ویرگول
ورودثبت نام
بی اسم
بی اسم
بی اسم
بی اسم
خواندن ۵ دقیقه·۱۸ روز پیش

.

امشب پرسیدی که تو رو دوست خودم می‌دونم یا نه. کلا اخیرا زیاد از این مدل سوالات پرسیدی. اینکه ازت بدم میاد یا نه. ازت ناامید شدم یا نه‌. اذیتم می‌کنی یا نه. ناراحتم ازت یا نه. نظرم درمورد خودت چیه و چطور آدمی می‌بینمت و...‌ اینقدر پرسیدی و اینقدر تنها حرف‌های اخیرت همین‌ها بودند که من جدی جدی کم کم داره حالم ازت بهم می‌‌خوره. خسته شدم، از اینکه اینقدر خسته‌کننده و پیگیری. از اینکه اینقدر بهم نشون می‌دی که برات مهمم و هر تغییر لحن و رفتاری تو رو مضطرب می‌کنه و به پرسش اون سوالات بالا سوقت می‌ده. از اینکه اینقدر شکننده‌ای و حتی با کاراکترهای پسر توی انیمه‌هایی که می‌بینیم هم خودت رو مقایسه می‌کنی و سعی می‌کنی تفاوتت با اونها رو توجیه کنی. از اینکه مدام به خودت میگی مزخرف و کرینج و احمق تا من اونها رو زیر سوال ببرم هم خسته شدم. چرا فکر کردی من مناسب این نقشم؟ و چرا فکر نمی‌کنی که من ممکنه ازت زده بشم؟ آیا تو دنبال مادر می‌گردی؟

البته که نتونستم اینها رو بهت بگم و تنها به اینکه این سوالاتت اخیرا زیاد شده و من صرفا نیاز به تنهایی دارم اکتفا کردم.

نوشتن این متن از همین الان داره کلافه‌ام می‌کنه و با خستگی دارم می‌نویسم و جذابیتی برام نداره ولی حس می‌کنم باید بنویسمش. اگر ننویسم احتمالا یادم می‌ره الان چه حسی داشتم و شاید در روزهای آتی جالب برخورد نکنم. اینکه می‌نویسمشون یه جورایی توی ذهنم به عنوان یک چیز ثابت ثبت می‌شن انگار که چیزهای ناپایداری نیستند و قراره همیشه همینجوری بمونند. کارکرد دیگه‌اش اینه که باعث می‌‌شن بهتر درکش کنم. نمی‌دونم چرا ولی هر بار احساسات یا اتفاقات رو جایی تایپ کردم اون وقته که حس کردم به یک درک واقعی ازشون رسیدم. انگار تا قبلش همه چیز مبهم و درهم و برهم و گیج‌کننده بوده و نوشتنشون بهشون یک جور وضوح و شفافیت داده و دوما باعث میشه خودم رو هم بهتر بفهمم و بشناسم. کلا آدم تا وقتی که با بیرون از خودش ارتباط برقرار نکنه نمی‌تونه خودش رو بشناسه یا چیزی یاد بگیره. حالا اگر همون‌ها رو جایی ثبت کنیم و بارها و بارها مرورشون کنیم، خب قطعا چیزهای بیشتری ازشون می‌فهمیم.

ارتباط با تو هم بهم یاد داد که من خیلی بدبخت بیچاره‌ام و کمبودهام حد ندارند و هنوز هم نیاز دارم کسی من رو دوست داشته باشه و بزرگترین گواهش اینه که از دو روز پیش با آدم‌هایی که روزگاری بهم توجه عاطفی نشون داده بودند ارتباط مجدد برقرار کردم. نیاز داشتم باز هم حس کنم دوست‌داشتنی هستم و کسانی هستند که من رو جذاب می‌بینند و می‌تونند جنبه‌هایی رو از من ببینند که من تا قبلش شاید متوجهش نبودم. کسانی که حتی ساده‌ترین ویژگی‌هام رو هم ممکنه بزرگ جلوه بدن و از احمقانه‌ترین رفتارهام به وجد بیان. نیاز دارم یکی هی بهم پیام بده و من دیر و با بی‌حوصلگی و کوتاه جواب بدم و وسط چت یهو غیبم بزنه و بعد دوباره برگردم و معذرت‌خواهی کنم و طرف همون لحظه سین کنه و من حس کنم خیلی خواستنی و جذابم و چیزی از بقیه کم ندارم و...

الان می‌فهمم که اون دو هفته یا سه هفته یا یک ماهی که بود، من تو رو دوست نداشتم. اینکه من رو دوست داشتی رو دوست داشتم. البته اینجوری نیست که تو بغل کسی که دوستم داشت بپرم بلکه تو هم ویژگی‌هایی داشتی که برای من قانع‌کننده بودند. اما مطمئنم که اگر دوستم نداشتی، اون ویژگی‌ها تاثیری در حس من ایجاد نمی‌کردند.

مورد بعدی این بود که خیلی در برابر من آسیب‌پذیر و شکننده جلوه کرده بودی و مدام از کمبودهات و اینکه تا الان هیچکس بهت علاقه نداشته حرف می‌زدی. خیلی احمق بودم می‌دونم. چرا خواستم این افکارت رو زیر سوال ببرم؟ یا شاید خودت هم ناخودآگاه می‌خواستی با این حرف‌هات و همزمان که بهم ابراز علاقه می‌کردی، وادارم کنی بهت دل بسوزونم و توجه کنم. خیلی مسخره‌ست. مطمئنم هیچوقت جرأت ندارم این متن رو بهت بدم بخونی.

همون اول هم می‌دونستم آدمم نیستی ولی چرا ادامه دادم؟ شاید چون به عنوان تنها راه نجاتم از این باتلاق بهت نگاه کردم؟ و بعد که دیدم از تو چیزی درنمیاد ناامید شدم؟ ولی خب واقعا حس می‌کردم بهت علاقه دارم. بخصوص زمان‌هایی که مثل یه پدر بهم اصرار می‌کردی درس بخونم و مقداری تند و منطقی برخورد می‌کردی. حیف که اکثر اوقات یک بچه بودی نه یک مرد بالغ و پدرگونه‌ای که بهش نیاز داشتم. با معیارهام منطبق نبودی و خودت هم همین رو می‌دونستی هرچند براش تلاش کردی و موقتا موفق هم شده بودی‌. اصلا بخاطر همین بود که منم به علاقه‌ات جواب دادم. مطمئنم تنها دلیلش همین بود و بخاطر همین میگم بهم فهموندی که خیلی بدبخت و رقت‌انگیزم‌.

از اینکه هی بهم ابراز علاقه می‌کنی و هی بهم میگی برام عزیزی و مهمی و فلانی متنفرم و حالم بهم می‌خوره. از اینکه یه وقتهایی می‌خوای خیالپردازی‌هات رو برام تعریف کنی چندشم میشه. از اینکه وقتی می‌خوای نظر مثبتم راجع به خودت رو بشنوی، از راه کوبیدن خودت وارد می‌شی هم بدم میاد. چرا اینقدر دوست داری خودت رو بکوبی و به خودت الفاظ زشت و تحقیرآمیز نسبت بدی و بی‌احترامی می‌کنی به خودت و بعد انتظار داری من اونها رو زیر سوال ببرم؟ چرا این مدل مکالمه‌ها توی چت‌ها تکرار می‌شن؟ چرا اینقدر سر هرچیز کوچیکی معذرت‌خواهی می‌کنی و خودت رو تحقیر می‌کنی؟ کاش بدونی این رفتارهات چقدر دلسردکننده و زننده‌ و دافعه‌آورند.

از اینکه فکر می‌کنی بهت اعتماد دارم بدم میاد. هیچوقت بهت اعتماد نداشتم و اگر بفهمم رفتارهات همگی نمایشیه تعجب نمی‌کنم. یادته یه بار بهت گفتم گاهی حس می‌کنم آدم نیستی؟ انگار یه چیزی هستی که خیلی مصنوعی و ساختگیه. یه چیزی که انگار احساس نداره و فکر نمی‌کنه. شبیه عروسک‌های خیمه شب‌بازی. انگار یکی داره تو رو کنترل می‌کنه و تو هر آن ممکنه یه رفتاری ازت سر بزنه که عجیبه و کلا قابل پیش بینی نیستی؟ تو ناراحت شدی از این حرفم و بعدش من هم ناراحت شدم که بیانش کردم و تا صبح فقط معذرت‌خواهی و توجیه کردم. خواستم بگم هنوز هم همون تصور رو ازت دارم. چرا نمی‌تونم به عنوان یه آدم نرمال و عادی بهت نگاه کنم؟

خیلی خنده داره که به این فکر کردم که ممکنه تو کسی باشی که

بیخیال این هم نصف نیمه تموم میشه.

ابراز علاقه
۰
۰
بی اسم
بی اسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید