ویرگول
ورودثبت نام
بی اسم
بی اسم
بی اسم
بی اسم
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

هیچ عنوانی ندارم

امشب تمام وقتم در راستای متصل شدن به اینترنت خرج شد که بی‌نتیجه هم بود. تصمیم گرفتم دیگه اهمیت ندم و نادیده بگیرم تا وقتی که خودش واقعا به روال قبل برگرده چون از شدت انتظار و تلاش و انرژی و وقت گذاشتن برای وصل شدنی که داره شبیه به رویا بنظر می‌رسه خسته شدم و دیگه نمی‌تونم بیشتر از این امیدوار بشم و بعدش در کسری از ثانیه دوباره ناامید بشم. اخبار هم دیگه نمی‌خوام بخونم چون اون هم بدرد نمی‌خوره و هیچ یک از دردهام رو دوا نمی‌کنه که هیچی بلکه فقط توی استرس و امیدواری و دوباره ناامیدی و اتلاف وقت و جا افتادن از کارهام غرقم می‌کنه. می‌خوام فقط بشینم درس بخونم تا شاید فرجی شد و واقعا دانشگاه و شهر مدنظرم رو تونستم حالا با هر رشته‌ای مهم نیست قبول بشم. تعیین باید و نباید در زمینه‌ی انتخاب رشته برای من زیادی لاکچری بنظر می‌رسه برای همین رفتن از این شهر به تنها شهری که می‌تونم توش باشم در اولویتمه. بعد از اینکه اونجا رفتم دوباره و در گروه آزمایشی مدنظرم کنکور می‌دم تا به رشته‌ی موردعلاقه‌ام بپردازم. به هرحال مهم نیست. نمی‌خوام فعلا خیلی بهش فکر کنم. چون فهمیدم اگر در این فکر کردن‌ها از مرزم عبور کنم، اونوقت برای ۶۰ سالگیم هم استرس می‌کشم پس همون بهتر که درگیرش نشم و فقط روی هدف فعلیم متمرکز بمونم. به هرحال تا اون موقع (یک سال بعد) هزار جور فکر و راه می‌تونم پیدا کنم. الان باید تمرکزم فقط روی چیزی باشه که دروازه‌ی همه‌ی این راه‌هاست: درس خوندن و قبولی دانشگاه ایکس‌.

امشب و بخصوص تا حدود یکی دو ساعت پیش، وقتی داشتم vpnهای مختلف رو امتحان می‌کردم که بتونم باهاشون برم گوگل پلی تا اپ‌ها رو آپدیت کنم، همینجوری بهت فکر کردم. می‌خواستم وقتی تونستم به تلگرام وصل بشم اولین کاری که بکنم اینه که آیدیت رو سرچ کنم و ببینم آفلاینی یا نه‌. هرچند تو پینترست هم رفتم که ببینم آخرین فعالیتت کی بوده. برای بعضی از بردهات آخرین فعالیتت دو ماه پیش و برای یکیشون همین سه روز پیش بوده. ولی خب جدی نگرفتم چون احتمال دادم باگی چیزی باشه چون قبلا برای منم پیش اومده بود.

همینجوری که داشتم به تو و رفتارها و حرف‌هات فکر می‌کردم، یاد این افتادم که چقدر برخی مواقع با من ناعادلانه برخورد می‌کردی و چقدر بعضی مواقع حس می‌کردم از من بدت میاد. البته نه اون بد اومدنی که خودت هم بهش واقف باشی. بلکه انگار ناخودآگاه یه جور حس دافعه از من می‌گرفتی. انگار مدام رومخت بودم و یه جورایی از اینکه بهم حس ناکافی بودن بدی یا نامحسوس تحقیرم کنی لذت می‌بردی‌. انگار یه چیزی روی دوشت سنگینی می‌کرد که با دادن حس بد به من برطرف می‌شد. البته همیشه هم اینجوری نبودی و گاهی کاملا برعکس خیلی سعی می‌کردی خودکم‌بینی‌های من رو از بین ببری و تحسینم می‌کردی و حتی بعضا توی دادن حس خاص بودن به من زیاده‌روی می‌کردی. واقعا نمی‌دونم. حست رو کاملا درک می‌کنم چون خودم هم قبلا تجربه‌اش کرده بودم. من اصلا باور ندارم که تو این کارها و رفتارها رو با یه برنامه و حساب کتاب انجام داده باشی. این مدل رفتارهات با من بنظرم خیلی ناخودآگاهانه بودند.

بذار حس و نگاهت به خودم رو برات توصیف کنم: تو به من خوش‌بین بودی و از طرفی من یاد نوجوانیت می‌انداختمت. واقعا حس تحسینت رو برمی‌انگیختم اینو می‌دونم. از اینکه بهت ابراز علاقه کردم از من حس دافعه‌ای رو گرفتی و بعدش با شناخت کاملم و کنجکاوی‌ها و توجه‌های اغراق‌آمیزم این حس دافعه بیشتر هم شد. ناخودآگاه نیاز داشتی بهم حس ناکافی بودن بدی یا بهتره بگم انگار ناخودآگاه دائما می‌خواستی بهم نشون بدی که "من و تو" امکان نداره و ما بیشتر از دوتا دوست نمی‌تونیم چیزی باشیم. این رو کاملا از ذکر نکات خنده‌آور و بی‌معنیت می‌تونم بفهمم. مثلا صد سال پیش من بهت گفته بودم توی صورتم فلان چیز رو دارم و تو صد سال بعدش همینجوری رندوم توی صحبت‌هامون فرصت گیر آوردی که از این ویژگی انزجارت رو با ایموجی‌هات نشون بدی. یا مثلا یه بار به این اشاره کردی که فقط فلان ویژگی باعث میشه بهمان حس رو بگیرم و اون یکی ویژگی فقط حس فلانم رو برمی‌انگیزه تا من بیشتر به این نتیجه برسم که هیچگاه قرار نیست جور دیگه‌ای بهم نگاه کنی و ناامید بشم. از دائما صحبت کردن از دختر موردعلاقه‌ات هم بگذریم که با اینکه می‌دونستی اذیتم می‌کنه اما باز هم ادامه می‌دادی‌. هرچند من هیچوقت ابراز ناراحتی نکردم بلکه کاملا برعکس وانمود می‌کردم علاقه‌ای نمونده و حتی بقول خودت اولین کسی بودم که تشویقت کرد با اون دختر بری حرف بزنی‌. اون موقع باور داشتم که باورت شده که دیگه بهت علاقه ندارم ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی ناشیانه و ناپخته فکر می‌کردم و تو بهتر از هرکسی می‌دونستی که من فقط داشتم تظاهر می‌کردم ولی با این حال از اذیت کردنم به صورت نامحسوس دریغ نکردی‌.

