ویرگول
ورودثبت نام
بی اسم
بی اسم
بی اسم
بی اسم
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

.

خیلی ناراحتم. خیلی چیزها اذیتم می‌کنه‌. تقریبا همه چیز. چیزهایی که بخش اعظمشون از اراده‌ی من خارجند و برای اصلاح کردنشون باید کلی هزینه بدم. هزینه‌هایی که نمی‌تونم بدم. یا حداقل به تنهایی نمی‌تونم بدم‌. همه نوع هزینه نه فقط مالی. خیلی چندشه ولی بغضم می‌گیره وقتی یادم میفته برای یک کار بدیهی پنج ماهه معلقم و به فردا و پس فردا کردن‌های کسانی که بنظرشون من حاشیه‌ام وابسته موندم‌.

مدام می‌ترسم که نتونم خودم رو از این محیط آزاردهنده دور کنم. و وقتی بهش فکر می‌کنم، با مشاهده‌ی محتوای ذهنم، یهو می‌بینم یه هیولا شدم که می‌خواد از هرکسی هزارتا استفاده برای رسیدن به مقصد خودش بکنه و ارتباطاتی که یکم پیش قطع کرده بود رو می‌خواد دوباره احیا کنه که شاید یه جایی بدردش بخورند.

جدیدا خیلی به چیزی که هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم روزی بخوام انجامش بدم (جالب نیست بگم چیه) فکر می‌کنم. حس می‌کنم با پیدا کردن گزینه‌ی مناسبش می‌تونم خودم رو هر جوری شده از اینجا خلاص کنم. البته بخاطر ماهیت اون کار توی این کشور، اگر انجامش بدم حالت دیگه‌ای هم داره که همین باعث میشه به این فکر کنم که آیا شدت خطرناکی حالت دومش می‌ارزه که بخوام ریسکش رو به جون بخرم؟ اینجوری بگم که اگر این کار رو بکنم یا قراره نجات داده بشم و همه چیز مرتب بشه یا اینکه کلا همه چیز تموم میشه و من بدبخت‌تر از سابق‌.

یه بار داشتم جهت آشنایی و مرتب کردن افکارم و اطمینان حاصل کردن از این تصمیم براش اقدام می‌کردم. البته اقدام کلمه‌ی درستی نیست، من صرفا می‌خواستم بیشتر آشنا بشم و مطمئن بشم از افکارم. نتیجه‌اش این شد که خیلی ترسیدم. حس کردم نمی‌تونم از پسش بربیام. ولی خب باز هم این رو جزو آپشن‌هام برای خلاصی از این جهنم (واقعا جهنم) قرار می‌دم. یعنی گزینه‌ی آخرم خواهد بود. البته نه گزینه‌ی آخرم یک چیز دیگه‌ست، این گزینه‌ی یکی مانده به آخرم خواهد بود احتمالا.

اینکه زندگیت جوری باشه که مجبور باشی فقط برای چیزهایی مثل بقا داشتن (و نه کیفیت بقا) تلاش کنی و کل افکار و اعمالت صرف این هدف بشن، همیشه برای من چیز جالبی بوده و حتی وقتی سنم کم بود و بچه‌ بودم تحت تاثیر فیلم‌ها و سریال‌هایی که می‌دیدم، راجع بهش خیالپردازی می‌کردم. هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم که ممکنه در واقعیت هم تجربه‌اش کنم. جالب.


امروز وقتی توی اتاق داشتم زبان می‌خوندم و صدای تو که از اتاق بغلی می‌اومد رو شنیدم که داشتی صحبت‌های آزاردهنده و رو اعصابت رو می‌کردی، ناخواسته مجبور شدم کارم رو ول کنم و به شنیدن صحبت‌هات بشینم. حس کردم در همین لحظه بهتر شناختمت. نه اینکه قبلا این خصوصیاتت رو بلد نبوده باشم ها، چرا می‌دونستم اینجوری هستی ولی چطوری بگم؟ انگار طریقه‌ی تحلیل و نگاهم به این خصوصیتت تغییر کرده و رک شده. قبلا به نادانی و نگرانی و خیرخواهیت ربطش می‌دادم ولی امروز کاملا جدی به عقده‌ها و اینسکیوریتی‌هات ربطش دادم و حس کردم این سبک نگاهم دقیق‌تره‌. قبلا جرأت نداشتم اینجوری درمورد تو فکر کنم. فکر کنم از بس بهم این حس رو دادی که من برات فقط یه حاشیه‌ام و مدام کارهام رو به تعویق می‌انداختی و بهونه می‌آوردی و در هیچ یک از مجموعه‌ی اولویت‌هات نبودم و مشکلاتم رو کوچیک می‌کردی در صورتی که با بقیه کاملا برعکس بودی، کم کم ازت زده شدم. البته نه این توصیف درست نیست. فقط انگار اون تابویی که درمورد تو توی ذهنم ساخته بودم تضعیف شده. انگار دیگه به اندازه‌ی قبل مقدس نیستی و با شکاکیت بهتری می‌تونم درموردت فکر کنم. طریقه‌ی فکر کردنم احتمالا دیگه بسته نیست و واقعیه.

وقتی داشتم به حرف‌هات گوش می‌دادم، از فرط حرص و فشاری که بهم دست داد نتونستم مثل همیشه نادیده بگیرم و توی سیو مسیج‌های تلگرامم نوشتم: "خیلی دوستت دارم جوری که ترجیح می‌دم خودم اول بمیرم تا اینکه شاهد مرگت باشم. اما آیا چقدر لیاقتش رو داری؟ بین این همه آدم توی جهان، قطعا تو لیاقتش رو نداری." بعد هم نوشتم خیلی عجیبه. فکر کن بین این همه آدم کسی رو بیشتر از همه دوست داشته باشی که بهت آسیب می‌زنه و اعمال محدودیت می‌کنه و با کارهاش تو رو بدبخت‌تر و فرسوده‌تر و افسرده‌تر بار میاره و حتی از ۱۲ سالگی تا الان بالای ۳ بار بهت گفته می‌خوای خودکشی کنی بکن برای کسی مهم نیست ولی تو همچنان کابوس از دست دادنش رو هر شب می‌بینی و تصور زندگیِ بدون اون برات تجسم شکنجه‌های روانی کلانه. فقط چون ارباب مهربون‌تریه و با ملایمت و با چاشنی دلسوزی (ظاهری) اعمال قدرت می‌کنه بهت.

کار
۰
۰
بی اسم
بی اسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید