ویرگول
ورودثبت نام
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافییه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

ناصر خان

صبح جمعه، تابستان سال 1395بود و من دبستانی بودم، و تو صندلی پشت ماشین خوابیده بودم و مادرم داشت نارنگی پوست میکرد و بابام مشغول رانندگی به سمت روستا محل زندگی پدربزرگم بود. از شهر سه ساعت یا یکم بیشتر رانندگی بود. ساعت هشت و نمیدونم رسیدیم، و من اون موقع هنوز یاد نگرفته بودم چطور دقیقه‌ها رو بخونم. خلاصه که رسیدیم، و من دقایقی قبل بخاطر دست اندازهای اعصاب خورد کن، که وقتی از روش رد میشدی، کلیه‌هات درد میگرفتن بیدار شده بودم. هیچ جاده درست و حسابی‌ای وجود نداره که صاف باشه و بزاره آدم واسه دقیقه‌ای چرت بزنه. خلاصه که صبح آفتابی با آسمون آبی زیبا و دلچسبی بود. همین که بابام ماشین رو کنار ماشین‌های عموها و درب خانه پدربزرگم پارک کرد، بلافاصله بدون درنگ، از ماشین پریدم بیرون و بدو بدو دویدم سمت پسر عموهام! در ابتدا، به عموهایم برخوردم و پس از سلام و علیک و ماچ آبدار عموهایم و همه‌هایم بر روی لپم، به هزار زحمت با آستین آنها را پاک کردم و قیافه ترشی به خود گرفته بودم. میدونید دیگه، انگار لیس زده باشن! پس از آن توپ پلاستیکی دو لایه‌ای را که با خود آورده بودم، من و پسر عموهایم رفتیم در چمنزار پشت خانه پدربزرگ، فوتبال بازی کنیم. در بقل خانه پدربزرگمان، یک خانه دو طبقه در حال ساخت بود، و ناصر خان و عباس آقا و به همراه دو کارگر دیگر که هر چهارنفر از آشنایان بابام اینا بودند، در حال ساختن خانه و دیوار چینی بودن. ما که سرگرم بازی بودیم و پدرم و یکی از عموهایم در حال نظارت بر کار کارگرها بودند و خانه‌ای که در حال ساخت بودند، متعلق به بستگان ما بود، چرا که خانه پدربزرگ قدیمی شده بود و ترک‌های دیوار بزرگ‌تر شده بودند، به قدری که از اینکه هنوز در خانه آدم زندگی میکرد، دهان دیوار از تعجب باز شده بود که از روی پررویی هنوز آنجا ساکن هستند! عباس آقا داشت از طبقه دوم چایی می‌خورد و به بازی ما بچه‌ها نگاه می‌کرد.

حالتی که عباس آقا به یه بشکه نفت زنگ زده متمايل به زرشکی، تکیه داده بود و تو استکان چایی سیاه می‌خورد.
حالتی که عباس آقا به یه بشکه نفت زنگ زده متمايل به زرشکی، تکیه داده بود و تو استکان چایی سیاه می‌خورد.

سبحان به من پاس داد، منم بدو بدو، سمت دروازه دویدم و شوت کردم؛ توپ درست از روی بلوک آجری که به عنوان تیر دروازه از محل ساخت و ساز برداشتیم، رد شد. من داد زدم گل! گل! و سبحان پریده بود بقلم و ادای سوآرز رو در میاورد، و منم ادای مسی! شهاب که دروازه بان بود داد میزد: نه! نههه! قبول نیس! توپ از رو دروازه رد شده!

منم هم گفتم: نخیرم! گله! گل هستش!

ما پنج‌تا وروجک، خیس عرق داشتیم سر اینکه گل هست یا نه بحث میکردیم. آخرش بزرگترینمون، ایمان که کلاس چهارم بود، گفت: آقا اصلا پلانتی بزنیم. ما بچه‌ها قبول کردیم. قرار شد سبحان پلانتی بزنه، ولی از بخت بد ما بچه‌ها، یجوری شوت کرد که نفهمیدیم کجا رفت! توپ خورد به سر ناصر خان و از پله‌ها که هنوز کامل نبودن و باید از گودی‌هاش بالا میرفتی سر خورد و افتاد پایین! ما بچه‌ها بخصوص سبحان انقد ترسیده بودیم، فقط دویدیم و پراکنده شدیم! ناصر خان که افتاده بود مدام میگفت: آااای کمرمم! آاااخ، پدرتون رو در میارم نفله‌ها!

بابام و عموهام و باقی کارگرا دویدن سمت ناصر خان. عمه‌ها و زن عموهایم و مادرم همه جمع شده بودند. یکی از دختر عمه‌هایم رفت آب و قند بیاورد. عموهام در حال دلداری دادن به ناصر خان بودند. بابام و یکی از عموهام اومدن تو چمن زار و عموم داد زد: از امشب من دیگه هیچ رابطه‌ای با شماها ندارم! گفته باشم!

ما که هرکدوم قایم شده بودیم. من و سبحان پشت بوته‌ها بودیم. ایمان از درخت سیب بالا رفته بود. شهاب پشت خونه قایم شده بود و کیان. کیان که اصلا نینجا بود! معلوم نبود کجا رفت. سبحان داشت گریه میکرد و حق حق میگفت: بابام منو میکشهههه!

قیافه من به سبحان که مقصر اصلی بود و نمیخواستم گردن بگیرم.
قیافه من به سبحان که مقصر اصلی بود و نمیخواستم گردن بگیرم.

من بهش گفتم: کجا رو شوت کردی تو آخه! دروازه کجا بود، خورشید ناصر کجا!

