از ارتباطات خیلی بدم میاد
به راحتی تحت تاثیرشون قرار میگیرم
مدام ازشون فراریام و در عین حال احساس نیاز شدیدی بهشون دارم. نه به این خاطر که حس تنهایی کلافهام کرده که اصلا اینطور نیست، بلکه به این خاطر که انسان بدون ارتباطات و با تنهایی خورده میشه. تو نیاز داری از کسی کمک بگیری و برای همین باید ارتباطاتت رو قوی کنی تا از بقای خودت حفاظت کنی. آدم تنها و فاقد ارتباطات و دوستی در آسیبپذیرترین حالت ممکنش قرار میگیره و به مرز استیصال میرسه و هیچ جا نیست که بهش پناه بیاره و متاسفانه ارتباطات به سرعت و زمانی که کمکها رو گدایی میکنی شکل نمیگیرند. تو اول باید چیزهایی رو از خودت ارائه بدی که بعدها دلیل کافی بهشون بدی تا همراهت باشند. خیلی ناراحتم که نمیتونم چنین ارتباطاتی بسازم و بیشترش هم تقصیر خودمه. ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت میدن و به سرعت تحت تاثیر یه رفتار یا لحنِ حتی ناچیز قرار میگیرم و در صورتی که اون ارتباطه رو کامل حذف نکنم (که شامل دلیت چت و دلیت اکانت میشه چون من در دنیای واقعی هیچ ارتباطی ندارم) آروم نمیگیرم و ممکنه زیادی با فکر کردن بهش خودم رو خسته کنم. در حال حاضر در شرایط سختی قرار دارم و از شدت استرس و فکر کردن بیش از حد و عذابدهنده دارم به مرز خودکشی میرسم و بدین جهت از چند وقت پیش تصمیم گرفتم چندتا از ارتباطات قدیمیای که قبلا داشتم رو مجددا احیا کنم و نتیجه؟ دلیت اکانت امشب.
واقعا حوصله ندارم با آدمهایی که قبلا به اندازهی کافی دلیل برای قطع ارتباط با اونها داشتم دوباره ارتباط برقرار کنم و بخصوص که احتمالش کمه واقعا چیزی ازشون دربیاد و بدردم بخورند. بلکه اونها بجز تاسف خوردن و دلداری دادن و دادن راهحلهای لاکچریای که اصلا در توانم نیستند کاری نمیکنند. (نه اینکه وظیفهای چیزی در قبال من داشته باشند، ولی خب منم برای ارتباطاتم دلیل میخوام، سودمندی و منفعت میخوام. همه همین نیستند؟ تنها فرقمون اینه که من دارم علنی میگمش). امشب با یکیشون بعد از صحبت کردن راجع به رمانی که داره مینویسه تصمیم گرفتیم باهم فیلم ببینیم. یه فیلمی رو چند وقت پیش دانلود کرده بودم، بهش پیشنهاد دادم که اگر میخواد باهم ببینیم. فیلم خوبی بود از کیشلوفسکی بود و اسمش A Short Film About Love بود. بعد از اون راجع به این فیلم یکم حرف زدیم و البته چرت و پرتهای موهومش رو مثل قبل تو گوشم فرو کرد و بعدش من یه اتفاقی که برام افتاده بود رو براش تعریف کردم و اون خیلی نامحترمانه برخورد کرد و چقدر باعث شد که ازش متنفر بشم. من که آخرین بار به خودم قول داده بودم که دیگه هیچوقت نمیخوام با این بشر متوهم ارتباطی داشته باشم چرا باز هم بهش پیام دادم؟ این باعث میشه حس بیچاره بودن بهم دست بده بگذریم. به هرحال همون لحظه که رفت، اول دلیت چت کردم و بعد اطلاعات مهمم رو به اکانت دومم منتقل کردم و این یکی اکانت رو هم حذف کردم و سایر ارتباطات دیگهای که احیا کرده بودم رو هم از دست دادم که مهم نیست. به هرحال اونها عادت دارند. شاید هیچی تموم نشد و من بعدا باز هم بهشون پیام بدم و باز هم ارتباط برقرار کنم و حتی دوست بشیم. جالبه که هر یک از آدمهایی که من رو میشناسند حداقل چهار پنج بار دلیت اکانت از من دیدند. خیلی خنده داره که دارم این چیزها رو تعریف میکنم.
حس میکنم دیگه نمیتونم ارتباطات جدید با آدمهای جدید بسازم و برای همین به ارتباطات قدیمی میچسبم با اینکه اصلا هم تحملشون رو ندارم. نمیدونم این تا کی ادامه خواهد داشت. کاش اینقدر اورثینک نکنم و فقط کار خودم رو انجام بدم و اجازه ندم نگرانی درمورد آینده، تلاشهای امروزم رو ازم بگیره و یا باعث بشه دست به کارهای احمقانهای مثل ایجاد این ارتباطات مسخره بکنم و حالم رو بهم بریزم و به علت فکر و ناراحتی از کارهای مهمم عقب بیفتم. از این مغز و ساختار احمقانه و ناقصش متنفرم. بگذریم.