من نمی خواهم باب اسفنجی باشم !! شادی با هر کیفیتی

با هر کیفیتی شاد نباشیم
با هر کیفیتی شاد نباشیم

شاد بودن حق هر انسانی است, دیدن شادی و نشاط حقیقی ( نه تصنعی و زورکی که بوی گندش از یک فرسخی فریاد میزنه) در هر سن و نژاد خاصیتی مسری دارد و ناخوداگاه شما را نیز در گرمای خود شریک میکند.

اما همه شادی ها از یک جنس نیست, شادی با چاشنی حماقت , شادی که برآمده از ندانستن یا نادیده گرفتن واقعیات است قطعا یکی از آن احساساتی است که هیچ وقت نمیخواهم درگیرش باشم, شادی از جنس باب اسفنجی, شادی که سواری دادن, نادیده گرفتن تجربیات زندگی و ادامه دادن کودکی در بزرگسالی لازمه آن است.

حدود هفتصد سال پیش, یورش قوم مغول, ایران زمین را به معنای واقعی کلمه شخم زد, کشتند و سوزاندند و بردند. نظم فرهنگی که پس از استیلای اعراب تا حدی احیا شده بود به زیر سم ستوران افتاد. مردم از هر طبقه ای قتل عام شدند, اخلاق مغلوبان تحت تاثیر شدت وحشیگری قوم مهاجم تماما به سوی واژگونی میرفت (نگاه کنید به آثار عبید زاکانی) و شعله حکمت شادان به کور سو بدل شده بود اما در میان سیاهی این دوران تیره یکی از برترین آثار انسانی پدید آمد; مثنوی معنوی که تماما بیان سفر شادمانه زندگی آدمی با تمامی دست انداز هایش است , آیا مولوی درد مردم دوران خود را نمی دانست؟ آیا خبر کشتار و بیماری و وحشیگری را نمی شنید؟ قطعا می دانست, پس منبع این چشمه عظیم شادی از کجا بود؟

از پاسخ به این سوال در بستر حکمت مغان ( ایرانی -زرتشتی) طفره می روم اما در مقام پاسخ سلبی باید بگویم قطعا از ندانستن, تجاهل و فرار از واقعیت نبوده, به بیانی دیگر درد صرفا زائده ای بر زندگی نیست, بلکه بخشی جدا نشدنی از ماهیت آن است, ما اکثرا فراموش میکنیم که درد همیشه و همه جا با ما بوده و نیز تنها مختص به ما نبوده اما برخورد اکثریت ما ( از جمله خودم) بر اساس تربیت ای که داشته ایم تلاش برای فرار و رو در رو نشدن و در نهایت نادیده گرفتن آن است, تلاشی که اگرچه لازم است اما حاصل چندان زیادی نخواهد داشت, غم, اندوه و درد سر انجام به سراغ سعادتمند ترین انسانها نیز می رود و آنگاه چه!!!

ناله کردن علاج درد نیست, شاید لحظه ای تسکین دهنده باشند اما رقت انگیز است, پس تنها راه باقی مانده پالایش (کاتارسیس) آن است در بستر نوعی فلسفه که در وابستگی کامل با سطح فکری , فرهنگ جامعه (مدفون یا معمول) و نوع شخصیت شماست.

منبع شادی من بدیهی ترین داشته هر موجود زنده یعنی از لذت درک زنده بودن است, از لذت این احتمال بسیار بسیار کوچک که در عمر پنج میلیارد ساله زمین و از میان تریلیاردها احتمال مخالف, احتمال زنده بودن من در برهه زمانی بسیار کوتاهی که بیشتر به پلک زدن شباهت دارد به وقوع پیوسته است.

آیا من غمگین نمی شوم؟ حتما روزهایی هست که غمگینم, چون انسان هستم. آیا نمی دانم که چه هیولاهایی به شکل انسان وجود دارند؟ آیا اشتباهاتم را فراموش میکنم؟ آیا پیری, مرگ عزیزان, شکست و فجایع زندگی انسانی و بی عدالتی را نمی شناسم؟ قطعا در حد فکری خودم با آنها آشنا هستم, اما چشم دوختن به این مغاک تیره و تار مانع از آن نخواهد شد که از یاد ببرم, بودن, تجربه کردن و فرصت کوتاه زندگی تا چه اندازه کمیاب است پس با تسلیم شدن یا نادیده گرفتن واقعیات زندگی, شادی جاهلانه زندگی کودکی را در زندگی بزرگسالی آرزو نمی کنم و بارکش خواسته های کودکی; ماشین اسباب بازی و عروسک زیبا و غیره و غیره با بدل کردن آن به جستجوی بی پایان و نادانسته آخرین مدل ماشین و خانه و... نمی شوم.

شادی که من میخواهم از میان ندانستن و اجتناب از درد و بنجل های ته جعبه ای بازار زندگی نباید باشد, شادی لذت بردن از ساده ترین اتفاقات با علم به ساده بودن آن, بزرگترین هنرمندی عالم است. آیا توان رسیدن به این نقطه را دارم؟ هنوز نمی دانم , ابهام لذت بخش زندگی من.