دارم به این فکر میکنم که وقتی با کسی در ارتباط نیستم و تنهام چقدر ذهنم آزادتره و آرامش بیشتری دارم و حس توی قفس بودن رو ندارم با اینکه تو قلب قفسم. وقتی با کسی در ارتباط نیستم حس میکنم جای رشد بیشتری دارم. یعنی کلا هر بار که با کسی ارتباط مداومم شروع میشد، ناخودآگاه حس میکردم که باید یکسری کارها رو به تعویق بیندازم چون وقت نمیشه. این سریال رو فعلا نمیتونم ببینم (کلا بلد نیستم روزی یه اپیزود ببینم) و فعلا نمیتونم فیلم ببینم چون واقعا سخته فقط یه فیلم ببینم و دوست دارم روزی دو سه تا فیلم ببینم و روزهای بعدش رو هم به همین صورت طی کنم. اکثر فیلمها و سریالهایی که دیدم، زمانی دیدمشون که کاملا تنها و فاقد ارتباطات بودم (که البته کاملا دورهایه. یعنی ممکنه یکی دو هفته رو به همین منوال بگذرونم و بعدش تا مدتها بیخیالی دوباره تکرارش کنم) حتی کتابهایی که میخوندم و پادکستها و یا مناظرههایی که توی یوتیوب گوش میدادم و چیزهایی که سعی میکردم یادشون بگیرم و خیالپردازیها داستانپردازیها و... هم همینند. برای همین میگم ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت میدن. شاید چیز خوبی نباشه ولی من از اونهام که توی ارتباط و دوستی با یه نفر خیلی صمیمانه و نزدیک پیش میرم (البته نه واقعا، این خیلی حرف درستی نیست بلکه اونها خودشون اینجوریاند و من فقط مقاومت خودم رو از دست میدم و همراهیشون میکنم (حوصله نداشتم ادیت کنم برای همین پرانتز باز کردم) و همه چیز رو فانتزی و رویایی میکنم و جوری درموردش اطلاعات جمع میکنم که انگار چند ساله میشناسمش (البته جالب اینجاست که طرف مقابل هم معمولا همینه) و بعد اینقدر و اینقدر کنکاش میکنم و کنجکاویهام رو تغذیه میکنم که در نهایت به ناامیدی میرسم و یکم به تدریج توی چشمم کوچیک و کوچیکتر میشه که البته در طول این فرایند من وارد انکار و توجیه میشم تا اینکه آخرش کلا محو میشه و من متوجه نمیشم چطور اینجوری شد.
الان که دارم اینها رو مینویسم، به این فکر میکنم که من احتمالا هیچگاه قرار نیست یک دوستی یا ارتباطی تحت هر عنوانی به صورت بلندمدت داشته باشم. آدمها توی زندگیم فقط میان و میرن که البته این اومدنه و رفتنه بیهوده نیست و من کلی تاثیرات ازشون گرفتم و میگیرم. یه بار یکی بهم گفت آدم توی تنهایی چیزی یاد نمیگیره که خب واقعا درست گفته. من به واسطهی ارتباطات بسیاری از کمبودها و مشکلاتم رو فهمیدم و اینکه چی میخوام و چی نمیخوام رو هم فهمیدم و انواع آدمها رو بهتر شناختم و چون با خیلیها ارتباط برقرار کردم حس میکنم توی تحلیل آدمها بد عمل نمیکنم و همچنین الان نسبت به قبل، همون اول میفهمم که این فرد آیا ممکنه بتونه با من یا من با اون ارتباط بگیرم؟ آیا شانس یاد دادن چیزی به من رو داره؟ از چه نوع و چه جنسی از آدمهاست و تا چقدر میتونم باهاش کنار بیام و...