بعععله دیگه! آقا ناصر کچل بود و به قول دختر عموها و دختر عمه‌هام به سر کچلش می‌گفتیم خورشید ناصر! بعضی وقت‌ها هم میگفتیم، خورشید ناظر! چون جدا از هم قافیه بودن ناصر و ناظر، آقا ناصر از اون بالا کل دشت رو نگاه می‌کرد و دست به کمر شبیه ناصرالدین‌شاه و شاهان قاجار می‌شد که انگار می‌خواستند ازش عکس سیاه سفید بگیرند مثلا!

خلاصه که نیم ساعت گذشت و عموم که عصبانی بود، گفت: میاین بیرون یا خودم بیام سراغتون!

اولش شهاب از پشت اومد بیرون. بعدش ایمان از درخت پرید پایین. من به سبحان گفتم: بیا بریم دیگه.

سبحان که داشت گریه میکرد: بابام منو میکشهههه! چرا نمیفهمیییی!

من بهش گفتم: نترس، کاریت نداره.

من و سبحان هم اومدیم بیرون. ولی کو کیان. نینجا لعنتی از پشت نیسان عموی سوم اومد بیرون. یعنی نگم براتون که این بچه چقد باهوشه. ما پنج‌ نفر جلو بابام و عموم وایسادیم و سر خم به پایین. عموم با صدا بلندتر گفت: خسته کردین مارو! هر روز هرررر روز یه بدبختی درست میکنین! زبونم مو در آورد بهتون گفتم اینجا نباشین!

اتفاقا عمو حق داشت. یبار کیان شوت کرد توپ خورد به پنجره و نزدیک بود بشکنه! بابام به حرف عموم اضافه کرد: برین از آقا ناصر عذرخواهی کنید.

ما همه پنج نفر سفید شده بودیم، ناصرخان رو به شکل یه قصاب کچل سیبیلو، به شکل یه شر خر کلاه مخملی دوره پهلوی میدیم! حالا هرچند یکم تقصیر ایمان هم هست، که همچین داستان‌های شبانه رو برامون تعریف می‌کرد و به ظاهر ناصر خان گره میزدش. خلاصه که رفتیم پیش ناصر خان و عذر خواهی کردیم.

ناصر خان که همچنان از درد می‌پیچید، داد زد: من پدر شما نفله‌ها رو در میارم! پوستتون رو مث پوست آهو جدا میکنم! به سر من توپ شوت میکنین؟!

بعد یهو بلند شد خواست ما رو با چوب بزنه، ما همه دوباره فرار کردیم سمت چمن زار و همه خانم‌ها و آقایان داد و بیداد میکردن که آقا بچه‌ها رو چیکار داری! بچه‌ان خب! چیزی فهمشون نمیشه، دهنشون بو شیر میده! همین یبار ببخششون دیگه!

ناصر تو جواب گفت: اینا آخر و عاقبت نمیشناسن! پدر مادرشون که تنبیه نکنه، یکی باید تنبیهشون کنه!

بعدش هوار کشید: بدویین بیایین اینجا!

و همینطور که چوب رو تو هوا میچرخوند که انگار مسابقه اسب دوانی بود، بابام اینا و کارگرا جلوش رو گرفتن و نشوندنش و سعی کردن آرومش کنن.

بعد از اون صبح طولانی، موقع ناهار شد و ناهار کباب داشتیم، و بوش، اصلا بوش کل روستا رو گرفته بود و دود ذغال کل حیاط رو پوشونده بود! عموم برای عذرخواهی از ناصر خان، خواست که اون و کارگرها واسه ناهار پیش ما باشن، ولی ناصر خان هنوز گله میکرد و گفت که نمی‌ماند و باید بره پیش عیالش!

موقع ناهار ما پنج نفر کنار هم نشسته بودیم و آروم و ساکت، غذا میخوردیم و جیکمون در نمیومد، چون عموم از ما عصبانی بود و تند تند و محکم لقمه‌ها رو میجویید و هیچی نمیگفت، یجوری میجویید که انگار لقمه بعدی ما بودیم! همه اقوام ساکت بودن و مثل ما آروم غذا میخوردن. آخرش عموم دهن باز کرد و گفت: من صد هزار بار نگفتم شماهای فلان فلان شده نرید اونجا بازی نکنید! نمیتونید یه دقیقه مثل آدم بتمرگین سرجاتون؟!

یکی از عمه‌ها گفت: داداش عیب نداره! اینا بچن! بزار دلشون خوش باشه. شکر خدا کسی آسیب ندید.

عموم گفت: آجی نمیشه که! بزنن مردم رو بکشن، بعد ما به خانواده مردم بگیم ببخشید، اینا بچن؟!

عمه اضافه کرد: تو خودت همسن اینا بودی، موقع بازی با گردو، نزدی به سر بابابزرگ سالار؟

عموم تا این رو شنید، روش رو به بشقاب برگردوند و به غذا خوردن ادامه داد.

عموی چهارم گفت: بفرمایید! بفرمایید! غذا داره سرد میشه! میل کنید!

همه مشغول شدن.

خلاصه که اون روزی که زیبا شروع شد، آخرش با یه تیر خطا تبدیل به محاکمه حضرت داوود شد.


روز کارگر مبارک.

پ.ن: داستان رو با خلاقیت خودم خلق کردم و هیچ کدوم از شخصیت‌ها و روایات واقعی نیستن و اسم پسر عموهام هم غیر واقعی هست و داستان را براساس یکی از خاطرات کور خودم نوشتم. و در ضمن اصلا هم فوتبالی نیستم!

بردیا زیبابافی

روز کارگر
۱۵
۴
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
یه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید