نفرت و خشم؛ فرشتگان نگهبان من

احساسات مقوله مبهمى است، در حالت عادى، ما مردمانى شهر نشين، ميراث دار تمدن نياكان، رام و كم خطر هستيم اما با اندك تلاطمى چنان آبكارى طلايى مان پاك ميشود كه حتى خودمان مبهوت ميشويم.

از سويى بر انگيخته شدن احساسات گاهى چنان لگام بر ما مي زنند كه چون شتر مست از جنون بى خود ميشويم و گاه چنان در چنبره عقلانيت مان نحيف ميشود كه صداى قژ قژ روح مان را هم نمى شنويم.

احساسات را عقلانيت ماقبل خودآگاهى نيز دانسته اند، پيش از آنكه پدرانمان روى به تفكر و بعد از آن عقلانيت بياورند، تنها راه واكنش به محيط برايشان احساسات بوده، يادگار دوران توحش و تكامل حالا موهبت و نفرينى توأمان براى مردمان متمدن شده است.

تجربه زندگى در كلان شهرها با يكديگر تفاوت فاحش دارند، براى من زندگى در تهران تجربه روزانه خشونت است، خشونتى كه در تمامى روابط رخنه كرده است، جايى كه براى بديهى ترين حقوق بايد جنگيد، هر روز در قلعه اى محاصره شده از خواب برمى ميخيزيم و تا شباهنگام براى تسخير نشدن و پاتك زدن به دشمن پشت ديوارها ميجنگيم و شب هنگام با ياران از نفرتى كه بايد نثار درندگان پشت باروها كرد حرف ميزنيم و جوانتر ها را با داستانهايى كه نقل ميكنيم براى جنگ آينده شان آماده مى كنيم.

درباره چرايى اين مشكل صحبت كردن كلاف سردرگم گيج كننده اى خواهد بود، اما مى توانم درباره خودم صحبت كنم؛ وقتى از دبيرستان قدم به دانشگاه و محيط كار گذاشتم ابداً براى اين شرايط آماده نبودم، خانواده من براى ١٢ سال از تهران به شهر كوچك لواسان نقل مكان كرده بودند و مثل همه متولدين دهه هاى٦٠ و ماقبل تنها راه شناخت ما از محيط بيرون خانواده، كتاب و بزرگترهايمان بودند، بزرگترهايى كه گويا در بيان واقعيت خشنى كه در انتظارمان بود معذوريت داشتند پس ما را با سلاح چنگال اخلاق و عينك ادب به جنگ جهانى ابدى و كثيفى فرستادند كه اگر شانس مى آورديم، مى توانستيم دوام بياوريم.

و ما شايد نصفه و نيمه يا تمام قد، شانس آورديم، اعتياد، مهاجرت، اسير روزمرگى شدن و... را ديديم و پوست كلفت كرديم، حالا ديگر كرگدنى شديم كه قوانين بازى را ميشناسد ( ولو بازيگر خوبى نباشيم)، حالا مى دانيم كه خشم و نفرت شايد در نهايت احساساتى منفى باشند ولى براى صيانت از خودمان به آنها نياز داريم.

قدم زدن در ميانه ميدان جنگ با تكرار اين جمله كه من به كسى كارى ندارم، از شما حفاظت نخواهد كرد، خشم و نفرت خودتان را به آغوش بكشيد، تنها كسانى كه خود را ثابت كنند لايق احترام و علاقه شما هستند، شايد جايى ديگر روال زندگى به گونه اى ديگر باشد، چه بهتر! به آن احترام بگذاريد همانطور كه اينجا به خداى جنگ نبايد بي توجهى كنيم.

هرچه هستيم باشيم ولى بى دليل نباشيم، احساسات را مي توانيم تصعيد كنيم، خشم و نفرت مى تواند تابلو نقاشى شود اگر ويليام ترنر باشيم، مى تواند شعر باشد اگر بوكوفسكى باشيم، مى تواند رمان باشد اگر سالينجر و همينگوى باشيم، مى توانيم باشيم اما برّه آماده دريده شدن نباشيم.