ویرگول
ورودثبت نام
بی اسم
بی اسم
بی اسم
بی اسم
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

نمی‌دونم؟

دیشب توی ویرگول تا حدود ساعت ۳ داشتم نوشته‌های قدیمی آدمی که تو خیالم با بیشتر آدم‌های ویرگول فرق داشت رو می‌خوندم. یه جاهایی به شدت باهاش همزادپنداری کردم چون تجربیات مشابهی داشتیم. قلمش رو خیلی دوست داشتم و به این هم فکر کردم که احتمالا صد سال بعد که شاید نت رو وصل کردند، دنبال یه راه ارتباطی تو تلگرام با اون باشم. هرچقدر پایین‌تر می‌رفتم ناامیدیم هم یواش یواش جوانه می‌زد بعد که یکم به موضوعاتی که اتفاقا خط قرمزم هم بودند برخوردم این ناامیدی هی بزرگتر می‌شد جوری که از شدت کلافگی خنده‌ام هم می‌گرفت و باور نمی‌کردم این آدمی که همین یک ساعت پیش (و چند وقت پیش) داشتم توی ذهنم تحسینش می‌کردم و به دوست شدن با اون فکر می‌کردم، چقدر الان بنظرم عتیقه تشریف داره. بعد دوباره از عمد پایین‌تر و پایین‌تر رفتم که بیشتر ناامید بشم و بعد که دیدم حالم داره بهم می‌خوره، با خودم گفتم خب دیگه تا اینجا کافیه و بس کردم و بعدش گوشی رو خاموش کردم و دراز کشیدم که بخوابم.

بعد یاد تو افتادم و همون لحظه که حس کردم دلم برات تنگ شده؟ یهو یه صدایی تو ذهنم پخش شد، با این عنوان که "چرخیدی و چرخیدی و دوباره به این رسیدی"

بعد به این فکر کردم که چقدر احمقم که شماره‌ات رو پاک کردم و هیچ راه ارتباطی با تو نگه نداشتم. من الان از کجا بفهمم تو زنده‌ و سالمی یا نه؟ حتی نام خانوادگیت رو هم نمی‌دونم. عملا چیزی در راستای پیدا کردنت در دست ندارم. تنها چیزی که هست یه اکانت تلگرام و پینترسته که به لطف قطعی نت نمی‌تونم باهات ارتباط برقرار کنم. هرچند اگر نت قطع نبود هم نمی‌تونستم بهت پیام بدم و حالت رو بپرسم. ولی شاید توی این شرایط اگر شماره‌ات رو پاک نمی‌کردم، بهت sms می‌دادم که فلانی زنده‌ای؟ بعد تو می‌پرسیدی شما؟ و من همینجا مطمئن می‌شدم زنده‌ای و بعدش دیگه هیچ جوابی بهت نمی‌دادم.

من حس نمی‌کنم زنده نیستی یا آسیب فیزیکی بدی دیده باشی. ولی مطمئنم که حالت خوب نیست و همچنین توی این چند ماه اخیر بارها و بارها به خودکشی فکر کردی و شاید براش اقدام هم کردی. ولی حس می‌کنم هنوز زنده‌ای.

تا چند وقت پیش، روزی نبوده که بهت فکر نکرده باشم. هر بار که به ذهنم می‌رسیدی، به این فکر می‌کردم که احتمالا الان از من متنفری و شاید توی چت‌های شبانه با دوست صمیمی‌ات درمورد میزان انزجار و چندشت از منم میگی. اینکه ارزش اون همه وقت و تلاش رو نداشتم و تنها چیزی که از من دیدی اتلاف وقت و انرژی بوده و فقط مغزت رو خوردم و ناامیدت کردم. شاید کلماتی مثل "حیف نون" و "آدم کوچیک و حقیر" هم بهم نسبت بدی بگذریم. من واقعا ناراحتم که چنین حماقت و اشتباهی کردم و هرچی راجع به خودم بگی رو درک می‌کنم و بهت حق هم می‌دم چون به شدت شرمنده هستم و بر اشتباهم واقفم. هرچند دروغ چرا، هر بار که تصور کردم به دوستت راجع به من این حرف‌ها رو می‌زنی، ازت متنفر شدم و بعدش هم از خودم متنفرم شدم و بیشتر با خودم اصرار داشتم که هیچوقت نمی‌خوام باهات ارتباط برقرار کنم حتی اگر حس کردم خودت واقعا ارتباط با من رو می‌خوای.

نمی‌دونم چرا دارم این رو می‌نویسم. کلا نمی‌دونم.

به این فکر کردم که عنوان این نوشته رو چیزی انتخاب کنم که تو ممکنه توی گوگل سرچش کنی تا این پست هم برات بیاد و بخونیش. ولی هرچی فکر کردم که چی رو ممکنه سرچ کنی چیزی به ذهنم نرسید. البته خیلی هم براش تلاش نکردم، زیاد نخواستم این رو بخونی‌.

بارها تصور کردم که بهت پیام دادم ولی همیشه جایی این تصور و تخیل رو متوقف می‌کنم که تو از من می‌خوای راجع به زندگی‌ام و دانشگاه رفتن و دکتر رفتن و..‌. بهت اطلاعات بدم. گاهی وقتها توقف نمی‌کردم و ادامه می‌دادم و سعی می‌کردم برای این حماقت‌هام توجیه بیارم ولی بعد که تو طبق معمول ابراز ناامیدی کردی یا با لحن تند برخورد کردی، توی پیامم تایپ می‌کنم که "چقدر احمقم که بهت پیام دادم" و بعدش دلیت چت و دلیت اکانت می‌کنم و تموم میشه‌ این مکالمه.

بارها وقتی اعصابم از جایی بهم می‌ریخت یا حس می‌کردم ازت دلخورم، توی چنل پرایوت تلگرامم چندتا پیام می‌نوشتم و تصور می‌کردم صفحه‌ی چت خودته. بعد جواب هرچیزی که حس می‌کردم در واکنش به حرف‌هام ممکن بود بگی رو می‌دادم. وقتی اتفاقی می‌افتاد یا فیلم جالبی می‌دیدم که فکر می‌کردم ممکنه دوستش داشته باشی، توی اتاق قدم می‌زدم و تصور می‌کردم که دارم برات تعریفش می‌کنم. بارها توی تخیلاتم از برنامه‌هام برای آینده برات تعریف کردم و واکنش‌هات رو پیش بینی کردم و برطبق همون پیش‌بینی‌ها جوابت رو می‌دادم. یه بار بهت گفتم مجبورم فلان اقدام رو بکنم (البته در تخیل)، بعد تو با حالت سرزنشگری بهم گفتی "عوض نشدی" که منم یهو واقعا عصبانی شدم و حس کردم ازت متنفرم.

خیلی دارم پراکنده می‌نویسم و واقعا حوصله ندارم ویرایشش کنم یا هرچی‌. اصلا نمی‌دونم چرا دارم می‌نویسم. جالبه که با اینکه حوصله ندارم دارم می‌نویسم‌.

تازه سرما هم خوردم، هرچند همه‌ی علائمش بجز احتقانی که خواب رو از من دزدیده برطرف شدند.

به هرحال ناقص ولش می‌کنم و ادامه‌اش نمی‌دم. مهم اینه که دارم خودم رو از طریق نوشتن مرور می‌کنم تا توی ذهنم بمونه و بعدا هر بار برگردم بخونم.

۰
۰
بی اسم
بی اسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید