هروقت توی این خونه میام، بیشتر اشتباهات گذشتهام رو درک میکنم و بیشتر دلایلشون رو لمس میکنم و به خودم حق هم میدم که مرتکبشون شدم. چرا توقع دارید توی باتلاق یه گل رشد کنه؟ اینجا همه چیز سیاهه و بوی گند میده. بوی گند حماقت و وحشیگری و استرس. اون هم به درجات بالایی از اونها.
فقط حدود ۶ ماهه که از این محیط مسموم دور شدم و هروقت به اجبار پام رو بهش میرسونم، بیشتر متحیر و متعجب میشم که من چطور داشتم دووم میآوردم؟ آیا بدتر از این شرایط هم ممکنه شرایطی به وجود بیاد؟ و این در حالیه که در محیط جدید هم تحت فشارم و همین فاجعهی محیط قبلی رو بیشتر نشونم میده.
اینکه تو زندگی رو چقدر قابل تحمل میبینی، خیلی بستگی به زندگیهای مختلفی داره که با چشمت دیدی و روزی لسمشون کردی. منی که الان در یک محیط بهتر از محیط قبلی دارم به سر میبرم، اگر به هر دلیلی مجبور بشم به محیط قبلی برگردم، فکر میکنم احتمالش هست که دست به خودکشی بزنم. چون الان این خونه بیشتر از سابق بهم حس بدبختی و رقت رو میده. و الان میفهمم که چرا اینقدر کمتوقع بودم و بدبختیهام رو کمتر از چیزی که هستند میانگاشتم و بیش از آنچه باید مبارزه نکردم. چون مثل یه ندید بدید خودم رو توی انزوا و چهار دیواری که همواره بستهست و تاریکه حبس کرده بودم و فرصت نداشتم تا درگیر مقایسهها بشم و بفهمم بسیار بدبختتر از چیزی هستم که تصور میکردم.
اون حس پوچی و عذابی که به آدم دست میده لزوما بخاطر حس خوشبخت نبودن نیست. درواقع خیلی هم مهم نیست که تو چقدر خوشبختی. اصلا فکر نکنم مقولهی خوشبختی چیز حیاتی و فوقمهمی برای انسان باشه. مثلا اکثرا تصور میکنند زنان بخاطر تمایل قوی به زیبا بودن، خودشون رو زیر تیغ جراحی میاندازند، اما واقعیت اینه که نه زیبا بودن، بلکه فرار از حس معمولی نبودن و افتضاح بودنه که وادارشون میکنه دست به وحشتناکترین کارها بزنند. شاید آدمها اونقدرها که فکر میکنیم، کمالگرا و ایدهآلگرا و زیادهخواه نیستند و صرفا میخوان از حس افتضاحی که گریبانگیرشون شده خلاص بشن، چون میدونند نسبت به بقیه افتضاحترند و میتونند بهتر از این باشند.