بشرِ بی حوصله


این روزها خیلی بی حوصله هستم. درونم پر از شور و غوغا است. انگار چیزی را کم کرده ام و یا منتظرِ کسی و چیزی هستم. جایم تنگ شده است. دیوارها می لرزند. گویی که سقف آسمان و دیوارها نیز پائین می آیند. ازهمه دلزده ام، حتا ازخودم. بلند میشوم. می روم. می آیم. سکوت میکنم. فریاد میزنم اما کسی نیوشای این فریاد و سکوت نیست، که این بر بی حوصلگی ام می افزاید. انسانها، رنگ ها، مزه ها، صدا ها و همه و همه گونه ی دیگر می نمایند. دیگر بشرِ قبلی نیستم. دیگر بشرِ غمزده، بی قرار، دلشور و بی حوصله هستم. نمیدانم که کی از این بی حوصله گی نجات می یابم اما میدانم که آن روز فرا خواهد رسید.