سعدى، هيچهايک، خارش ذهنى و باقى قضايا

شروع داستان از تب سفر رفتن و طبيعت گردى شروع ميشه. انگار همه با نيرويى نامرئى به اين سمت كشيده ميشيم و هركس كه از اين قافله جا بماند با حسرت به جماعت مسافر نگاه ميكنه و بر بخت بد خودش لعنت مي فرسته.

از بچگى درباره سفر رفتن و مزاياش زياد برامون گفتن، خصوصا اسطوره سفر رفتن و هيچهايكر اعظم، سعدى عليه الرحمه هميشه جلوى چشمامون بوده و يه جورايى زبان زيباى صيقل خورده اش را نتيجه مستقيم سفرهاى دور و درازش دونستن. ( شروع سفرهاى ناصر خسرو هم البته دست كمى از سفرهاى سعدى نداره ولى سلاست زبان دومى بى نهايت خيره كننده است).

به همين جهت، شعر كه فلسفه ذهن ايرانى است در تأييد مزاياى سفر كردن كم نداريم. معروف ترين شعر شايد اين باشد: "بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى" ولى آيا تا بحال به مصرع دوم اين بيت هم نگاه كرده ايم؟ در ادامه دوباره به اين مطلب بر ميگرديم.

چه درون گرا باشيم چه برون گرا، سفر رفتن وسوسه انگيز است، اما چرا ؟ سعدى، ناصر خسرو و ... در چهل سالگى رخت سفر بستند، حافظ عزيز كه تا آب ركن آباد رفت و احتمالا با لگدى به سنگى دوباره به شيرازِ دل بازگشت.

مشابهت در چيست؟ سفر بيرونى در ادامه سفر درونى اتفاق افتاده، دغدغه اى درونى در كنار چشم انداز مرگ، كششى غيرقابل وصف به شكستن روزمرگى و تجربه متفاوت زندگى را سبب شده ( حافظ عزيز البته همه راه را كلا درونى رفته!!).

اما حكايت سفرهاى ما ( خودم) از جنس ديگرى است،تسليم شدن به كششى ناشناخته براى كشيدن ترمز روزها، شايد بهترين دليل باشد ( دلايلى مثل فخر فروشى، ديده شدن، فرصت خوشگذرانى بدون محدوديت و...را در نظر نمى آورم)، سفر ما از جنس فرار است، از جنس رهائى مقطعى و چشيدن زندگى براى لحظه اى آنچنان كه بايد باشد.

برگرديم به مصرع چند پاراگراف قبل؛ بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى، و ادامه كمتر شنيده شده آن؛ صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى، هرچند برآوردن كششى بى هدف، لذت بخش است اما تسليم شدن به آن خطر غرق شدن در ناخودآگاه را در پى دارد. هدف هرچند مسخره و سطحى هم باشد لااقل فرصت فكر كردن، ارزيابى و ديدن اينكه چگونه در گذر زمان تغيير ميكنيم را فراهم مى آورد. ديدن و گذشتن از مناظر و موقعيت ها جز باركشى ديده ها نيست، تفاوت ما ابتدا نه در رفتار كه در نگاه ما هست، چقدر و تا كجا خودمان را به چالش ميكشيم؟ و چقدر قصد اين كار را داريم؟

نتيجه: آيا براى رسيدن به هدف "سفر رفتن" ضرورتى الزامى است؟ گمان نمى كنم ،كما اينكه حافظ غريب ترين سفرها را نه با هيچهايك كردن كه با گردشي به درون انجام داد اما بايد قبول كنيم كه سفر رفتن زمينه گًًًًُر گرفتن جرقه اوليه را بيشتر محتمل مى كند و شايد اينگونه بتوانيم سيخ داغى كه روى آن نشسته ايم را به چيزى ارزشمند و برتر از يك خارش ذهنى صرف بدل كنيم.