگر میشد از او شکایت کنم، که نه میشود از یک عضو بدن شکایت کرد، و نه حتی هزینه شکایت را دارم. (کاش در پیتزا خوردن صرفه جویی میکردم)
ایننننن، شصت پای من است.
ایننننن تقصیر شصت پای مزاحم بنده هست.
انگشت درررشششت پا من!
دررررررشششششششتت!
حال اگر اکنون برایتان سوال است در چه حالی هستم، باید عارض شوم خدمتتان که در حال نگاه کردن به این منظره هستم، که ایزدا (پارسی بگیم و رواج بدیم) پس کی این دریا خشک میگردد؟ کی میتوانم مجدد بر روی آن قدم بگذارم و جمله نیل آرمسترانگ را تقلید کنم و بگویم: قدمی کوچک برای یک بشرررر، و گامی بزرگ برای درس عبرت!
خلاصه که مثل من انقد به در و دیوار و یا آسمان نگاه نکنید. نگران نباشید هیچ پرندهای بر روی سرتان امضا زیبایی به جا نمیگذارد.
خاک بر سرت، ای بردیا
که نبردی بویی از دیدنها
خالق بینش عالمما
حیف چشم به تو داد، ای بی سامان ما
حیف است این ایزد پاک را
که دهد به تو چشمی بیادراک را
که نشاید ز استفاده تو سودی
و نه تو در جستوجوی او یاری
ببین بردیا را به راستی
که هرگز نشایدش به آسایشی
دوستدارتان: بردیا زیبابافی