خواب يا بيداري

با يه درد عميق و جانكاه از خواب بيدار شدم. نميدونم دقيقا كجا درد ميكرد؟ قلبم؟ روحم؟ مغزم؟ وجدانم؟

هر چي بود، درد بدي بود. بيشتر به درد همراه با فشار شبيه بود.

خواب بدي ديدم. تازه خوابم بوده بود. شايد نيم ساعت، ولي به اندازه يه شب تا صبح، يه صبح تا شب، يه عمر عاشقي، يه زندگي دوري خواب ديده بودم.

هيچ چيز نبايد اينقدر سخت باشه، چه برسه به با هم بودن. هيچ چيز نبايد اينقدر دردناك باشه چه برسه به اعتماد كردن.

اصلا چرا هميشه بايد سخت ترين و پر پيچ و خم ترين راهها جلوي پام باشه؟ حالا كه هم راه سخت هست و هم راه اسون، چرا بايد سخت رو انتخاب كنم؟

زانوهام درد ميكنه!! امروز دكتر گفت براي سنت خيلي زوده كه غضروف ساز لازم داشته باشي. دكتر از كجا ميدونه من با اين سنم، چه راههايي رو و از چه مسيرهايي رفتم!؟

حتي اونيكه ١٦-١٧ سال پيش من رو انداخت تو اين مسير، نميدونه چه كرده با زانوهاي من.

اونيكه ٥-٦ سال پيش، من رو اوار كرد تا پا بذاره روم و بلندتر بشه هم هيچي نميدونه از درد زانوهام.

امروز هم نميخوام كسي بدونه كه زانوهام اونقدري درد ميكنه كه توان ادامه مسير رو نداره. نه به زور دارو، نه به كمك غضروف ساز.

ارامش و بي دردي با دارو و درمان فراهم نميشه. بايد ريشه اي كار كرد. بايد عميق بود و عميق خواست.

بختم ار يار شود، رختم از اينجا ببرد