نوستالژُی دورانِ مکتب (مدرسه)

در زندگی مان، لحظاتِ وجود دارند، که "نوستالُژی" را به میان می آورد. این لحظات زندگی، خاطراتیست آمیخته از احساسات تلخ و شیرینِ که تصویر زیبایی را خلق میکنند. مهمترین بخشی زیباشناسانه ای خاطرات نوستالژیک که برای من پر از تلخی و شیرینی است، مربوط به دورانِ مکتب میباشد، که در این نوشتار، میخواهم خاطراتِ تلخِ این دوران را تقریر کنم. از مدیر و آموزگاران بگیر تا فراش و دانش آموزان، همه شان در این نوستالُژی، نقش و نگارهای دارند‌. "میخواهم بگویم که، امان از آن سالهای برباد رفته!" وقتکی باطل شد و عمرکی زایل. البته، این بدین معنا نیست که تمام مشکلات ازجانب مکتب بود و ما پاک بی مشکل بودیم. نه ما اندکی از مشکل بودیم، اما مکتب بیشتری از مشکل. نظام آموزشی خنثا و آموزگارانِ ناکارا و کتابهای پیش پا افتاده و کم محتوا، همه در زمره ای مشکلات اند. ازخود سوال میکنم که اصلن درمکتب، به من چه درس دادند و من چه آموختم؟ هیچی! هیچی درس ندادند که چیزی آموخته باشم. حتا درست فکر کرده نمیتوانم، درست فهمیده نمیتوانم، درست دیده نمیتوانم، درست راه رفته نمیتوانم، درست معاشرت نمیتوانم، مختصر اینکه هنر زندگی کردن را بلد نشده ام. "هرچه را که امروز، درباره هنر زندگی، فلسفه، جغرافیا، تاریخ، اندرباب خویشتن و قس علی هذا میدانم، خودم تنهایی خواندم و بلد شدم". وگرنه از کجا یاد میگرفتم؟ از مکتب و آموزگاران؟ من درمکتب چنین درس می آموختم: "مضمون تاریخ: هم و غم ام، دسته بندی و حفظ کردن شماره های بی ربط و غلطِ سلسه های تاریخی بود و همچنین بخاطر سپردن اسامی و جنگهای، یک عده قهرمان های جعلی. نه تشریح بود و نه توضیح. مضمون پشتو: کارم، جز خرخوانی و خط خطی کتاب دیگر چیزی نبود. نه ترجمه ای یاد گرفتم و نه جمله ای. مضمون جغرافیا: بجز، حفظ کردن اسامی رودخانه ها، نواحی حکومتی، اسامی شهرها و شرق و غرب کردن کاری نداشتم، حتا تا حالا بسیاری از همدرس هایم نمیدانند که شرق کجاست و غرب کجاست! مضمون فارسی-دری: بدک نبود و تاحدی راضی استم. مضمون کیمیا و فزیک: خدا میداند، درین دو مضمون چه حرفها و کارهای گنگ و مبهم که صورت نمی گرفت. نه آزمایشگاهی مجهز بود که در آن به آزمایش پرداخته میشد و نه هیچ آزمایشی درست از آب در می آمد. مضمون ریاضی: نگو و نپرس. مضمون تعلیمات دینی: مجبور بودم، بدون اینکه مطلبی را برای من قابل فهم و هضم کنند، مبهم و انتزاعی میخواندم و به آن مهر تقلید میزدم و جز این را به من یاد ندادند و حتا خط قرمز کشیدند، که فقط همینگونه خواندن و دیگر هیچ. و دیگر مضامین نیز به همین منوال بود، ولی با اندکی جزر و مد." من، البته به دوران مکتب نفرت نمی نمایم، ازینکه نفرت مرده است و برایم کاملن بی تفاوت شده است. در مکتب هرگز، فاجعه وحشتناکی رخ نداد و نابسامانی بدرقمی نیز نداشتیم، برعکس خاطرات و رخداد های شیرین و نیکی نیز صورت گرفت، که پیش من محفوظ بماند. اما وضعیت تدریس فاجعه بار بود، که اکنون نیز چنین است. از این جهت من خاطره ی نیکی ندارم. امروز نظام آموزشی افغانستان به کلی خنثا و بسته است و از چنین نظام آموزشی، جز همانندِ من تربیه کردن، توقع نابغه تربیه کردن را نباید داشت.