قبلا به محض اینکه از کسی ناامید میشدم یا ارتباطی خراب میشد، با خودم عهد میبستم که دیگه نمیخوام با کسی ارتباط داشته باشم و آدمها مزخرف و آزاردهنده هستند و درود بر تنهایی و فلان... ولی خب همیشه این قول و قرارها رو زیر سوال میبردم و باز هم به ساختن ارتباطات جدید روی میآوردم. و همیشه هم وقتی شیفتگی رو تجربه میکردم، خیال میکردم این دوستی قراره طولانی باشه و حتی توی تخیلاتم در باب آینده هم راهشون میدادم. ولی خب در رابطه با سه نفر آخر (یا شاید هم همه) وقتی این داستانها رو شروع کردم، میدونستم (ولی انکار میکردم) که این هم قراره مثل قبلیها باشه و ناامیدم کنه یا خودم ناامیدش کنم و کلا تصورات همدیگه رو راجع به خودمون بهم بریزیم و... که در نهایت هم همین شد. از این به بعد دیگه خودم رو وارد این وادیها نخواهم کرد که البته مطمئن نیستم چون خیلی ناخودآگاهانه هستند. احتمالا باز هم قراره فکر کنم این دوستی بلندمدته و باز هم راجع بهش خیالپردازی کنم و باز هم قراره ناامید بشم و کلا زده بشه تو ذوقم. ولی چه اهمیتی داره؟ الان که فکر میکنم میبینم در این لحظه بابت هیچ یک از ارتباطاتم پشیمون نیستم چون خروجی بیفایدهای بهم ندادند. یعنی انگار یک جور سرمایه هستند برای آینده و به یک انسان پختهتر تبدیل شدنم. نمیدونم من بلد نیستم خوب منظورم رو برسونم ولی در کل منظورم اینه که آدمها مثل یه کتابی چیزی هستند که همانطور که یه کتابی توجهمون رو جلب میکنه و برش میداریم که بخونیم، آدمها هم هرکدوم که توجهمون بهش جلب شد سعی میکنیم به سمتش کشیده بشیم و همانطور که خیلی از کتابها هرچند که لزوما قرار نیست چیزهای بزرگ و شگفتانگیزی یادمون بدن اما در هر صورت احتمالا یه تاثیری هرچند بسیار ناچیز و کوچک رو ازشون میگیریم که شاید در گزینش کتابهای بعدی و طریقهی سر و کله زدن با اونها کمکمون کنه، آدمها هم باز همین هستند.
یکم بالاتر گفتم که ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت رو میدن چون مثلا بنا به شخصیت خودم و هماهنگی اون با آدمهایی که انتخاب میکنم، همه چیز سریع و غیرمنتظره و مداوم پیش میره و همین باعث میشه که حجم زیادی از حواس و تمرکز و وقتم گرفته بشه و گیجم کنه و اجازه نده به کارهای مهمم برسم و یا بهتره بگم پروسهی یادگیریم رو کندتر میکنه. ولی الان که تا اینجا پیش اومدم، بنظرم میاد که ارتباطات هم بخشی از پروسه آموزش و یادگیری هستند بخصوص که برای من هرکدومشون مقطعی و موقت هستند و اغلب سطحی پیش نمیرن و اصولا بخاطر همینه که تمام تمرکز و توجهم رو قورت میدن و باعث میشن نتونم کار دیگهای انجام بدم. همانطور که فیلمها هم یه دورههایی تمام تمرکزم رو تصاحب میکنند.
و کلا هم این طرز فکر امنتر و کمککنندهتره چون تو در این صورت بجای دلبستگی و انتظارات، همون اول فرضت بر اینه که این آدم فقط یه بخش از مطالعهست. درواقع شاید اهمیت دیگهای جز اینکه قراره بهت چیزی رو یاد بده نداره. یعنی شاید جایگاه خاص و همیشگیای توی زندگیت نداشته باشه. البته نه چرت میگم چون این داستانها ناخودآگاه شکل میگیرند و اگر بخوای همیشه با این فرض پیش بری همه چیز متناقض خواهد بود و کارش راه نمیافته و به هدف اصلی نمیرسی پس همون بهتر که واقعا ناخودآگاهانه عمل کنی و توی نقشت فرو بری (تجربهاش کنی) هرچند احتمالا گرفتن چنین فرضی و پیش رفتن با اون ممکنه ممکن نباشه. الان که فکر میکنم، واقعا خیلی چیز خوبی نیست اینکه در نهایت از خودت سردربیاری و همش بدونی داره چه اتفاقی میفته انگار که داری فیلم زندگیت رو میبینی. نمیدونم بنظرم یه جورایی حس پوچی میده و نتایج خیلی جالبی نداره.
وقتی داشتم این رو مینوشتم یه چیزی یادم اومد که گفتم در آخر بهش اشاره کنم ولی انگار کلا از حافظهام پاک شد چون خیلی سعی کردم به یاد بیارم چی بود. حس میکنم چیز مهمی بوده. به هرحال اگر یادم اومد دوباره ادیتش میکنم اگر هم نیومد که هیچی.
.