ویرگول
ورودثبت نام
بشیر صابر
بشیر صابرعاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (جلوی دهان‌مان را گرفته‌اند، پس با ایما و اشاره حرف‌مان را می‌زنیم.)
بشیر صابر
بشیر صابر
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

از آرزوی معمولی تا واقعیتِ امنیتی

هیچ‌وقت به واژه‌ها و تعریف‌شان دقت کرده‌اید؟ به این‌که چه می‌گوییم و دقیقا چه چیزی را بر دوشِ یک کلمه می‌گذاریم.

مثلا «امنیت» واژه‌ای که اگر بخواهم خلاصه‌اش کنم، می‌شود: «حسِ نسبیِ در امان بودن».

اما این امنیت خودش چند بُعد دارد:

امنیت جانی: آن اطمینانِ ساده که بدانی قرار نیست کسی به جانت حمله کند.

امنیت مالی: این آرامش که دارایی‌ات هر لحظه قرار نیست دود شود یا یک‌شبه در جیب دیگری جا به‌جا شود.

امنیت روانی: خیالی که تا حدی آسوده است؛ بتوانی حرف بزنی، بتوانی فکر کنی، بی‌آن‌که هر بار سایه‌ی فردا روی گلویت سنگینی کند.

امنیت اجتماعی/قانونی: باوری که قانون، سپر توست؛ نه این‌که خودِ قانون، به تهدیدی دیگر شبیه شود.


تازگی این واژه‌ی «امنیت» مثل آوایی تکراری در گوشم می‌پیچد و تقریبا همه‌جا می‌بینمش. اما عجیب است که هر بار به‌جای آرامش، چیزی شبیه دل‌هوره در من بیدار می‌شود.

چیزی شبیه صحنه‌ی ذبح گوسفند، کمی آب جلویش می‌گذارند؛ نوازشش می‌کنند و برایش توضیح می‌دهند:

«چیزی نیست... فقط می‌خواهم سرت را ببرم، پوستت را بکنم، تکه‌تکه‌ات کنم و بعد کباب‌ات کنم، شامِ خوشمزه‌ای می‌شوی... ترس هم ندارد.»

و بعد با نام خداوند بخشنده و مهربان، کار را تمام می‌کنند.

از این‌ها که بگذریم، می‌رسیم به اصل ماجرا، یعنی خودِ امنیت. همان «در امان بودن»ی که از سال گذشته، کلمه‌کلیدی تمام صحبت‌ها و سخنرانی‌ها شده است.

اما هنوز نمی‌دانم دقیقا امنیت کجاست ...

شاید امنیت زیر آوارهای جنگی جا مانده باشد؛ لابه‌لای دیوارهای فروریخته و آرزوهای دفن‌شده.

شاید امنیت در پیکر رهبر شهیدمان باشد؛ در قلبی که از شجاعتش بسیار گفته‌اند.

شاید امنیت وسطِ جلسه مذاکره باشد؛ روی همان میزهای بلند و براق، میان پرونده‌ها و خودکارهای وسوسه‌برانگیز.

شاید امنیت روی آب‌های تنگه‌ی هرمز شناور باشد؛ جایی بین نفت‌کش‌ها، ناوها و حلقه‌ی محاصره.

شاید امنیت کنار مدال‌های فرماندهان شهیدمان آویزان باشد؛ میان خاطرات، عکس‌ها و چیزهای باقی‌ مانده‌شان.

شاید امنیت در میان کالاهای اساسی‌مان پنهان شده باشد؛ بین عددِ دیروز و امروز، در فاصله‌ای که هر روز بزرگ‌تر می‌شود.

شاید امنیت در فضای سایبری‌مان باشد؛ در آن اینترنتی که حالا نزدیک به شصت روز است که برای جلوگیری از حمله دشمن، خاموش شده.

شاید امنیت در خیابان‌هایمان در حال قدم‌زدن باشد؛ کنار نوجوانانی که به‌جای قلم، اسلحه در دست گرفته‌اند و پهپادهای دشمن را آش و لاش می‌کنند.

شاید امنیت در سایت‌های هسته‌ای‌مان پنهان شده باشد؛ جایی که محرمانگی‌اش هم کم‌کم رنگ باخته است.

شاید هم امنیت در کوه‌های دهدشت آواره است؛ در شکافِ سنگ‌ها، در نقطه‌ای که روی هیچ نقشه‌ای نشانی‌اش را ندیده‌ایم.

با این‌همه، نمی‌شود پذیرفت که چنین حجمی از هزینه، محدودیت، سختی و فشار، تنها برای خودِ واژه‌ی امنیت به مردم تحمیل شده باشد. نه، نه؛ امکان ندارد.

مطمئنم «امنیت» در جایی هست. فقط باید دنبالش بگردیم، کسی چه می‌داند؟ شاید توانستیم نخود سیاه را هم پیدا کنیم.

اکثریت ما چیزِ عجیب و غریبی نمی‌خواستیم جز یک زندگی معمولی؛
یک کار، یک خانه، یک معشوق و فردایی که لازم نباشد از آن بترسیم.

به شمایی که تا اینجا آمده‌اید، قول می‌دهم اوضاع بهتر می‌شود.
زندگی‌ها خواهیم کرد. خاطره‌ها خواهیم ساخت. روشنایی‌ها خواهیم دید. فقط ادامه دهید و دوام بیاورید. 💛

(سپاس از تیم ویرگول، که مقصر وضعیت پیش آمده و محدودیت‌هایش نیست. بلکه مثل ماست... شاید به دنبال امنیت.)

امنیتویرگولاینترنتایران
۱۶۹
۱۲
بشیر صابر
بشیر صابر
عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (جلوی دهان‌مان را گرفته‌اند، پس با ایما و اشاره حرف‌مان را می‌زنیم.)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید