اعترافات یک اهمال‌کار پشیمان

یادم نیست که دقیقا از چه زمانی برچسب اهمال‌کار بودن را به خودم زدم. شاید به 2 یا 3 سال پیش برگردد. اما چیزی که درباره‌اش مطمئنم، این است که سال‌های زیادی اهمال‌‌کاری می‌کردم و فکر می‌کردم تنبلم! مرز باریکی بین اهمال‌کاری و تنبلی‌ست، بهتر است همین اول کار تکلیف خودمان را با وضعیتمان مشخص کنیم. اهمال‌کار هستیم یا تنبل؟


در دوران دبیرستان که کنترل روی من بیشتر بود، این اهمال‌کاری چندان فرصت بروز پیدا نمی‌‌کرد. اما با ورود به دانشگاه و بالا رفتن سطح اختیاراتم، به طرز عجیبی میل به اهمال‌کاری در من زیاد شد. طوری که کارهای ساده‌ی روزمره هم دچار این قضیه می‌شد و به تعویق می‌افتاد چه برسد به کارهای مهم‌تر و درس و دانشگاه. در واقع در همه‌‌ی کارها منتظر بودم تا کاری به ضرورت و فوریت تبدیل شود و بعد سراغش بروم. نتیجه‌اش هم که معلوم است: هم استرس زیادی تحمل می‌کردم، هم کیفیت کار به مراتب پایین می‌آمد. مثلا یادم می‌آید که 2 سال پیش باید یک تماس می‌گرفتم با کسی برای هماهنگی کاری که شاید در 5 یا 10 دقیقه نهایتا تمام می‌شد، اما فوریت چندانی هم در کار نبود. هر روز چون فکر می‌کردم که فرصت دارم، به تعویق می‌انداختم. حدود 4 یا 5 ماه این پروسه طول کشید تا بالاخره این کار را انجام دادم!


یا مورد دیگری که بسیار اذیت‌کننده بود، فرآیند گرفتن گواهی‌نامه بود. بدون اغراق می‌گویم که حدود 19 ماه درگیر انجام این کار بودم! شاید چیزی که مهم‌تر از سوختن فرصت‌ها باشد، درگیری ذهنی ایجاد شده در تمام این مدت است. ذهنی که باید 2 یا 3 ماه درگیری انجام کارهای مربوط به گواهی‌نامه باشد، حالا باید 19 ماه درگیر باشد. زیبا نیست؟


بعد از مدتی که مراجعه کردم به مرکز مشاوره دانشگاه، شروع کردم به پیدا کردن دلایلی برای که اهمال‌کاری دارم. عمده دلایل در دو دسته بود: ترس از مواجهه با شرایط جدید، و کمال‌گرایی.

ترس از مواجهه گاهی که اعتماد به نفس کافی نباشد، سراغ آدم می‌آید. وقت‌هایی که مطمئن نیستی چه پیش می‌آید. برای دفع این ترس، کاغذ و قلم بهترین ابزار من بود. همه حالت‌هایی که ممکن بود پیش بیاید را می‌نوشتم، مقایسه می‌کردم، اولویت‌بندی می‌کردم. در نهایت به این می‌رسیدم که به تعویق انداختن، از بدترین حالات ممکن هم بدتر است.

اما برای کمال‌گرایی داستان کمی متفاوت بود. کما‌ل‌گرایی عموما ریشه عمیق‌تر و محکم‌تری در بین ما شریفی‌ها دارد. احتمالا به این خاطر که همیشه به بهترین بودن و بهترین‌‌ها را داشتن و بهترین‌ها را خواستن عادت کرده‌ایم و این عادت در امور جزئی و روزمره ما هم رسوخ کرده است، مثل اتتخاب یک بستنی، یا تعیین زمان یک جلسه یا خرید یک کفش و یا شروع به مطالعه یک کتاب! عادت کرده‌ایم که همیشه شرایط ایده‌آل و مهیا باشد، حالمان میزان باشد و بعد سراغ شروع کاری برویم. مثلا چون که در مسیر برگشت، داخل مترو خسته هستیم کتاب نمی‌خوانیم، سرگرم موبایل می‌شویم و کتاب را می‌گذاریم برای شرایط بهتر. اما خب... خودمان هم می‌دانیم که این شرایط بهتر هیچ‌وقت خودش نمی‌آید. برای رفع کمال‌گرایی که یک جمله که هیج، یک کتاب هم کافی نیست، اما صرفا فعلا برای خالی نبودن عریضه، به همین یک جمله اکتفا می‌کنم: گود ایز ایناف


این نوشتار، در شماره‌ی پنجاه و پنجم نشریه‌ی «میدان انقلاب» (با موضوع اهمال‌کاری) منتشر شده است. برای مطالعه‌ی کامل این نشریه، می‌توانید به کانال بسیج دانشجویی دانشگاه شریف مراجعه کنید.
http://t.me/Basij_Sharif