به هرحال انگار یه چیزی باعث می‌شد دوست داشته باشی با من ارتباطت رو ادامه بدی (از اصرارهای من فاکتور بگیریم) یا کمکم کنی‌. انگار واقعا یه چیزی مجبورت می‌کرد که بخوای کمکم کنی‌. نمی‌تونم بگم عذاب وجدان چون فکر نکنم داشته باشیش. چون نسبت به بقیه اینجوری نیستی و خودت هم گفتی که نداریش. به هرحال عذاب وجدان نیست یک چیز دیگه‌ست که نمی‌تونم واضح توصیفش کنم. فقط این رو می‌دونم که چون طبق گفته‌ی خودت یاد گذشته‌ات می‌انداختمت و اشتراکات و دردهای مشترکمون فراوان بودند، انگار می‌خواستی با کمک کردنم، اون روزهای گذشته رو برای خودت جبران کنی. نمی‌دونم ولی احتمالا یه حس مسئولیتی بهت دست می‌داد به هرحال هرچی که بود یه حس کاملا جبری بوده‌ که وادارت می‌کرد بهم کمک کنی‌.

آیا تو آدم بدی بودی؟ اصلا هرگز و اکیدا نه. می‌تونم ادعا کنم کامل‌ترین آدمی هستی که تو عمرم شناختم و ۳ - ۴ ساله این نظرم تغییر نکرده و بعید می‌دونم حداقل به این زودی‌ها تغییر کنه یا اصلا کلا تغییر کنه‌. واقعا حوصله ندارم از کمالاتت تعریف کنم چون اصلا به احساسات خواننده این متن اهمیت نمی‌دم و فقط دارم برای ذهن خودم مرور می‌کنم. از طرفی هم دلیل این نظرم و اصرار بر امکان و احتمالِ پایین تغییر کردنش این نیست که دوستت دارم و این دوست داشتنه کورم کرده و... (اینجا دارم به خواننده اهمیت می‌دم). اتفاقا دیگه بهت علاقه به اون معنا ندارم. واقعا دیگه دوستت ندارم. حتی امشب حس کردم ازت بدم میاد. چون به این فکر کردم که تو هیچوقت دوستم نداشتی و ناخودآگاه از من یه حس انزجار و دافعه می‌گرفتی. الان که فکر می‌کنم حدود یک سال و نیمه که از قطع ارتباطمون و آخرین باری که حرف زدیم می‌گذره. یادمه اون شب خیلی گریه کردم. جوری گریه کردم که انگار یه عزیزی رو از دست داده بودم که البته واقعا هم همین بود. خودم هم بهت گفتم که بعد از مادربزرگم، تو مهم‌ترین آدم زندگیمی پس اون همه گریه و زاری با صدای بلند چرا که نه؟ اون موقع غروب بود و کسی تو خونه نبود و من با با صدای بلند خیلی گریه کردم. شاید برات جالب باشه که یک سال گذشت که من بتونم دوباره گریه کنم چون اون موقع آخرین باری بود که گریه می‌کردم و بعدش دی ماه ۴۰۴ دوباره گریه‌ام بخاطر یه چیزی دراومد و بعدش باز هم و باز هم دراومد. فکر می‌کردم بعد از اون اتفاق یک سال و نیم پیش دیگه هیچوقت قرار نیست گریه کنم و احساساتم دیگه از بین رفته و من دیگه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرم و... ولی خب نشد.

به هرحال

من دیگه نمی‌خوام باهات ارتباط داشته باشم هیچوقت. یعنی حتی اگر سالها بگذره و من به یه جایی برسم و حس کنم به نسخه‌ای که تو از من دوست داشتی تبدیل شدم و یا حس کنم خودت مایل به ارتباط داشتن با من هستی، باز هم نمی‌خوام باهات ارتباط برقرار کنم. البته این حس و تصمیمم در همین لحظه هست و ممکنه ۱۰ سال بعد یا حتی دو ساعت بعد نظرم تغییر کنه. اما در همین لحظه من نمی‌خوام باهات هیچ ارتباطی داشته باشم. هیچوقت فکر نمی‌کردم ممکنه چنین تصمیمی بگیرم و فکر می‌کردم همیشه قراره بهت علاقمند باشم و کنجکاوت باشم و... ولی خب نشد. درواقع هم چیزی نیست که روند طبیعی خودش رو از سر گذرونده باشه بلکه چیزیه که از روی اجبار انجام شده. دیگه هیچی مثل قبل نخواهد بود چون خیلی از حرمت‌ها شکسته و

وای بیخیال دیگه حوصله ندارم ادامه بدم

۰
۰
بی اسم
بی اسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید