نوبتِ تنهایی ام!

روزگاری نوبتِ عاشقی من بود. به او عشق می باختم. او هم به من عشق می باخت. عشق ما رمانتیک بود و عشق رمانتیک زیباست، اما کوتاه عمر است. من با داشتن او، همه چیز داشتم و با نداشتن او هیچ چیز. چه میدانستم که حتا خود او را هم ندارم. عشق ما دو سویه بود و عشق دو سویه نیز دروغی بیش نیست و اگر دروغ نباشد، جوانمرگ است. عشق ما نیز جوانمرگ بود و در ایام نوجوانی با ما بدرود گفت و تنهایمان کرد. اکنون نوبتِ تنهای ام دررسیده است. اکنون از تنهایی ام لذت میبرم هرچند که تنهایی تلخ طعم است. عشق بیخودی است و آنکه عاشق است، ازخود بیخود است و در دام دیگری افتادگی است. اما، تنهایی پنجره های بیخودی را میبندد و ما را باخود میکند. من در تنهایی بخود می آیم و در سپهر خود میتابم و بخود ژرفا میبخشم. عشق و تنهایی به هم نیاز دارند. پس بایستی، از قطبِ به قطبِ دیگر سفر کنیم. سفر کردن، عشق و تنهایی را غنی و دلپذیر میکند. گاهی باید عاشق بود و گاهی باید تنها. آنگه که عشق ملول شد، نوبت تنهایی درمیرسد و آنگه که تنهایی ملول شد، نوبتِ عشق. اکنون نوبتِ تنهایی ام دررسیده است. آنگه که تنهایی از نفس افتاد و از خویشتن سیر آمدم، پنجره ها را بروی تو می گشایم و تو را صدا خواهم زد.