دیشب، منو این موجود بیم‌ناک

دیشب با اندک نوری که چراغِ موبایلم داشت هنگامی‌که می‌خواستم بخوابم، از قضا چشمم به موجود بدشکل و بدترکیبی افتاد. این موجود بدشکل و پرریم، نه شپشِ سرم بود، که انگشت شست پایم بود. عجب موجود بدقواره و پر ریمی بود. گرچند که ریم‌ناک بودنش تقصیر من است اما بیم‌ناک بودنش گویی تقصیر انتخاب طبیعی‌ست. اندامش هیچ نشانه‌ای از خوش‌ریختی و قیافه‌اش هیچ نشانه‌ای از زیبایی نداشت. گونه‌ای بود که آدم از دیدن‌اش رنج می‌برد و از داشتن‌اش شرم می‌شد. لحظه‌یِ نگاهم را با دقت بسیار به اندام‌اش دوختم، سپس اندکی تکانش دادم اما دیدم که او از من بیش‌تر، به من خیره شده‌است. دمی چشم از چشمم بر نمی‌دارد و همچون دیوانه‌‌ای به من خیره شده‌است. گویی که عاشقم شده‌باشد، اما نمی‌دانست که خیره شدنش آزارم می‌دهد و از لجاجت‌اش بیزارم. خواستم که دیگر نگاهش ننمایم و به خواب روم؛ اما او نمی‌گذاشت. به‌شدت و حدت هرچه بیش‌تر به من خیره شده‌بود و به‌شدت از این‌که سال‌های‌سال او را نگاه نکرده‌بودم، عقده‌هایش را بر من خالی می‌کرد. بالاخره بعد از زمانی زیادی کلنجار رفتن، دیدم که این موجود کژریخت و کژ اندام خدر شده و به‌خواب رفته است؛ همین‌که او به خواب رفت من هم با یک لگدِ خرگونه از رخت‌خوابم بیرونش انداختم و خوش‌خوشک به خوابِ راحت رفتم. خُرخُر...