جوان‌های پیر و فرتوت

در جامعه‌ی تغییرستیزِ ما تغییر به یک تابو تبدیل شده‌است. از دیگران که بگذریم حتا همین جوان‌هایی ما حاضر نیستند که تغییر کنند. اینان هراسی که از تغییر دارند، از فلاکت و بدبختی ندارند. هراس از تغییر هراس از «ندانسته‌های» ما است. ما همان‌قدر که با نادانی و تاریک‌اندیشی مهربان‌ایم، با دانایی و روشن‌اندیشی دشمنی داریم. تغییر نمی‌کنیم. از تغییر نگاه‌ و نگرشِ به‌شدت می‌ترسیم. ما جوان‌ها، گرچند که در ظاهر جوان استیم و به آن می‌بالیم، به‌لحاظ فکری اما همچنان پیر و فرتوت استیم. سنگ‌اندیشی و خرافه‌پرستی و دگماتیسم و تعصب و توهم در زندگی ما همچنان رسوخ کرده و توانِ برکندنِ شان را از ما گرفته است. سایه‌ی تاریکِ تقدیرباوری بر ما سوار شده است و ما را همواره چی‌گک می‌کند که علتی درکار نیست. من علتِ علت‌ها استم. این را باید بپذیریم که تا در باورها و نگاه‌های‌مان تغییر ایجاد نکنیم و تا «شوکِ تشخیص» را تجربه نکنیم نه باورهای منحط و منجمد ما فرو می‌ریزند و نه هم از جزیره‌های تنگِ تعصب و یک‌دندگی رها می‌شویم. اگر این قولِ ویتگنشتاین را بپذیریم که «من جهان خود هستم» تا این جهان خود را تغییر ندهیم و آن را بازسازی نکنیم، جهان دیگران را نیز نمی‌توانیم تغییر بدهیم و آبادش کنیم.