باید نویسنده شوم ۲


اول مهر شده ، کمی به مادرهایی که بچه هایشان به مدرسه می روند حسادت میکنم، امروز ساعت پنج تا هفت صبح که بچه ها هنوز بیدار نشده‌اند را به نوشتن داستان جدیدم پرداختم، با خودم فکر کردم، اگر بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند، من چقدر زمان داشتن برای مطالعه و نوشتن
بعد ناخودآگاه یاد ورزش‌های رزمی افتادم، شنیده ام مربی در مرحله‌ای به پای اشخاص وزنه می‌بندد و از آنها می‌خواهد که حرکات را با وزنه انجام دهند که قطعا کار سختی خواهد بود.
اما در نتیجه روزی که بلاخره وزنه‌ها باز میشود و بدون وزنه شروع به مبارزه میکنند، حرکات بسیار قوی تر و پرشها بسیار بلند‌تر انجام میشود.
حس میکنم تلاشم برای مطالعه و نوشتن در این ایام با داشتن دوتا پسر نوپا و البته به تنهایی بی شباهت به وزنه‌های مذکور نباشد،با این فکر بسیار انگیزه گرفتم و با خودم گفتم حتما روزی که وزنه‌ها باز شود و وقت آزادت زیاد شود تو بلند‌تر و بهتر خواهی پرید.
به امید آن روز
پ.ن: به هر سختی به چشم وزنه نگاه کنید ، کندتر و سخت تر امااا، ادامه بدهید.


نیلوفر بصیرت